همزبانی نیست تا بر گویمش

همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبارخویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه رنجیر نیست
آه،اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ،راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
رازموجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهتر تو
آه،اینست آنچه رنجم میدهد
ورنه ،کی ترسم زخشم و قهر تو
دیدگاه ها (۱)

گاه می نالد به نزد دیگران کو دگر آن دختر دیروز نیست آه آن خن...

هیچ جز حسرت نباشد کار منبخت بد بیگانه ای شد یار منبی گنه زنج...

هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد بيگانه اي شد يار من بي گنه ز...

همزبانی نیست تا برگـــویمشراز این انــدوه وحشتبارخویشبیگمان ...

هیچ جز حسرت نباشد کار منبخت بد، بیگانه ای شد یار منبی گنه زن...

راز من  هيچ جز حسرت نباشد كار منبخت بد بيگانه اي شد يار منبي...

#راز_نهانوای از این چشمی که می کاود نهانروز و شب در چشم من ر...

هیچ‌ جز حسرت نباشد کارمن بخت بدبیگانه ای شد یارمنبی گنه زنجی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط