══❖پارت: دوازدهم ❖══

══❖پارت: دوازدهم ❖══
یک سال دیگر هم گذشت.
آدرین حالا هجده ساله بود.
دو سال دیگر تا روزی که تصمیم گرفته بود قصر هریسون را ترک کند، باقی مانده بود.
دو سال...
اما برای آدرین، این زمان خیلی طولانی به نظر می‌رسید.

در قصر سلطنتی هریسون، جشن بزرگی برگزار شده بود.
تولد هجده سالگی شاهزاده سوم.
البته این جشن بیشتر یک مراسم رسمی بود تا یک جشن خانوادگی.
اشراف از سراسر کشور آمده بودند.
موسیقی در سالن جریان داشت.
و خدمتکاران بی‌وقفه مشغول پذیرایی بودند.

آدرین کنار یکی از پنجره‌های بلند ایستاده بود.
لیوان آبمیوه‌ای در دست داشت و به جمعیت نگاه می‌کرد.
مثل همیشه...
حوصله‌اش سر رفته بود.

«شاهزاده آدرین.»

او برگشت.
آیهان بود.
ولیعهد لبخند کوچکی زد.
آیهان«امشب حداقل سعی کن فرار نکنی.»
آدرین جرعه‌ای نوشید.
آدرین«قول نمی‌دم.»
آیهان«می‌دونستم.»
هر دو خندیدند.
رابطه آن‌ها خیلی خوب بود.
آیهان هنوز تنها عضو خانواده بود که واقعاً نگران آدرین می‌شد.
حتی اگر هیچ‌وقت مستقیم به زبان نمی‌آورد.

در همان زمان.
هزاران کیلومتر دورتر.
در مرزهای تسالیوس.
مردی تنها روی تپه‌ای ایستاده بود.
شنل خاکستری بلندی پوشیده بود.
موهای نقره‌ای داشت.
و چشمان طلایی‌اش در تاریکی می‌درخشیدند.
نامش...زارک.
یکی از مشهورترین جادوگران قاره.
مردی که حتی پادشاهان نیز با احترام با او رفتار می‌کردند.
او سال‌ها در سراسر جهان سفر کرده بود.
و حالا...
مقابل مرموزترین کشور قاره ایستاده بود.
زارک«تسالیوس...»
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
زارک«ببینم چه رازی رو پنهان کردی.»

چند ساعت بعد.
در پایتخت تسالیوس.
زارک بدون اینکه کسی متوجه شود وارد شهر شده بود.
اما چیزی که انتظارش را نداشت...
این بود که از همان لحظه ورود، زیر نظر قرار گرفته باشد.
در یکی از پشت‌بام‌ها...
کاین به او نگاه می‌کرد.
و چند خیابان آن طرف‌تر...
دیانا گزارش را دریافت کرده بود.
سرباز«یک جادوگر سطح بالا وارد کشور شده.»
چشمان دیانا باریک شد.
دیانا«هویتش؟»
سرباز«زارک.»
دیانا سکوت کرد.
چون این اسم را می‌شناخت.
خیلی خوب می‌شناخت.

آن شب.
جلسه‌ای فوری برگزار شد.
هفت سایه دور میز جمع شدند.
وقتی نام زارک مطرح شد، فضا سنگین شد.
کارمن آرام گفت:
«یکی از قوی‌ترین جادوگران قاره...»
کلارا اخم کرد.
«چرا اینجا اومده؟»
کال پاسخ داد»
«قطعاً برای خوش گذرونی نیومده.»
همه موافق بودند.
اما درست در همین لحظه...
در اتاق باز شد.
و آدرین وارد شد.
او ساعتی قبل مخفیانه از هریسون خارج شده بود.
دیانا فوراً گزارش را توضیح داد.
چند دقیقه طول کشید.
همه منتظر واکنش آدرین بودند.
اما او فقط پرسید:
«آدم بدیه؟»
همه مات شدند.
کاین پلک زد.
«...چی؟»
آدرین:
«گفتم آدم بدیه؟»
کاین:
«این مهم‌ترین سوالیه که به ذهنت رسید؟!»
آدرین شانه بالا انداخت.
کاین:
«خب اگه آدم بدی نباشه، شاید فقط کنجکاوه.»
دیانا آه کشید.
دیانا:
«گاهی واقعاً نمی‌دونم باید از آرامشت خوشحال باشم یا عصبی بشم.»
آدرین لبخند زد
زارک اولین فردی بود که توانسته بود بدون جلب توجه وارد تسالیوس شود.

در همان شب.
زارک در بالکن یک مهمان‌خانه ایستاده بود.
و به برج جادوی عظیم تسالیوس نگاه می‌کرد.
سپس آرام زمزمه کرد:
«هرچه بیشتر می‌بینم...»
«بیشتر مطمئن می‌شم.»
چشمان طلایی‌اش در تاریکی درخشیدند.
زارک«پادشاه این کشور، آدم معمولی نیست.»

و این اولین قدم در مسیری بود که می‌توانست بزرگ‌ترین راز آدرین را به خطر بیندازد...
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: یازدهم ❖══یک سال دیگر گذشت.آدرین حالا هفده ساله بود...

══❖پارت: دهم ❖══دو سال گذشت.در این مدت، نام تسالیوس در سراسر...

══❖پارت: هشتم ❖══چهار سال گذشت.چهار سال از روزی که آدرین رؤی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط