p
p8
بارون نرمنرم روی پنجره میکوبید. صدای شرشرش، مثل لالاییای دلنشین، فضا رو پر کرده بود. ساران کنار شومینه نشسته بود و شعلههای آتش رو تماشا میکرد، ولی ذهنش جایی دیگه بود... پیش اون نگاه سرد و در عین حال پرحرارت جونگکوک.
جونگکوک وارد اتاق شد. موهاش کمی خیس بود و صورتش جدی.
«ساران... باهات حرف دارم.»
اون لحظهای که نگاهشون تو هم گره خورد، نفس تو سینهی ساران حبس شد.
جونگکوک آهی کشید و روی زانو، روبهروی ساران نشست.
«بهم بگو چرا هیچوقت نترسیدی؟ چرا وقتی همه از من فرار میکردن، تو موندی؟»
ساران لبخند کمرنگی زد.
«چون من همیشه بین نقابها دنبال چشمهایی میگشتم که حقیقتو نشون بدن. و چشمهای تو، پر از درد بودن... ولی نه بیاحساس.»
جونگکوک نگاهش رو ازش نگرفت.
«تو تنها کسی هستی که تونستی منو ببینی... نه جونگکوکِ مافیا، نه رئیس بیرحم، فقط... من.»
ساران دستش رو جلو برد و برای اولینبار، صورت جونگکوک رو لمس کرد.
«منم یه ماسک داشتم. فکر میکردم قوی بودن یعنی بیاحساس بودن. ولی تو نشونم دادی که قدرت یعنی اینکه بتونی عاشق شی، با تموم ضعفهات.»
لحظهای طول کشید، بعد جونگکوک دست ساران رو توی دستاش گرفت.
«میخوای از اینجا بریم؟ یه جای دور... دور از باند، دور از انتقام، دور از گذشته؟»
ساران لبخند زد، اما توی چشمهاش اشک برق میزد.
«من فقط یه جا میخوام... اونم کنار توئه.»
و اون شب...
برای اولینبار، جونگکوک نقابش رو کنار گذاشت.
نه اون نقابی که دشمنها ازش میترسیدن، بلکه نقابی که خودش رو از عشق پنهون میکرد.
ساران به آرومی سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت. قلبش... برای اولینبار، محکم و آزاد میتپید.
بارون نرمنرم روی پنجره میکوبید. صدای شرشرش، مثل لالاییای دلنشین، فضا رو پر کرده بود. ساران کنار شومینه نشسته بود و شعلههای آتش رو تماشا میکرد، ولی ذهنش جایی دیگه بود... پیش اون نگاه سرد و در عین حال پرحرارت جونگکوک.
جونگکوک وارد اتاق شد. موهاش کمی خیس بود و صورتش جدی.
«ساران... باهات حرف دارم.»
اون لحظهای که نگاهشون تو هم گره خورد، نفس تو سینهی ساران حبس شد.
جونگکوک آهی کشید و روی زانو، روبهروی ساران نشست.
«بهم بگو چرا هیچوقت نترسیدی؟ چرا وقتی همه از من فرار میکردن، تو موندی؟»
ساران لبخند کمرنگی زد.
«چون من همیشه بین نقابها دنبال چشمهایی میگشتم که حقیقتو نشون بدن. و چشمهای تو، پر از درد بودن... ولی نه بیاحساس.»
جونگکوک نگاهش رو ازش نگرفت.
«تو تنها کسی هستی که تونستی منو ببینی... نه جونگکوکِ مافیا، نه رئیس بیرحم، فقط... من.»
ساران دستش رو جلو برد و برای اولینبار، صورت جونگکوک رو لمس کرد.
«منم یه ماسک داشتم. فکر میکردم قوی بودن یعنی بیاحساس بودن. ولی تو نشونم دادی که قدرت یعنی اینکه بتونی عاشق شی، با تموم ضعفهات.»
لحظهای طول کشید، بعد جونگکوک دست ساران رو توی دستاش گرفت.
«میخوای از اینجا بریم؟ یه جای دور... دور از باند، دور از انتقام، دور از گذشته؟»
ساران لبخند زد، اما توی چشمهاش اشک برق میزد.
«من فقط یه جا میخوام... اونم کنار توئه.»
و اون شب...
برای اولینبار، جونگکوک نقابش رو کنار گذاشت.
نه اون نقابی که دشمنها ازش میترسیدن، بلکه نقابی که خودش رو از عشق پنهون میکرد.
ساران به آرومی سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت. قلبش... برای اولینبار، محکم و آزاد میتپید.
- ۱.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط