آنالیبا چشمای اشکیم بهش چشم دوختم داشت نازک ترین شلاقشو برمیداشت و به سمت ...
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟒
آنالی:با چشمای اشکیم بهش چشم دوختم داشت نازک ترین شلاقشو برمیداشت و به سمت من میومد.
کوک:بنظر من این بهترینشه نظر تو چیه؟(نیشخند
آنالی:چیزی نگفتم که شروع کرد به محکم زدنم.
کوک:میخوام قشنگ بشماری برام وگرنه ولت نمیکنم.
آنالی:یک هققق
دو هق هق
س سه هق
چچ چهار هققق
صص صدو نود نه هقققق
دویست هققققق.
آنالی:توانی برای حرف زدن نداشتم جونگ کوک بهم نگاهی کرد و بعد از انباری بیرون رفت و درشو قفل کرد.
بزور خودمو رسوندم به دیوار و بهش تکیه دادم.
آخه چرا من اینقدر بدبختم هرجا میرم باید حتماً یکی بهم زخم بزنه.
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشامو آروم بستم.
...........
چشامو آروم باز کردم دوتا آدم سفید پوش بالای سرم بودن و یه آمپول توی دستشون بود.
آنالی:شما کی هستین؟(بی جون
:.سرشو بگیر نذار تکون بخوره
؛باشه.
آنالی:آییی نکن چیکار میکنین(بیهوش شد
:. تمومه بیا بریم
؛باشه بریم
کوک:تموم شد؟
؛اره تمومه
کوک:هوم پولا تون آمادس پیش بادیگاردا بگیرینش.
:.باشه فعلا
کوک:هیچ ردی از خودتون به جا نذارین.
؛باش
کوک: با قدم های آروم به سمتش رفتم و توی صورتش خم شدم.
بیهوش شده بود.
بخواطر ضربات شلاق دیگه رنگ تو صورتش نبود.
کوک:حیف که خواهر اون آدمی وگرنه نمیذاشتم کسی حتی نیم نگاه هم بهت بندازه.
ادامه دارد..............∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟒
آنالی:با چشمای اشکیم بهش چشم دوختم داشت نازک ترین شلاقشو برمیداشت و به سمت من میومد.
کوک:بنظر من این بهترینشه نظر تو چیه؟(نیشخند
آنالی:چیزی نگفتم که شروع کرد به محکم زدنم.
کوک:میخوام قشنگ بشماری برام وگرنه ولت نمیکنم.
آنالی:یک هققق
دو هق هق
س سه هق
چچ چهار هققق
صص صدو نود نه هقققق
دویست هققققق.
آنالی:توانی برای حرف زدن نداشتم جونگ کوک بهم نگاهی کرد و بعد از انباری بیرون رفت و درشو قفل کرد.
بزور خودمو رسوندم به دیوار و بهش تکیه دادم.
آخه چرا من اینقدر بدبختم هرجا میرم باید حتماً یکی بهم زخم بزنه.
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشامو آروم بستم.
...........
چشامو آروم باز کردم دوتا آدم سفید پوش بالای سرم بودن و یه آمپول توی دستشون بود.
آنالی:شما کی هستین؟(بی جون
:.سرشو بگیر نذار تکون بخوره
؛باشه.
آنالی:آییی نکن چیکار میکنین(بیهوش شد
:. تمومه بیا بریم
؛باشه بریم
کوک:تموم شد؟
؛اره تمومه
کوک:هوم پولا تون آمادس پیش بادیگاردا بگیرینش.
:.باشه فعلا
کوک:هیچ ردی از خودتون به جا نذارین.
؛باش
کوک: با قدم های آروم به سمتش رفتم و توی صورتش خم شدم.
بیهوش شده بود.
بخواطر ضربات شلاق دیگه رنگ تو صورتش نبود.
کوک:حیف که خواهر اون آدمی وگرنه نمیذاشتم کسی حتی نیم نگاه هم بهت بندازه.
ادامه دارد..............∆
- ۸.۸k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط