My little girl

✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:



✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
‧₊˚🖇️✩𝕊𝕔𝕖𝕟𝕒𝕣𝕚𝕠 𝕊𝕜𝕪✩🖇️˚₊‧
My little girl ✨
Part۳🪷


✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡
که سانزو با یه بوس حرف ات رو قطع کرد و اون رو گرفت و به داخل کشید و آروم آروم دستش رو از زیر لباس آستین کوتاه ات رد کرد و ات فهمید و محکم زد تو گوش سانزو و اون رو هل داد«برو کنار حرومزاده یه لعنتی...ما دیگه رابطمون تمومه...دیگه نمی‌خوام هیچ وقت ببینمت دیگه بهم دست نزن!»با داد اینارو گفت و سانزو فقط با ناباوری نگاه میکرد که تفنگش رو از داخل جیبش درآورد و به سمت ات نشونه گرفت و تیر رو کوک کرد«خفه شو...تو فقط...فقط یه هرزه ای!»اما نمیتونست تیر بزنه...نمی‌خواست...برای اولین بار غرورش رو شکوند و دنبال یه دختر راه افتاد که برش گردونه...اما حالا اون دختر ردش کرد و حتی به اون گفت که نمی‌خواد ببینتش..بیشتر عصبانی شد اما نمیتونست تیر بزنه...دستش می‌لرزید و مانع تیر زدن شد.
ات سرش رو گرفت جلوی کلت و کفت«بزن دیگه!مگه همین رو نمیخوای؟اگر هم نخوای من می‌خوام!من می‌خوام بمیرم تا دیگه ریختن رو نبینم!نه تو خونم و نه تو تلویزیون!»قلب سانزو شکست و به قیافه معشوقه ی سابقش نگاه کرد...اولین دختری که از ته قلب میخواست...اولین دختری که بخاطرش غرورش رو شکوند...میخواهد که به دست او بمیرد...اما او نمی‌خواست اورا بکشد.اوهنوز هم ناخواسته قلبش پیش ات بود.
«زود باش دیگه حرومیی!یا از زندگیم و خونم برای همیشه برو بیرون،یا منو بکش تا راحت شم!»
«ا...ات من...من....من متاسفم...من رو...من رو ببخش. میدونم...میدونم که بهت...بهت خیانت کردم ولی...»و اشک هایی که سعی داشت مخفیشان کند،سرازیر شدند و مانند آبشار درحال ریزش بودن«ولی این....این دلیل نمیشه که....که عاشقت نباشم....لطفا لطفاا لطفااا لطفاااااا اتتت من رو ببخششش!»و سریع آن رو بغل کرد و روی شونه ی اون اشک می‌ریخت.اما ات هیچ واکنشی نشان نداد...هیچی..‌نه داد زد،نه هلش داد،ونه به او فحش داد،بدنش منقبض شده بود.
سانزو حس میکرد که این کارش ترسناک است.از بغلش درآمد و اورا نگاه کرد.چشمانش به سردی زمستان شده بود،یا حتی بیشتر.هیچ احساسی در آن دیده نمی‌شد.هیچی.خالی از هرگونه احساس و حسی شده بود که لرزه بر تن سانزو انداخت...
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:
#Mikey
۷۰ تاییمون مبارککککک✨😭
دیدگاه ها (۹)

§My Ex§ P : 3_______¥_______¥_______¥_______¥_______¥_______...

قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::P:::6و دستش رو دور گردن پدرم ...

ساعت ۴ صبحه، بارون مثل سگ می‌باره و عملیات شروع شده. تو توی ...

۷۰ تاییمون مبارکککککاز هر سناریو یه پارت میزارمممممیوهوووووو...

‧₊˚🖇️✩𝕊𝕔𝕖𝕟𝕒𝕣𝕚𝕠 𝕊𝕜𝕪✩🖇️˚₊‧My little girl ✨Part 2🪷..✧・゚: ♡ ✧・゚:...

𝕊𝕔𝕖𝕟𝕒𝕣𝕚𝕠 𝕊𝕜𝕪My little girl✨🌙Part 1🪷..✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط