قسܩـتـ هشتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧

قسܩـتـ هشتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
رومآ:ولی از همه کوچیک تر پسران
جیسو :منظورت چیه اونی؟
رومآ :منظورم از لحاظ عقلیه!!
راوی: همه زدن زیر خنده*
راوی:اِما و کلوریا همزمان گفتن
اِما:ولی سوک باهوشه!
کلوریا: ولی اون باهوشه!
جنی: باشه غيرتی نشیدد (با خنده)
راوی :قیافه اون و سوک و کلوریا و اِما سرخ شد
راوی :همه یه سکوتی کردن و به خوردن ادامه دادن
بابای: کلوریا بچه ها بیاید شام
راوی: بچه باهم گفتن چشم و رفتن سر میز
{موقعیت سر میز شام}
بابای: جنی بچه ها میدونستید که ما هم مثل شما از وقتی به دنیا اومدیم دوستیم
بابای :سوک وای دقیقا
جیسو: بابا،عمو شما کدومتون بزرگ تره؟
بابای: اون چرا انقدر یهویی
رومآ :آخه عمو بحث خودمون سن بود
بابای: سوک میدونی سن ما یه رازه
کلوریا: عمووو!!!
اِما :عمو یعنی چی آخه مگه سنم راز میشه
بابای اِما :معلومه دخترم راز مهم
بابای جنی :اذیت شون نکنید بچه هارو
رومآ: قربون بابای خودم برم😌
بابای :جنی خوب از همه بزرگ تر منم
بابای اِما :ولی کوچیک ترین رازه
ادامه دارد......🌤
دیدگاه ها (۰)

قسܩـتـ هفتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧{موقعیت طبقه بالا}کلوریا: ب...

ڪـیدراܩـر فـالو شـہღhttps://wisgoon.com/a01el_vi23حـمایت یاد...

قسܩـتـ هفتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧{موقعیت تو مهمونی}کلوریا:دخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط