رقیب کوچولوی جیمین...
رقیب کوچولوی جیمین...
صبح روز بعد...
جیمین روی مبل نشسته بود و قهوهاش را میخورد.
همسرش از آشپزخانه بیرون آمد و کنار او نشست.
جیمین همان لحظه لبخند زد.
بالاخره فرصت مناسبی بود!
آرام دستش را باز کرد تا همسرش را در آغوش بگیرد که...
صدای قدمهای کوچکی از راهرو آمد.
دختر کوچولو با موهای نامرتب و عروسکش وارد اتاق شد.
چشمش که به پدر و مادرش افتاد، سریع جلو آمد.
جیمین: نه ای خدااااا...
دختر کوچولو خودش را بین آن دو جا کرد.
جیمین با ناباوری گفت:
جیمین: باز شروع کردی؟!
ات خندید.
ات: فکر کنم هنوز باهات مشکل داره
جیمین به دخترش نگاه کرد.
جیمین: عزیزم، من پدرتم!
دختر کوچولو عروسکش را بغل کرد و با جدیت سرش را تکان داد.
جیمین: خب؟
دختر کوچولو خودش را بیشتر به مادرش چسباند.
جیمین آهی کشید.
جیمین: خیلی خب...
بعد با حالت مظلومانهای گفت:
جیمین: پس من دیگه تورو بغل نمیکنم
ات خندید.
ات: جیمین!
جیمین: واقعاً میگم!
دختر کوچولو ناگهان عروسکش را برداشت و به سمت پدرش گرفت.
جیمین با تعجب به عروسک نگاه کرد.
جیمین: این برای منه؟
دختر کوچولو سر تکان داد.
جیمین عروسک را گرفت.
چند ثانیه ساکت ماند و بعد لبخند زد.
جیمین: یعنی داری باهام آشتی میکنی؟
دختر کوچولو آرام خندید.
جیمین هم خندید.
اما درست وقتی خواست کنار همسرش بنشیند...
دختر کوچولو دوباره خودش را بینشان انداخت.
جیمین مات ماند.
جیمین: صبر کن...
به عروسک نگاه کرد.
بعد به دخترش.
جیمین: پس این رشوه بود؟!
ات از خنده روی مبل خم شد.
جیمین هم بالاخره زد زیر خنده.
جیمین: باشه خانوم کوچولو...
لبخند زد.
جیمین: ولی قبل اینکه بری تو شکم مامانت تو من بودی الان با من دشمنی؟
ات: جیمین این چه حرفیه به بچه میزنی اخه
دختر کوچولو هیچ توجهی نکرد و سرش را روی شانهی مادرش گذاشت.
جیمین زیر لب گفت:
جیمین: این بچه خیلی شیطونه مث باباش...
صبح روز بعد...
جیمین روی مبل نشسته بود و قهوهاش را میخورد.
همسرش از آشپزخانه بیرون آمد و کنار او نشست.
جیمین همان لحظه لبخند زد.
بالاخره فرصت مناسبی بود!
آرام دستش را باز کرد تا همسرش را در آغوش بگیرد که...
صدای قدمهای کوچکی از راهرو آمد.
دختر کوچولو با موهای نامرتب و عروسکش وارد اتاق شد.
چشمش که به پدر و مادرش افتاد، سریع جلو آمد.
جیمین: نه ای خدااااا...
دختر کوچولو خودش را بین آن دو جا کرد.
جیمین با ناباوری گفت:
جیمین: باز شروع کردی؟!
ات خندید.
ات: فکر کنم هنوز باهات مشکل داره
جیمین به دخترش نگاه کرد.
جیمین: عزیزم، من پدرتم!
دختر کوچولو عروسکش را بغل کرد و با جدیت سرش را تکان داد.
جیمین: خب؟
دختر کوچولو خودش را بیشتر به مادرش چسباند.
جیمین آهی کشید.
جیمین: خیلی خب...
بعد با حالت مظلومانهای گفت:
جیمین: پس من دیگه تورو بغل نمیکنم
ات خندید.
ات: جیمین!
جیمین: واقعاً میگم!
دختر کوچولو ناگهان عروسکش را برداشت و به سمت پدرش گرفت.
جیمین با تعجب به عروسک نگاه کرد.
جیمین: این برای منه؟
دختر کوچولو سر تکان داد.
جیمین عروسک را گرفت.
چند ثانیه ساکت ماند و بعد لبخند زد.
جیمین: یعنی داری باهام آشتی میکنی؟
دختر کوچولو آرام خندید.
جیمین هم خندید.
اما درست وقتی خواست کنار همسرش بنشیند...
دختر کوچولو دوباره خودش را بینشان انداخت.
جیمین مات ماند.
جیمین: صبر کن...
به عروسک نگاه کرد.
بعد به دخترش.
جیمین: پس این رشوه بود؟!
ات از خنده روی مبل خم شد.
جیمین هم بالاخره زد زیر خنده.
جیمین: باشه خانوم کوچولو...
لبخند زد.
جیمین: ولی قبل اینکه بری تو شکم مامانت تو من بودی الان با من دشمنی؟
ات: جیمین این چه حرفیه به بچه میزنی اخه
دختر کوچولو هیچ توجهی نکرد و سرش را روی شانهی مادرش گذاشت.
جیمین زیر لب گفت:
جیمین: این بچه خیلی شیطونه مث باباش...
- ۶۱۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط