نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت⁵ | اتوبان سرد

تریلی هر لحظه نزدیک تر میشد، تهیونگ بلاخره کمی جدی شد و صورتش رو پوشوند،
افراد تریلی: « مگه قرار نبود ایست بازرسی نباشه حالا چیکار کنیم »
؟: « نگران نباش رئیس گفت اگه ایست بازرسی باشه از قبل باهاشون هماهنگ کرده»
تهیونک دست تکون داد، تریلی ایستاد
تهیونک کنار پنجره راننده رفت: « شب بخیر آقایون، میخوایم کنترل کنیم »
؟ : « امم »
تهیونگ: « نگران نباش فقط یه روال ساده ست تا کسی شک نکنه »
راننده لبخندی زد و ساکت شد، تهیونگ هنوز کنار پنجره ایستاده بود
کیان و جیمین در تریلی رو باز کردن، بعد از مطمئن شدن از وجود اسلحه ها، سری برای تهیونگ تکون دادن
تهیونگ: « هی تو مو قشنگ اسلحه داری »
؟ : « چطور مگه »
تهیونگ: « هیچی خواستم این اسلحه رو بدم به تو برای دفاع از خود بگیرش»
اسلحه رو گرفت هنوز تو تعجب بود که تهیونک لبخندی زد و به تیر تو مخش زد، مرد کناری خواست حرکتی کند که کیان از اون طرف پنجره گفت: « هعی خوشتیپ »
مرد تا برگشت به تیر به قلبش خورده
کیان: « مگه تو خوشتیپی که برگشتی نچ نچ اشتباه کردی »
تهیونگ: « جونکوکا با اینا چیکار کنیم »
جونکوک: « بفرست برای صاحابشون »
تهیونگ چشمکی زد: « ذهن منو خوندیا دمت گرم »
جنازه هارو بیرون اوردن، کیان و تهیونک سوار شدن
صبح | عمارت مین
قدم هایش روی پله ها سنگین بود. هنوز کمی خواب توی چشماش بود. صدای عصبی جون‌کی کل خونه رو گرفته بود: « اون عوضی حساب اینو پس میده »
لی‌وو برادر ات، ساکت ایستاده بود. ات: « چخبره »
لی‌وو آرام گفت: « چیزی نیست مسئله کاریه »
چیزی نگفت همینجوری هم خودشو با کارایی اونا قاطی نمی‌کرد
بوی نون تست تازه توی و چای تازه دم کرده توی خونه پیچیده بود اما جون‌کی هیچ حال خوردن نداشت. تمام روز با داد و بیداد و تلفن کردن به بقیه گذشت
فردا | ویو هارو
چایی شو سر کشید: « من دیگه میرم »
بومی سرشو بالا اورد: « کجا میری »
هارو جواب داد: « می‌خوام برم مزار مادرم »
تهیونگ گفت: « میخواستم باهات بیام اما کار دارم »
هارو لبخندی پدرانه زد و گفت: « تنها میرم »
از عمارت زد بیرون. سنش بالا بود، بعضی از عضله هایش درد میکرد اما هنوز می‌توانست رانندگی کند. ماشین جلوی آرامگاه سئول ایستاد.
پیاده شد
روی سنگ سفید بالای مزار نوشته بود " کیم لیلا " دستی روی خاک سرد مزار کشید: « کاشکی اینجا بودی مادر »
چند لحظه ای میشد که داشت درد و دل میکرد.
هوا رو به تاریکی بود
بلند شد و سمت ماشین رفت. ناگهان..
دو ماشین با سرعت زیاد نزدیک شدند. چند مرد مسلح پیاده شدند و مرد بی‌دفا رو به رگبار بستند.
جسم بی جون هارو روی خاک های آرامگاه افتاد. خون زیر بدنش پخش شد.‌..
در طرفی دیگر جلوی عمارت مین ها، لی‌وو قبل از اینکه بتواند سوار ماشین شود. به رگبار گلوله کشیده شد. یکی از مرد ها کارتی انداخت، کارتی قرمز که رویش کلاغی سیاه کشیده شده بود.
ادامه دارد....

خیلی خیلی ممنون که انقدر زود شرط هارو رسوندید🤍
حمایت هارو بیشتر کنید داستان تازه داره شروع میشه🔥

و اینکه فعلا این پارت رو داشته باشید چون پارت بعدی رو هنوز ننوشتم😄
بای
دیدگاه ها (۶)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت⁶ | عمارت عزادار جئوناشک های تهی...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت⁴ | اتاق زیرزمینیبلاخره گیرت اند...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³ | انبار متروکه بخش²جیمین: « من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط