LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²⁴
نور کمرنگ صبح از میان پردههای سفید اتاق مهمان داخل میتابید. سکوت عجیبی فضای عمارت را پر کرده بود. جونگکوک هنوز بیهوش روی تخت خوابیده بود و دستگاه فشارسنج کنار تخت، هر چند دقیقه یکبار صدای آرامی ایجاد میکرد. پزشک شخصیه تهیونگ ، بعد از معاینه کردن جونگکوک ، کیفش رو بست.
پزشک: جای نگرانی نیست ، آسیب جدی ندیده. فقط شوک شدیدی بهش وارد شده. احتمالاً تا چند ساعت دیگه به هوش میاد. تهیونگ فقط سری تکان داد.
تهیونگ: ممنون
پزشک از اتاق خارج شد. تهیونگ چند ثانیه کنار تخت ایستاد. نگاه کوتاهی به صورت رنگپریدهی جونگکوک انداخت و بعد، بیآنکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
......
تهیونگ داخل اتاق کارش مشغول بررسی چند پرونده بود اما تمرکزش مثل همیشه نبود.
تق تق
کسی به در ضربه زد ، تهیونگ بدون اینکه سرش را از روی پرونده ها بلند کند گفت
تهیونگ : بیا تو
خدمتکاری با فنجان چای وارد شد و فنجان را روی میز گذاشت
تهیونگ : جونگکوک...بیدار شد ؟
خدمتکار: هنوز نه قربان...
تهیونگ سکوت کرد و با دست به خدمتکار اشاره کرد که برود . خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت .
چند دقیقه گذشت ، تهیونگ دوباره بیاختیار جلوی اتاق مهمان ایستاده بود ؛ در را باز نکرد ، فقط از همان بیرون پرسید
تهیونگ: حالش تغییری نکرده؟
خدمتکار: نه قربان
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و دوباره به اتاق کارش برگشت
......
نزدیک ظهر...
پلکهای جونگکوک آرام تکان خوردند. نور سقف برای چند لحظه چشمهایش را زد . با گیجی به اطراف نگاه کرد.
اتاق بزرگ ، سقف بلند ، پنجرههای قدی و بلند ، اشیا و تابلو های گران قیمت اطراف اتاق بود ، چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید چه اتفاقی افتاده بود . همان لحظه در اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد. برای لحظهای نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند.
تهیونگ: بیدار شدی؟!
جونگکوک خواست بنشیند اما همان لحظه سرش گیج رفت و تعادلش را از دست داد. تهیونگ سریع او را گرفت و آروم دوباره روی بالش گذاشت
تهیونگ: عجله نکن ، باید استراحت کنی
جونگکوک چند نفس آرام کشید
جونگکوک: من...
تهیونگ اجازه نداد بیشتر از این حرف بزند
تهیونگ: دکتر گفت فقط به خاطر شوک بیهوش شدی
جونگکوک آرام سرش را تکان داد و چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد
جونگکوک: ما...کجاییم ؟!
با گیجی پرسید
تهیونگ: عمارت من ، یه مدتی اینجا میمونی
جمله دوم رو با قاطعیت گفت
...
خدمتکاران میز ناهار را آماده کرده بودند. جونگکوک با تردید روبهروی تهیونگ نشست . فضای میز کاملاً ساکت بودو فقط صدای برخورد آرام قاشق و بشقاب شنیده میشد. جونگکوک بالاخره سکوت را شکست.
جونگکوک: بابت دیشب...ممنون
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از بشقابش بردارد، گفت
تهیونگ: لازم نیست تشکر کنی
جونگکوک لب پایینش رو گاز گرفت
جونگکوک: ولی اگه شما نمیرسیدین...
تهیونگ خیلی آرام حرفش را قطع کرد
تهیونگ: اگر جای تو هر کس دیگهای هم بود، همین کار رو میکردم
هرچند حتی خودش هم از حرفش مطمئن نبود . دوباره سکوت توی اتاق پیچید تا اینکه بلاخره تهیونگ حرف زد
تهیونگ: فعلا یه مدتی اینجا میمونی
جونگکوک: واقعاً لازمه؟
تهیونگ بدون کوچکترین تردیدی جواب داد
تهیونگ: تا وقتی خطری تهدیدت میکنه، آره
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد
جونگکوک: ولی من نمیخوام مزاحم...
تهیونگ: نیستی
برای اولین بار، تهیونگ مستقیم داخل چشمهایش نگاه کرد
تهیونگ: اون آدمها دنبال تو هستن...و تا وقتی پیداشون نکنم، اجازه نمیدم تنها بیرون بری
جونگکوک : ولی....کافه چی میشه ؟!
تهیونگ: من با رئیس اونجا صحبت میکنم
جونگکوک با شنیدن لحن جدی او، دیگر مخالفتی نکرد و تهیونگ هم بدون اینکه حرف دیگری بزند، از پشت میز بلند شد و از اتاق غذاخوری بیرون رفت
.....
کای آرام درِ اتاق را بست و کنار تهیونگ ایستاد . تهیونگ چند ثانیه به در بستهی اتاق نگاه کرد و بعد آرام گفت
تهیونگ: اگه دیشب چند دقیقه دیرتر میرسیدیم...
جملهاش را نیمهکاره رها کرد . کای نگاه کوتاهی به او انداخت.
کای: رسیدیم
تهیونگ دستش را داخل جیب شلوارش برد
تهیونگ: اونا از کجا فهمیدن یو اس بی دست جونگکوکه؟
کای: یا تعقیبش کرده بودن...یا دوربینهای اون محدوده رو هک کردن
فک تهیونگ منقبض شده و دندان هایش به هم فشرده شد
تهیونگ: یعنی از همون شب زیر نظرش داشتن...
کای سری تکان داد
کای: آره... و این یعنی جونگکوک از الان وارد بازی شده
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند بعد کای آهی کشید
کای: یه سوال...
تهیونگ نگاهش کرد
کای: چرا خودت رفتی ؟
تهیونگ: منظورت چیه؟!
با اخم پرسید
کای: برای نجات جونگکوک ، میتونستی فقط چند نفر رو بفرستی لازم نبود خودت بری
ادامهش تو کامنتا
PART : ²⁴
نور کمرنگ صبح از میان پردههای سفید اتاق مهمان داخل میتابید. سکوت عجیبی فضای عمارت را پر کرده بود. جونگکوک هنوز بیهوش روی تخت خوابیده بود و دستگاه فشارسنج کنار تخت، هر چند دقیقه یکبار صدای آرامی ایجاد میکرد. پزشک شخصیه تهیونگ ، بعد از معاینه کردن جونگکوک ، کیفش رو بست.
پزشک: جای نگرانی نیست ، آسیب جدی ندیده. فقط شوک شدیدی بهش وارد شده. احتمالاً تا چند ساعت دیگه به هوش میاد. تهیونگ فقط سری تکان داد.
تهیونگ: ممنون
پزشک از اتاق خارج شد. تهیونگ چند ثانیه کنار تخت ایستاد. نگاه کوتاهی به صورت رنگپریدهی جونگکوک انداخت و بعد، بیآنکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
......
تهیونگ داخل اتاق کارش مشغول بررسی چند پرونده بود اما تمرکزش مثل همیشه نبود.
تق تق
کسی به در ضربه زد ، تهیونگ بدون اینکه سرش را از روی پرونده ها بلند کند گفت
تهیونگ : بیا تو
خدمتکاری با فنجان چای وارد شد و فنجان را روی میز گذاشت
تهیونگ : جونگکوک...بیدار شد ؟
خدمتکار: هنوز نه قربان...
تهیونگ سکوت کرد و با دست به خدمتکار اشاره کرد که برود . خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت .
چند دقیقه گذشت ، تهیونگ دوباره بیاختیار جلوی اتاق مهمان ایستاده بود ؛ در را باز نکرد ، فقط از همان بیرون پرسید
تهیونگ: حالش تغییری نکرده؟
خدمتکار: نه قربان
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و دوباره به اتاق کارش برگشت
......
نزدیک ظهر...
پلکهای جونگکوک آرام تکان خوردند. نور سقف برای چند لحظه چشمهایش را زد . با گیجی به اطراف نگاه کرد.
اتاق بزرگ ، سقف بلند ، پنجرههای قدی و بلند ، اشیا و تابلو های گران قیمت اطراف اتاق بود ، چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید چه اتفاقی افتاده بود . همان لحظه در اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد. برای لحظهای نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند.
تهیونگ: بیدار شدی؟!
جونگکوک خواست بنشیند اما همان لحظه سرش گیج رفت و تعادلش را از دست داد. تهیونگ سریع او را گرفت و آروم دوباره روی بالش گذاشت
تهیونگ: عجله نکن ، باید استراحت کنی
جونگکوک چند نفس آرام کشید
جونگکوک: من...
تهیونگ اجازه نداد بیشتر از این حرف بزند
تهیونگ: دکتر گفت فقط به خاطر شوک بیهوش شدی
جونگکوک آرام سرش را تکان داد و چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد
جونگکوک: ما...کجاییم ؟!
با گیجی پرسید
تهیونگ: عمارت من ، یه مدتی اینجا میمونی
جمله دوم رو با قاطعیت گفت
...
خدمتکاران میز ناهار را آماده کرده بودند. جونگکوک با تردید روبهروی تهیونگ نشست . فضای میز کاملاً ساکت بودو فقط صدای برخورد آرام قاشق و بشقاب شنیده میشد. جونگکوک بالاخره سکوت را شکست.
جونگکوک: بابت دیشب...ممنون
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از بشقابش بردارد، گفت
تهیونگ: لازم نیست تشکر کنی
جونگکوک لب پایینش رو گاز گرفت
جونگکوک: ولی اگه شما نمیرسیدین...
تهیونگ خیلی آرام حرفش را قطع کرد
تهیونگ: اگر جای تو هر کس دیگهای هم بود، همین کار رو میکردم
هرچند حتی خودش هم از حرفش مطمئن نبود . دوباره سکوت توی اتاق پیچید تا اینکه بلاخره تهیونگ حرف زد
تهیونگ: فعلا یه مدتی اینجا میمونی
جونگکوک: واقعاً لازمه؟
تهیونگ بدون کوچکترین تردیدی جواب داد
تهیونگ: تا وقتی خطری تهدیدت میکنه، آره
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد
جونگکوک: ولی من نمیخوام مزاحم...
تهیونگ: نیستی
برای اولین بار، تهیونگ مستقیم داخل چشمهایش نگاه کرد
تهیونگ: اون آدمها دنبال تو هستن...و تا وقتی پیداشون نکنم، اجازه نمیدم تنها بیرون بری
جونگکوک : ولی....کافه چی میشه ؟!
تهیونگ: من با رئیس اونجا صحبت میکنم
جونگکوک با شنیدن لحن جدی او، دیگر مخالفتی نکرد و تهیونگ هم بدون اینکه حرف دیگری بزند، از پشت میز بلند شد و از اتاق غذاخوری بیرون رفت
.....
کای آرام درِ اتاق را بست و کنار تهیونگ ایستاد . تهیونگ چند ثانیه به در بستهی اتاق نگاه کرد و بعد آرام گفت
تهیونگ: اگه دیشب چند دقیقه دیرتر میرسیدیم...
جملهاش را نیمهکاره رها کرد . کای نگاه کوتاهی به او انداخت.
کای: رسیدیم
تهیونگ دستش را داخل جیب شلوارش برد
تهیونگ: اونا از کجا فهمیدن یو اس بی دست جونگکوکه؟
کای: یا تعقیبش کرده بودن...یا دوربینهای اون محدوده رو هک کردن
فک تهیونگ منقبض شده و دندان هایش به هم فشرده شد
تهیونگ: یعنی از همون شب زیر نظرش داشتن...
کای سری تکان داد
کای: آره... و این یعنی جونگکوک از الان وارد بازی شده
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند بعد کای آهی کشید
کای: یه سوال...
تهیونگ نگاهش کرد
کای: چرا خودت رفتی ؟
تهیونگ: منظورت چیه؟!
با اخم پرسید
کای: برای نجات جونگکوک ، میتونستی فقط چند نفر رو بفرستی لازم نبود خودت بری
ادامهش تو کامنتا
- ۲.۸k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط