سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌ کنم،

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌ کنم،
می‌ شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌
که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه،
یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه،
یا مشتی‌ سنگ‌ ریزه، ته‌ ته‌ اقیانوس؛
یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛
خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.
یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت،
هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد
و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.
اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌
خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد،
ببیند،بشنود،بفهمد،جان‌ داشته‌ باشد.
یک‌مشت‌ خاک‌که‌اجازه‌دارد عاشق‌ بشود،
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی جونگ کوک

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰باران شروع به باریدن کرده بود و را...

با خارها راهش را میبندم: شباهت ضلالت کوماری و بهائیت

پارت ۲۲ — تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—— می‌تونم.صدایش ...

*جبهۀ آرام*محمد فدائی و پدرام کاویاندر سیاست، همیشه آن‌کس که...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۸: نقابِ نفوذناپذیرحادثه‌ی اتاق،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط