از سر من باز کن موی پریشان خودت

از سر من باز کن موی پریشان خودت
ریش و قیچی دست تو جان من و جان خودت
دین گریزی با خیالت روی دارم می برد
واگذارت می کنم آخر به ایمان خودت
بعد عمری می روم سمت صراط المستقیم
کج نکن راه مرا تا عمق چشمان خودت
نیست ترسی گر بسوزد خشک با تر پای هم
تا تو می خواهی مرا سردر گریبان خودت
از تن و از پیرهن بیرون نکش روح مرا
لاابالی را نخواه آخر مسلمان خودت
هیچ کس حال مرا اصلن نمی فهمد توهم
دوست داری ارگ بم می بود ویران خودت
آخرش هم ذوب خواهی کرد یکباره مرا
چشم درچشم تو و من پیش وجدان خودت
مثل آدم برفی اسفند ماهی می شوی
ذره ذره آب روی خط پایان خودت



سید مهدی نژادهاشمی
دیدگاه ها (۱)

روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من!تا بیفروزی چراغی در شب سنگین ...

روي قبرم بنويسيد...کسی بود که رفت...لحظه ای از غم ايام نياسو...

ای پر از عاطفه در قحط محبت با منکاش می شد بگشايی سر صحبت با ...

مدتى هست رفته اى از يادپاک کردم حضورت از بنيادسال و ماه و زم...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ دل خون شد از توام خبر نیست هر روز مر...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط