19**part

19**part

---

ها یون کیول، بعد از اون همه حرف‌های گنگ و مرموز، یهو با یه لحن کاملاً معمولی گفت:

**ـ خب، وقت صبحانه‌ست. سفره رو بنداز.**

لارا با تعجب نگاهش کرد. انگار تازه از یه سفر فضایی برگشته بود و داشت درباره‌ی مهم‌ترین چیز دنیا حرف می‌زد. ولی خب، وقتی یه نفر رو از چنگ گرگ نجات دادی و به یه جای "امن" آوردی، حق داره گشنه‌ش بشه!

لارا رفت و کمک کرد. سفره رو توی یه گوشه‌ی دنج پهن کردن. بوی نون تازه و شاید یه چیز شیرین، فضا رو پر کرد.

وقتی نشستن، لارا با یه حس قدردانی گفت:

**ـ ممنون بابت غذا. خیلی گشنه‌م بود.**

شروع کردن به خوردن. ها یون کیول با همون خونسردی همیشگی، لقمه‌هاش رو می‌خورد، انگار نه انگار که دیشب یه گرگ وحشی داشته دنبال یه دختر می‌کرده.

لارا تند تند غذا می‌خورد، ولی مدام نگاهش به ها یون گیول بود. همین که دید اون صبحانه‌ش رو تموم کرده و داره به یه نقطه‌ی نامعلوم، احتمالا افق (اگه پنجره‌ای جایی بود!) خیره میشه، کنجکاویش گل کرد.

**ـ ببخشید... ولی شما چرا اینجا تنها زندگی می‌کنین؟ توی این جنگل؟**

ها یون گیول به آرامی سرش رو برگردوند. یه نگاه گذرا به لارا انداخت و بعد دوباره خیره شد به افق.

**ـ چون از جاهای شلوغ متنفرم.**

جوابش کوتاه و مختصر بود. انگار نمی‌خواست بیشتر توضیح بده. ولی لارا دست‌بردار نبود.

**ـ آهان... پس... خانواده ندارین؟ اصلاً ازدواج کردین؟ بچه دارین؟**

پشت سر هم رگبار سوال‌ها رو می‌ریخت. انگار داشت سعی می‌کرد بفهمه ها یون گیول چه جور آدمی هست، یا شاید فقط می‌خواست حواسش رو از اون اتفاق دیشب پرت کنه.

ها یون گیول یه دفعه دست از غذا خوردن کشید. یه نفس عمیق کشید و بعد با یه صدای کمی بلندتر گفت:

**ـ هوی! انقدر سوال نپرس!**

لارا لبش رو کج کرد.

**ـ خب... جواب سوالام منفیه؟**

ها یون کیول با یه نگاه معنی‌دار به لارا خیره شد. یه نگاهی که همه‌ی حرف‌های دنیا رو توی خودش داشت. انگار می‌گفت: **"یه چیزی بگم، دیگه ساکت شی."**

و بعد، به جای جواب دادن، یه لبخند کج زد. لبخندی که هم می‌تونست یعنی "بله"، هم یعنی "خیلی فضولی".

لارا کمی عقب کشید.

**ـ اوکی، اوکی... فهمیدم**

ها یون گیول دوباره به افق خیره شد و یه پوزخند زد.

**ـ همیشه اینقدر سردی؟ یا فقط با من ارتباط نمی‌گیری؟**

این بار دیگه ها یون کیول کاملاً برگشت. چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌های لارا بود. یه نگاه نافذ، که انگار داشت می‌گفت: **"اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی..."**

لارا سریع گفت:

**ـ باشه، باشه! فهمیدم! ساکت!**

یه لبخند شیطنت‌آمیز روی لب ها یون گیول نشست. انگار از این کل‌کل‌های لارا خوشش اومده بود.

**ـ خوبه. حالا که حرف زدن رو یاد گرفتی، یه چیزی بهت بگم.**

لارا با کنجکاوی جلو اومد.

**ـ بگو.**

ها یون گیول آروم گفت:

**ـ بعضی وقتا، جواب نگرفتن از یه سوال، خودش یه جواب بزرگه.**

لارا یه لحظه فکر کرد. بعد خنده‌اش گرفت.

**ـ پس یعنی... جواب همه‌ی سوالام منفیه؟**

ها یون کیول شونه‌هاش رو بالا انداخت.

**ـ شاید. کی می‌دونه؟**

و بعد، انگار که این مکالمه‌ی جدی رو تموم کرده باشه، یه لقمه‌ی بزرگ از صبحانه‌ش برداشت و با یه لبخند گفت:

**ـ حالا بیا یه کم بخندیم. این‌قدرم جدی نگیر. انگار قراره همین فردا با گرگ‌ها دوست بشیم.**

لارا هم خندید. یه خنده‌ی بلند و واقعی. انگار تمام ترس و نگرانی‌هاش برای چند لحظه از یادش رفت.

**ـ گرگ‌ها؟! نه بابا! من فقط می‌خوام جونگ‌کوک رو پیدا کنم. بعدشم... شاید شما دوستی خوبی برای من باشین. کی می‌دونه؟

ها یون کیول چشمکی زد:

**ـ کی می‌دونه...**

---

**Bts**
**#BTS_ARMY**
**#Bts**
**#فیک_جونگکوک #تصور_جونگکوک #سناریو_بی_تی_اس**
**#junkook**
**Bts**
**#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK**
**#BTS_ARMY**
**#فیک_جونگکوک #تصور_جونگکوک #سناریو_بی_تی_اس**
**#jungkook**

---
دیدگاه ها (۰)

20**part*---لارا بعد از چشمک ها یون گیول، یهو حس کرد لپاش دا...

p18---نگاه لارا مدام این‌ور و اون‌ور می‌رفت. پاهایش می‌لرزی...

۱۷part***سوهو قدم به قدم به او نزدیک می‌شد. لارا با هر قدم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط