دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا127

با لحن متعجبی خندید و گفت:

_ نه بابا؟ کی فکرشو میکرد تو یه روزی اینطوری به حرف من گوش کنی!

لامپ آشپزخونه و سالن رو خاموش کردم و همینطور که به سمت اتاق میرفتم، گفتم:

_ سامان این چیزارو به روم نیار
_ چرا؟
_ خب خجالت میکشم

اینبار بلندتر خندید و گفت:

_ وای وای تازه خجالتم میکشه!

روی تخت دراز کشیدم و بدون اینکه چیزی بگم آروم خندیدم که اونم ساکت شد‌.
جفتمون فقط به صدای نفس کشیدنای همدیگه گوش میدادیم و چیزی نمیگفتیم...
یکم که گذشت از سکوت کردن خسته شدم و گفتم:

_ نمیخوابی؟
_ خوابم نمیاد
_ چرا؟
_ نمیدونم

غلتی روی تختم زدم و به پهلو خوابیدم که آروم گفت:

_ مهسا یه چیزی بپرسم ازت راستشو میگی؟

با حرفش قلبم تند تند به تپش افتاد و با استرس گفتم:

_ بپرس
_ چرا اون شب یهویی رفتی؟ اون شبی که داشتیم میرقصیدیم رو میگم

حدس میزدم که بخواد اینو بپرسه و برای همین استرس گرفتم!
واقعا نمیدونستم که باید چی بهش بگم چون هیچ جواب قانع کننده ای نداشتم و خودمم حتی نمیدونستم که چرا اون کار احمقانه رو کردم...

_ چرا ساکت شدی پس مهسا؟

با شنیدن صداش از فکر بیرون اومدم و آروم با خجالت گفتم:

_ نمیدونم سامان
_ مگه میشه ندونی؟
_ میشه لطفا در این مورد صحبت نکنیم؟
_ آره
_ ممنونم

اینبار اون بود که سکوت کرد و من بودم که سکوت رو شکستم...

_ سامان واسه امشب ممنون، بچه ها بهم گفتن که تمام برنامه ها رو تو ریختی و بچه ها رو دور هم جمع کردی؛ مرسی که به فکرم بودی.
_ قربونت برم کاری نکردم

با گفتن این حرفش ناخودآگاه پاشدم با ذوق نشستم و لبم رو گاز گرفتم و گفتم:

_ خدانکنه، نگو اینطوری!
_ چشم

و دوباره لبخند پر از ذوقی که روی لبم نشست و بعد صدای خمیازه ی اون که باعث خندیدنم شد و گفتم:

_ برو بگیر بخواب، صبح زود باید پاشی بری شرکت
_ پس تو چی؟
_ منم میخوابم دیگه
_ باشه پس خوب بخوابی و شبت خوش عزیزم

انقدر عزیزمش رو خاص گفت که نفس عمیقی کشیدم تا شوق و هیجانم از صدام مشخص نشه و آروم گفتم:

_ تو هم همینطور، شبت بخیر
دیدگاه ها (۱)

#دختر‌شیطون‌بلا128تلفن رو قطع کردم و با ذوق بغلش کردم و از پ...

#دختر‌شیطون‌بلا129مثل اینکه لحن جدیم باعث شد اونم جدی بشه چو...

#دختر‌شیطون‌بلا126اینبار برعکس چندساعت قبل که با اخم و بغض و...

#دختر‌شیطون‌بلا124پرهام یکی از کاسه های چیپس رو برداشت و مشغ...

شرابی از جنس نفرتپارت ۳۹وارد شدم و موری روی صندلیِ میزش نشست...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟔جونگکوک: ا/ت... تو ارکیده سیاه منی!...همو...

^فیک جونگکوک^(پارت۱۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط