LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ¹
زمان : حال
۵ جولای ۲۰۲۶
_قول میدم توی زندگی بعدیمون پیدات می کنم....
صدای فریاد توی گوشاش اکو شد و ناگهان چشماش باز شد ، دوباره ضربان قلبش بالا رفته بود و نفس نفس میزد . دوباره همون کابوس تکراری ، دوباره همون صدای آشنا ، دوباره همون اتفاقات ، دوباره همون دیالوگ ها . این کابوسا از کی شروع شد ؟! نمیدونم . همیشه همینجا تموم میشه ، بعد از اون فریاد از خواب می پره و ضربان قلبش بی دلیل بالا میره و به نفس نفس میوفته . اون کیه ؟! چرا هر شب خوابشو میبینه ؟! سوالای بی جواب مثل همیشه روی سینه اش سنگینی میکنن . چند سالیه برای این خوابا پیش مشاور میره اما هیچ نتیجه ای نداشته . عرق رو از پیشونیش پاک کرد و لیوان آب کنار تخت رو برداشت و کمی ازش نوشید ، هوا تقریبا روشن شده بود و دیگه کم کم باید برای سرکار رفتن آماده بشه . پتو رو کنار زد و از روی تخت بلند شد ، ضربان قلبش بلاخره داشت آروم میشد ، از اتاق بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت تا یه چیزی برای صبحانه درست کنه . چند تا تخم مرغ از توی یخچال برداشت و مشغول درست کردن نیمرو شد که صدای مامانش رو از پشت سرش شنید
م.ج ( مامان جونگکوک ) : عه بیدار شدی ؟! دوباره خواب دیدی ؟!
جونگکوک : عام...خوبم...چیزی نیست ، بیا بشین تا صبحانه حاضر بشه
لحظه ای با نگرانی به پسرش نگاه کرد و آروم پشت میز نشست
م.ج : شاید بهتر باشه پیش یه مشاور بهتر بری
جونگکوک : فایده ای نداره ، بیخیال...یه جوری باهاش کنار میام
درحالی که تخم مرغ ها رو توی ماهیتابه میشکست زمزمه کرد . مادرش آهی کشید ولی دیگه بحث نکرد
م.ج : امروز شیفتت تا بعد از ظهره ؟
برای عوض کردن بحث پرسید
جونگکوک : آره
م.ج : منم میخوام برم یکم خرید کنم احتمالا دیر برمیگردم
جونگکوک باشه ای گفت و ظرف نیمرو رو روی میز گذاشت و مشغول خوردن شدن
.....
_ آقای کیم ، طرح های جدیدمون رسیدن
تهیونگ : بزاریشون رو میز بعدا چکشون میکنم
با کلافگی گفت و دستی به موهاش کشید ، مشخصا حوصله ی کار کردن نداشت . زن بدون هیچ بحثی کاغذها رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت . بعد از رفتنش تهیونگ آهی کشید و کراواتشو شل کرد ، احساس خفگی میکرد ، همش حس میکرد به چیزی تو زندگیش کمه، دیگه داره از این احساس پوچی کلافه میشه . اون هرچی که بخواد داره ، ثروت ، پول ، یه عالمه ماشین ، یه عالمه شرکت ولی...بازم انگار یه چیز خیلی مهم رو فراموش کرده . شاید عشق ؟
ناگهان تلفنش زنگ خورد ، کای بهترین دوستشه ( کای توی باند مافیایی تهیونگ هم هست و تنها کسیه که از مافیا بودن تهیونگ خبر داره ) گوشی رو برداشت و با صدای گرفته جواب داد
تهیونگ : چیه ؟!
کای : صدات چرا گرفته ؟! دوباره خواب دیدی ؟!
مسخره کرد و خندید
تهیونگ : بس کن حوصلتو ندارم ، فقط کارتو بگو
کای : خب اسلحه ها رسیدن
تهیونگ : خوبه ببرشون انبار
کای : باشه ، کی میای ؟
تهیونگ : فعلا سرم شلوغه ، حالمم خوب نیست
کای : یعنی میگی بازم قراره اینجا تنها بمونم با اون همه نره قول ؟
تهیونگ : نره قول ؟! چیه ازشون میترسی ؟!
با پوزخند زمزمه کرد
کای : نه ولی....حس تنهایی دارم
تهیونگ : چرت و پرت نگو کارتو بکن
و قطع کرد . از پنجره قدی به پایین نگاه کرد ، کل شهر زیر پاش بود ، ساختمونای بلند که نور خورشید به پنجره همشون میتابه و به زیبایی بازتاب میشد . شاید اگه یکم بره تو هوای بیرون قدم بزنه حالش بهتر بشه و بتونه برای چند دقیقه هم که شده کابوساشو فراموش کنه ؟ از دفترش بیرون اومد و بدون توجه به کارکنانی که موقع رد شدن تعظیم کوتاهی میکردن سوار آسانسور شد و از ساختمون بیرون اومد . دستاشو توی جیباش فرو برده بود و بی هدف توی خیابونا قدم میزد که ناگهان کسی بهش برخورد کرد .
پسر ( جونگکوک ) کمی به عقب تلو تلو خوردن اما تعادلش رو حفظ کرد و دوباره صاف وایساد ، کمی سرش رو بالا آورد و به مرد رو به روش نگاه کرد
جونگکوک : اوه ، معذرت میخوام حواسم نبود
تهیونگ با چهره سرد همیشگیش به پسر ( جونگکوک ) نگاه کرد ، ناگهان چیزی در چشمانش برق زد . اون چهره زیبا و معصوم...خیلی آشنا به نظر میرسه ولی...کجا دیدتش ؟!
....ادامه دارد
PART : ¹
زمان : حال
۵ جولای ۲۰۲۶
_قول میدم توی زندگی بعدیمون پیدات می کنم....
صدای فریاد توی گوشاش اکو شد و ناگهان چشماش باز شد ، دوباره ضربان قلبش بالا رفته بود و نفس نفس میزد . دوباره همون کابوس تکراری ، دوباره همون صدای آشنا ، دوباره همون اتفاقات ، دوباره همون دیالوگ ها . این کابوسا از کی شروع شد ؟! نمیدونم . همیشه همینجا تموم میشه ، بعد از اون فریاد از خواب می پره و ضربان قلبش بی دلیل بالا میره و به نفس نفس میوفته . اون کیه ؟! چرا هر شب خوابشو میبینه ؟! سوالای بی جواب مثل همیشه روی سینه اش سنگینی میکنن . چند سالیه برای این خوابا پیش مشاور میره اما هیچ نتیجه ای نداشته . عرق رو از پیشونیش پاک کرد و لیوان آب کنار تخت رو برداشت و کمی ازش نوشید ، هوا تقریبا روشن شده بود و دیگه کم کم باید برای سرکار رفتن آماده بشه . پتو رو کنار زد و از روی تخت بلند شد ، ضربان قلبش بلاخره داشت آروم میشد ، از اتاق بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت تا یه چیزی برای صبحانه درست کنه . چند تا تخم مرغ از توی یخچال برداشت و مشغول درست کردن نیمرو شد که صدای مامانش رو از پشت سرش شنید
م.ج ( مامان جونگکوک ) : عه بیدار شدی ؟! دوباره خواب دیدی ؟!
جونگکوک : عام...خوبم...چیزی نیست ، بیا بشین تا صبحانه حاضر بشه
لحظه ای با نگرانی به پسرش نگاه کرد و آروم پشت میز نشست
م.ج : شاید بهتر باشه پیش یه مشاور بهتر بری
جونگکوک : فایده ای نداره ، بیخیال...یه جوری باهاش کنار میام
درحالی که تخم مرغ ها رو توی ماهیتابه میشکست زمزمه کرد . مادرش آهی کشید ولی دیگه بحث نکرد
م.ج : امروز شیفتت تا بعد از ظهره ؟
برای عوض کردن بحث پرسید
جونگکوک : آره
م.ج : منم میخوام برم یکم خرید کنم احتمالا دیر برمیگردم
جونگکوک باشه ای گفت و ظرف نیمرو رو روی میز گذاشت و مشغول خوردن شدن
.....
_ آقای کیم ، طرح های جدیدمون رسیدن
تهیونگ : بزاریشون رو میز بعدا چکشون میکنم
با کلافگی گفت و دستی به موهاش کشید ، مشخصا حوصله ی کار کردن نداشت . زن بدون هیچ بحثی کاغذها رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت . بعد از رفتنش تهیونگ آهی کشید و کراواتشو شل کرد ، احساس خفگی میکرد ، همش حس میکرد به چیزی تو زندگیش کمه، دیگه داره از این احساس پوچی کلافه میشه . اون هرچی که بخواد داره ، ثروت ، پول ، یه عالمه ماشین ، یه عالمه شرکت ولی...بازم انگار یه چیز خیلی مهم رو فراموش کرده . شاید عشق ؟
ناگهان تلفنش زنگ خورد ، کای بهترین دوستشه ( کای توی باند مافیایی تهیونگ هم هست و تنها کسیه که از مافیا بودن تهیونگ خبر داره ) گوشی رو برداشت و با صدای گرفته جواب داد
تهیونگ : چیه ؟!
کای : صدات چرا گرفته ؟! دوباره خواب دیدی ؟!
مسخره کرد و خندید
تهیونگ : بس کن حوصلتو ندارم ، فقط کارتو بگو
کای : خب اسلحه ها رسیدن
تهیونگ : خوبه ببرشون انبار
کای : باشه ، کی میای ؟
تهیونگ : فعلا سرم شلوغه ، حالمم خوب نیست
کای : یعنی میگی بازم قراره اینجا تنها بمونم با اون همه نره قول ؟
تهیونگ : نره قول ؟! چیه ازشون میترسی ؟!
با پوزخند زمزمه کرد
کای : نه ولی....حس تنهایی دارم
تهیونگ : چرت و پرت نگو کارتو بکن
و قطع کرد . از پنجره قدی به پایین نگاه کرد ، کل شهر زیر پاش بود ، ساختمونای بلند که نور خورشید به پنجره همشون میتابه و به زیبایی بازتاب میشد . شاید اگه یکم بره تو هوای بیرون قدم بزنه حالش بهتر بشه و بتونه برای چند دقیقه هم که شده کابوساشو فراموش کنه ؟ از دفترش بیرون اومد و بدون توجه به کارکنانی که موقع رد شدن تعظیم کوتاهی میکردن سوار آسانسور شد و از ساختمون بیرون اومد . دستاشو توی جیباش فرو برده بود و بی هدف توی خیابونا قدم میزد که ناگهان کسی بهش برخورد کرد .
پسر ( جونگکوک ) کمی به عقب تلو تلو خوردن اما تعادلش رو حفظ کرد و دوباره صاف وایساد ، کمی سرش رو بالا آورد و به مرد رو به روش نگاه کرد
جونگکوک : اوه ، معذرت میخوام حواسم نبود
تهیونگ با چهره سرد همیشگیش به پسر ( جونگکوک ) نگاه کرد ، ناگهان چیزی در چشمانش برق زد . اون چهره زیبا و معصوم...خیلی آشنا به نظر میرسه ولی...کجا دیدتش ؟!
....ادامه دارد
- ۱.۲k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط