پارت

پارت ۱ =

صحنه از سیاهی در آمد:
✨سکانس اول/صبح/پنکه را نشان داد که روشن بود و سرش را اینور و اونور میچرخوند.در حال مکث،۱۳ ثانیه دوربین در این حالت ماند.بعد صحنه سامان را نشان داد که روی زمین نشسته است و به یک بالشت تکیه داده است.(مشخصات ظاهری:موی فر،ریش:اندازه معمولی،یک عینک دودی که برای بینایی اش زده،هودی پوشیده و یک شلوار بلند راحتی پوشیده،جوراب پوشیده)و تقریبا به سمت منچ نگاه میکند.پویا،کنارش نشسته(مشخصات ظاهری:موهای صاف دارد و تل مو زده،یک بلوز آستین کوتاه پوشیده و یک شلوار بلند راحتی،جوراب نپوشیده)در حالی که رو به رویشان،بازی منچ قرار دارد.پویا منچ آبی اش را دو قدم جلو میبرد.بعد رو میکند به سامان:«خب،حالا نوبت توعه»بعد مچ دست سامان را میگیرد و به سمت منچ سبز میبرد:«منچتو بگیر(سامان منچ را میگیرد)میخوای من تاسو بندازم جات یا خودت میندازی؟»سامان لبخندی میزند:«ایندفعه رو تو بنداز»-باشه/پویا در حالی که همچنان دستش روی مچ سامان است،با دست دیگرش تاس را می اندازد.۴ را نشان میدهد./:«۴ اومد،حالا با هم ۴ تا میریم جلو،(یکی یکی در حالی که آرام میشمارد همراه سامان دستش را جلو می‌برد)۱...،۲...،۳...،۴.»
✨سکانس دوم/داخل حمام/همه جا بخار است.سامان عریان زیر دوش ایستاده است و سرش را میشوید در حالی که عینکش همچنان روی چشمش است.صحنه گردن به پایینش را نشان نمیدهد.سهراب،با لباس پشتش ایستاده و تماشایش میکند:«کمک نمیخوای؟»سامان با صدایی خفه در حالی که موهایش را میشوید:«نه»-(کمی مکث)اون عینکتو در بیار دیگه،نور که نیست اینجا/-نه./-چرا در هیچوقت در نمیاری اون واسواسکتو من نمیفهمم🤨/(سامان دستها و سرش را پایین می اندازد و به فکر فرو میرود.مکث.)/سهراب:«هان؟»-(کمی سرش را به سمت راست میچرخاند)چون نمیخوام چشامو ببینین./-این چه فکریه میکنی؟😐مگه چشای تو چشه؟😐/-.../مکث./سامان:«ولش کن،شامپو سرو بده»سهراب کمی با اخم به او خیره میشود.سپس سرش را پایین می‌اندازد و به سمت شامپو ها میرود و شامپو را بر میدارد و کنار سامان می آید:«کف دستتو بیار»سامان کف دستش را میگیرد بالا.سهراب مچ دست او را میگیرد و به سمت خودش میگیرد و کمی شامپوی سفید کف دست او میریزد.سهراب:«بشور.»سامان سرش را میشوید.سهراب کمی مکث میکند و به او خیره میشود:«نمیخوای بگی چرا؟»سامان که داشت سرش را میشست دستش را نگه داشت و دیگر تکان نداد.بعد تقریبا رو کرد به سهراب:«ضرری که به تو نمیرسونه🤨»-نه میدونم ضرری به من نمیرسونه،ولی تورو که اذیت میکنه.چون دلیلت منطقی نیست پرسیدم/(سامان سرش را به چپ چرخاند)/سهراب ادامه داد:«چشای تو که خیلی خوشگله سامان،اعتماد به نفستو حفظ کن،نابینا بودن خودش یه ویژگیه که هر کسی این ویژگیو نداره🙂»سکوت.سامان سرش را به رو به رویش گرفت.همچنان در شوک بود.
✨سکانس سوم/خانه/صبح.پویا کنار سامان نشسته است.سامان با لباسهای تازه و عینک دودی اش نشسته.پویا در حالی که لبخندی بر صورت دارد،در حال توضیح دادن به سامان است:«یادته گفته بودم اینجا چه شکلیه؟،چراغ داره،همونایی که دایره ان،فرش قرمز داره،همینی که بهش تکیه دادی رو داره،تلویزیون مستطیلی شکلِ بزرگ داره...»سامان به فکر فرو رفت.کمی مکث:«قرمز چه رنگیه؟»پویا مکث کرد و لبخندش محو شد.به گوشه ای خیره شد و به فکر فرو رفت:«خب...نمیدونم چطور توضیح بدم...چون رنگ دیدنیه،لمس کردنی نیست،یه چیزی،مثل رنگ خاموشیه...نزدیکِ...همون رنگی که شاید داری میبینی...»-یعنی چی...من...هیچی نمیبینم/-پس چه رنگی میبینی؟/-مگه قراره رنگ ببینم؟.../-یعنی هیچ رنگی نمیبینی؟/-نه/-یعنی هیچی نمیبینی؟!😐/-(لبخند زد)نه.یعنی هیچی میبینم🙂/پویا خندید:«خیلی با مزه ای بابا😁»طلا از اونور داد زد:«پویا،بیا سفره رو پهن کن ناهار بخوریم»سامان سرشو تقریبا به سمت طلا چرخونده بود.پویا مستقیم.بعد داد زد:«چشم!،(رو به سامان)بابا یه لحظه همینجا بشین بیام اینجا سفره رو بچینم،نترسیا اینجام»سامان لبخند زد و با سرش تایید کرد.پویا پا شد و دوید سمت آشپزخونه.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ =✨سکانس چهارم/در پس زمینه،صدای آواز گنجشکان شنیده میش...

پارت ۳ =در نظرات

اومدم با یه فیلم نیمه بلند/تقریبا سینمایی😁✨که به نظرم خیلی ق...

:)

Part 2

سناریو هانما

💮دستبند بافتنی💮 🪐P1🪐شب بود.  بارون تازه بند اومده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط