حکم دل کردم... ولیکن اول بازی برید

حکم دل کردم... ولیکن اول بازی برید
دل بدستش داده بودم پس چرادل میبرید!؟!

نوبتی دیگر گذشت و نوبت من باز شد
شک و تردید صدور حکم هم آغاز شد

چشم در چشم حریف ودیگری بردست یار
بر زمین انداختم سرباز دل را بیقرار

اشتباهی کرده بودم، آس دل دستش نبود
هیچ خالی مثل خال هندوی مستش نبود

شاه داشت اما حریفم بی بی دل را ربود
برگ های بی ثمر از دست من افتاده بود

بعد از آن بازی نگشتم من دگر گرد قمار
نه گذرکردم ازآن کوچه، نه آن شهر و دیار................
دیدگاه ها (۷)

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ!!! ﻭﻟﯽ ﮔﺎﻫـــــــﯽ... ...

دردلم عشق تومےماندومن میمیرمعاقبت ازغم توره به جنونمیگیرمچه ...

آنقدر دوستت دارم ک میدانمروزی خدا خواهد آمدتا از تو سوال کند...

چشمانت را ………براےِ زندگے مےخواهم !! اسمت را ………براےِ دلخوشے ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط