چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. 

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. 

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته. 

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد. 

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید. 

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟ 

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت: 

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد
دیدگاه ها (۱۹)

نقشــه جـهان را تا مـی‌زنمجـهان را،توی جیـبم مـی‌گـذارم . . ...

ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺗﺴﮑﯿﻨﯽﺁﺧﺮ ﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻣﺴﮑﯿﻨ...

کاش تو قحطيِ شقايق، بشينيم توی يه قايقبزنيم دلو به دريا، من ...

فقــط تــاریکــی مــی‌دانــدمــاه چقــدر روشــن اســت! فقــط...

بریم سراغ **پارت ۱۰**.*****پارت ۱۰: سایه‌ی آشنا در تالار شکو...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

یه تک پارتی از ربندو نوشتممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط