مجرم دادگاه زندگیمp
مجرم دادگاه زندگیم؟!....p1
متنفر بود،متنفر بود از اینکه دوست پسرشو اینطور ببینه...که سرش داد میزنه و طوری بهش نگاه میکنه که انگار مجرم دادگاه زندگیشه...
صدای اون پسر کم کم اوج میگرفت و بالاتر میرفت...پیکنیکی که قرار بود با اعضای اسکیز و پارتنر هاشون بهترین خاطره بشه،نه تنها بهترین نشد بلکه بدترین بود...
فقط یه اتفاق،یه اشتباه جبران پذیر...چطور میتونست دلیلش فقط اون باشه؟
پشت باغ تنها کسی حرف میزد لینو بود...صداش رو بالا میبرد و براش اهمیتی نداشت که کسی میشنوه یا نه!...همه از دور نگاهشون میکردن...حتی اونها از اون فاصله متوجه بغض و چشمای قرمز ا.ت شده بودن...اما اون چی؟ اون مرد چی؟ کسی که بارها و بارها با صافت ترین ساید ها بهش میگفت عاشقشه و هیچوقت قرار نیست پیش اون صدمه ببینه،حالا انگار کور بود! نمیدید که دختر رو به روش فقط داره بغضش رو خفه میکنه...نمیدید که چشماش مثل کاسه خونن...
-بسه دیگه ا.ت خستم کردی...چرا نمیتونی عادی باشی؟!!!...همیشه دردسر درست میکنی و من باید خرابکاری های لعنتیت جمع کنم....بزرگ شو تو دیگه 25 سالت شده!!!...و الان...هه! مظلوم نمایی نکن...از این کارات متنفرم
با هر کلمه صدای شکستن آینه قلب ا.ت توی گوشش بلند میشد...هر بار بلند تر و نامنظم تر...کنترل اون اشک ها سخت شده بود کم کم پایین میریختن و هق هق هاش با شکستن بغضش شدت میگرفتن...
-عالی شد...بفرما دوباره اینکارو کردی!! چرا نمیفهمی از این چیزا متنفرم...به جای جبران کارات میزنی زیر گریه!! تاسف آوره
هرچی ا.ت تلاش میکرد تا خودش رو کنترل کنه فایده نداشت و در عوض بیشتر میشد...چان با دیدن صحنه روبه روش نمیتونست دخالت نکنه باید جلوش رو میگرفت اون پسر زیادی داشت عوضی بازی در میورد...به جلو قدم برداشت که دستش توسط چانگبین گرفته شد...
=هیونگ...نرو
~ولم کن چانگبین..نمیبینیش داره چیکار....
حرف چان با شنیدن صدای ضربه ای قطع شد و بلافاصله برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...صورت ا.ت که به یک طرف کج شده بود و موهای کوتاه و قهوه ای رنگش نیم رخش رو پوشونده بودن و چشم های لینویی که از حرارت عصبانیت میجوشیدن...لینو کار خودش رو کرده بود...کاری نباید هیچوقت با ا.ت میکرد...چان عصبانی دستش رو از بین دست های چانگبین بیرون کشید و به سرعت به سمت پسر رفت و همه رو دنبال خودش کشید...یقه پیراهن سفیدش رو گرفت و محکم کشید و کلمات رو توی صورتش میکوبید تا به خودش بیاد
~فکر میکنی داری چیکار میکنی؟!!...
#استری_کیدز #اسکیز #استی #لینو #لی_مین_هو #سناریو #درخواستی #سناریودرخواستی
#stray_kids #skz #stay #leeknow #leeminho #senario
متنفر بود،متنفر بود از اینکه دوست پسرشو اینطور ببینه...که سرش داد میزنه و طوری بهش نگاه میکنه که انگار مجرم دادگاه زندگیشه...
صدای اون پسر کم کم اوج میگرفت و بالاتر میرفت...پیکنیکی که قرار بود با اعضای اسکیز و پارتنر هاشون بهترین خاطره بشه،نه تنها بهترین نشد بلکه بدترین بود...
فقط یه اتفاق،یه اشتباه جبران پذیر...چطور میتونست دلیلش فقط اون باشه؟
پشت باغ تنها کسی حرف میزد لینو بود...صداش رو بالا میبرد و براش اهمیتی نداشت که کسی میشنوه یا نه!...همه از دور نگاهشون میکردن...حتی اونها از اون فاصله متوجه بغض و چشمای قرمز ا.ت شده بودن...اما اون چی؟ اون مرد چی؟ کسی که بارها و بارها با صافت ترین ساید ها بهش میگفت عاشقشه و هیچوقت قرار نیست پیش اون صدمه ببینه،حالا انگار کور بود! نمیدید که دختر رو به روش فقط داره بغضش رو خفه میکنه...نمیدید که چشماش مثل کاسه خونن...
-بسه دیگه ا.ت خستم کردی...چرا نمیتونی عادی باشی؟!!!...همیشه دردسر درست میکنی و من باید خرابکاری های لعنتیت جمع کنم....بزرگ شو تو دیگه 25 سالت شده!!!...و الان...هه! مظلوم نمایی نکن...از این کارات متنفرم
با هر کلمه صدای شکستن آینه قلب ا.ت توی گوشش بلند میشد...هر بار بلند تر و نامنظم تر...کنترل اون اشک ها سخت شده بود کم کم پایین میریختن و هق هق هاش با شکستن بغضش شدت میگرفتن...
-عالی شد...بفرما دوباره اینکارو کردی!! چرا نمیفهمی از این چیزا متنفرم...به جای جبران کارات میزنی زیر گریه!! تاسف آوره
هرچی ا.ت تلاش میکرد تا خودش رو کنترل کنه فایده نداشت و در عوض بیشتر میشد...چان با دیدن صحنه روبه روش نمیتونست دخالت نکنه باید جلوش رو میگرفت اون پسر زیادی داشت عوضی بازی در میورد...به جلو قدم برداشت که دستش توسط چانگبین گرفته شد...
=هیونگ...نرو
~ولم کن چانگبین..نمیبینیش داره چیکار....
حرف چان با شنیدن صدای ضربه ای قطع شد و بلافاصله برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...صورت ا.ت که به یک طرف کج شده بود و موهای کوتاه و قهوه ای رنگش نیم رخش رو پوشونده بودن و چشم های لینویی که از حرارت عصبانیت میجوشیدن...لینو کار خودش رو کرده بود...کاری نباید هیچوقت با ا.ت میکرد...چان عصبانی دستش رو از بین دست های چانگبین بیرون کشید و به سرعت به سمت پسر رفت و همه رو دنبال خودش کشید...یقه پیراهن سفیدش رو گرفت و محکم کشید و کلمات رو توی صورتش میکوبید تا به خودش بیاد
~فکر میکنی داری چیکار میکنی؟!!...
#استری_کیدز #اسکیز #استی #لینو #لی_مین_هو #سناریو #درخواستی #سناریودرخواستی
#stray_kids #skz #stay #leeknow #leeminho #senario
- ۸.۵k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط