حکایت دوستی من با تو…حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تلخ

حکایت دوستی من با تو…حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم…!که با هرجرعه، بسیار اندیشیدم

که این طعم را دوست دارم یا نه…؟!

و آنـقــــدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم….!

تمام که شد فهمیدم باز قهوه تلخ میخواهم!

حتی تاخ تلخ…!!
دیدگاه ها (۱)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:5اون..اون پسر ال...

I'm not jealous part 53خلاصه پدربزرگت به حدی به دایی بزرگت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط