آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۱۴
(ویو جونگ کوک )
دکتر از اتاق خارج شد و در رو بست سریع به سمتش رفتم...
_"چیشد آقای دکتر حال خانومم خوبه؟."
دکتر لبخندی زدو دستشو به شونم زد:
_"خوبه پسرم خوبه....میتونی بری ببینیش ولی اذیتش نکن."
اخمی کردمو از کنار دکتر رد شدم...
وارد اتاق شدم...
نیلسو پتو رو بغل کرده بود و توی فکر و خیال بود...
دویدم به سمتش و روی تخت نشستم خواستم دهن باز کنم که خودشو به آغوشم انداخت و دستاشو دور کمرم حلقه کرد....
سرشو به سینم فشردم....
_"خوبی تو؟."
هق ارومی از دهنش بیرون آمد...
از آغوش درش آوردم و صورتشو قاب گرفتم...
_"هزاران بار گفتم گریه نکن هزاران بارم گوش نکردی...لجباز."
+"میشه بریم....اینجا نمونیم.."
آروم گفت...
موهاشو کمی با دستم درست کردم:
_"میریم....پاشو بریم خونمون پاشو...اگر نمیتونی بلندت کنم."
لبخند آرومی زد:
+"میتونم...بعدشم زخم داری دردت میاد..ابدا."
آروم از روی تخت بلند شد...
میتونستم بفهمم یکم سختشه اما لجبازه....
از اتاق خارج شدیم....
دور از نگاه همه به سمت در رفتیم و اول نیلسو و بعد من خارج شدیم....
به سمت ماشین رفتیم و در ماشین براش باز کردم...
_"بفرمایید."
خنده ی خسته ای کرد:
+"خیلی ممنونم جناب."
سوار شد و در رو بستم...
بعد از سوار شدن خودم شروع به روندن کردم...
_"خوبی؟."
کمی طول کشید تا جواب بده..
+"اوهوم...خوبم تو خوبی؟ یعنی زخمت درد نداره؟."
نچی کردمو دستمو به سمت پاش بردم و روی رون پاش گذاشتم و فشاری دادم که آخی گفت...
+"بیشرفففف."
_"عموته."
هوفی کشید...و منم خنده ای کردم نمیخواستم زیاد اذیتش کنم اما نمیشد....
نوازش وار دستمو حرکت دادم...
+"اذیت نکن جونگ کوک...خستم."
_"چشم چشم."
دست از سر شوخی کردن برداشتم و به رانندگی کردنم ادامه دادم...
به خونه رسیدیم و به اتاق خواب رفتیم...
خیلی نشده بود که نیلسو خوابش برد و منم بعد خواب رفتم...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۱۴
(ویو جونگ کوک )
دکتر از اتاق خارج شد و در رو بست سریع به سمتش رفتم...
_"چیشد آقای دکتر حال خانومم خوبه؟."
دکتر لبخندی زدو دستشو به شونم زد:
_"خوبه پسرم خوبه....میتونی بری ببینیش ولی اذیتش نکن."
اخمی کردمو از کنار دکتر رد شدم...
وارد اتاق شدم...
نیلسو پتو رو بغل کرده بود و توی فکر و خیال بود...
دویدم به سمتش و روی تخت نشستم خواستم دهن باز کنم که خودشو به آغوشم انداخت و دستاشو دور کمرم حلقه کرد....
سرشو به سینم فشردم....
_"خوبی تو؟."
هق ارومی از دهنش بیرون آمد...
از آغوش درش آوردم و صورتشو قاب گرفتم...
_"هزاران بار گفتم گریه نکن هزاران بارم گوش نکردی...لجباز."
+"میشه بریم....اینجا نمونیم.."
آروم گفت...
موهاشو کمی با دستم درست کردم:
_"میریم....پاشو بریم خونمون پاشو...اگر نمیتونی بلندت کنم."
لبخند آرومی زد:
+"میتونم...بعدشم زخم داری دردت میاد..ابدا."
آروم از روی تخت بلند شد...
میتونستم بفهمم یکم سختشه اما لجبازه....
از اتاق خارج شدیم....
دور از نگاه همه به سمت در رفتیم و اول نیلسو و بعد من خارج شدیم....
به سمت ماشین رفتیم و در ماشین براش باز کردم...
_"بفرمایید."
خنده ی خسته ای کرد:
+"خیلی ممنونم جناب."
سوار شد و در رو بستم...
بعد از سوار شدن خودم شروع به روندن کردم...
_"خوبی؟."
کمی طول کشید تا جواب بده..
+"اوهوم...خوبم تو خوبی؟ یعنی زخمت درد نداره؟."
نچی کردمو دستمو به سمت پاش بردم و روی رون پاش گذاشتم و فشاری دادم که آخی گفت...
+"بیشرفففف."
_"عموته."
هوفی کشید...و منم خنده ای کردم نمیخواستم زیاد اذیتش کنم اما نمیشد....
نوازش وار دستمو حرکت دادم...
+"اذیت نکن جونگ کوک...خستم."
_"چشم چشم."
دست از سر شوخی کردن برداشتم و به رانندگی کردنم ادامه دادم...
به خونه رسیدیم و به اتاق خواب رفتیم...
خیلی نشده بود که نیلسو خوابش برد و منم بعد خواب رفتم...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۳.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط