بازیدرخون

بازی_در_خون🍷🔪
پارت صد هشتاد چهار🍷🔪


لبخند قشنگی که روی لبش بود تا آخر شب از کنار لبش کنار نمی‌رفت
+می‌خوام سفر ببرمت!

منو؟ سفر؟ کجا میخواست ببره
با چشمای کنجکاو بهش نگاه کردم تا ادامه بده

شونه ای بالا انداخت
_کجا دوست داری؟ همونجا می‌برمت

یکم فکر کردم
با چشمای ذوق زده به چشماش نگاه کردم و لب زدم
+انگلیس و خیلی دوست دارم ، بریم اونجا؟

سری تکون داد
تک خنده ای کرد و گفت
_میبرمت

بعد انگار چیزی یادش اومده باشه لبخندشو جمع کرد
با کنجکاوی نگاهش کردم
+چیزی شده؟

سرشو به معنی منفی تکون داد
_نه!

اهانی گفتم ، هرچی بود نمی‌خواست من ازش با خبر بشم

گوشیش زنگ خورد ،همونجا جواب داد
انگار چیز مهمی بود که گفت
+چی؟

بلند اینو داد زده بود
نیم نگاهی به من انداخت و بلند شد ...

از کنارم فاصله گرفت
حرکاتاش مشکوک بود ،من هنوز نتوانسته بودم بفهمم کارش چیه

این که خلافکار بود واضح و عیان بود..
دیدگاه ها (۲)

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد پنج🍷🔪بعد ده دقیقه برگشت اخماش به ...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد شیش🍷🔪نگاهش مردد شد چشماش سو‌ سو ز...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد سه🍷🔪به نگاه به برگه کرد و دوباره ...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد دو🍷🔪خودش مربیم میشد و من کلی شیطن...

"تلسم شده‌ی عشق"^پارت سوم^~شدو~متوجه صورت ترسیده اش شدم.... ...

[♡part²⁰♡]بارون فقط به ترسم اضافه میکرد،انگار اسمون باهام شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط