پارت ۲۳

پارت ۲۳


رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌هوا چرخید، در باز شد؛ خونه تاریک بود. فکر کرد بخوابه که صدای ته‌سوک از اتاق اومد:

— اومدی؟

— آره. — کفشهاش رو درآورد — بیداری؟

ته‌سوک آمد دم درِ اتاق. پیراهنش نصفه باز بود، موهاش کمی ژولیده، انگار ساعت‌ها بود بی‌قراره.

— منتظرت بودم. — گفت، خشک و بی‌مقدمه.

رزا ایستاد. لحنش عوض شده بود؛ چیزی توی صدا بود که قبلاً نبود.

— خسته‌ام. — گفت آروم.

— می‌دونم. — ته‌سوک جلو آمد، فاصله را کوتاه کرد — ولی امروز… هی فکر کردم. به تو، به این خونه، به اینکه چقدر بی‌تو اینجا سرده.

صداش گرفته بود. دستش را آورد بالا، ولی به سمت صورتش نگرفت؛ فقط سرِ انگشت‌هاش خط روی بازوی رزا کشید — لمسِ سوالی، نه ادعا.

رزا لرزید. نه از سردی، از یه چیز دیگه.

— ته‌سوک…

— نمی‌خوام تو رو مجبور کنم. — برید توی حرفش — ولی امشب… دلم می‌خواد با من بمونی. نه توی وظیفه، توی خونه. یعنی… همراهم باش.

سکوت سنگینی افتاد.

رزا عمیق نفس کشید. هر دو می‌دانستن این یعنی چی. قرار بود «معامله» باشه، وظیفه، یه توافق خشک. ولی این لحظه، جایی بینِ شرطِ دیشب و نگاهِ همین حالا، از «قرارداد» گذشته بود.

دست رزا رفت بالا و آروم، لبه‌ی یقه‌ی اون پیراهن نصفه‌بازو گرفت. این یعنی «باشه». بدون اینکه کلمه‌ای بیاد.

ته‌سوک نفسی که سال‌ها حبس بود رو رها کرد. دستش رو برد دور کمرش، و رزا برای بار اول توی این خونه، خودش را رها کرد. نه به یه زور، که به یه انتخاب.

چراغ خاموش شد. بارون دوباره شروع شد.

— اون شب چیزی بینشون افتاد که دیگه با هیچ معامله‌ای سنجیده نمی‌شد. ولی صبح، رزا باید به سخت‌ترین شکلِ ممکن می‌فهمید که بعضی از انتخاب‌ها، فقط یه تاوان داشتن.

رزا نصف‌شب بیدار شد. تخت کنارش خالی بود. سرد.

فکر کرد شاید رفت آشپزخونه. بلند شد، پابرهنه رفت. خونه ساکت و تاریک بود. نبود.

برگشت دمِ درِ اتاقش. کفشهاش نبودن، کلیدش نبود.

یه حس بد جمع شد توی گلوش. نشست لبه‌ی تخت، به شب‌خونه خیره. صبح شد، هنوز نبود. ظهر اومد؛ صدای در اومد.

ته‌سوک وارد شد، بوی دود می‌داد، یه لبخندِ زودگذر روی لبش.

— کجا بودی؟ — صدای رزا آروم بود، ولی تیغ توش بود.

— کار داشتم. — جواب داد و رفت توی حموم.

ونه نگاه، نه توضیح، نه یه کلمهی «دلم برات تنگ شده بود».

رزا نفهمید کجا بود. ولی فردا شبش، باز رفت. و باز. و باز.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۴صبح که شد، رزا دنبال یک جواب نگشت. چون تهِ دلش هنوز ب...

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

پارت ۲۱شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرد...

پارت ۲۰عصر بود. رزا لباس‌هاش رو توی کمد مرتب می‌کرد که صدای ...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط