اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "7"
"ویو جئون آنجلینا"
همه منتظر بودن...
منتظر اینکه جوابم چی باشه.
نفسم رو آروم بیرون دادم و نگاه کوتاهی به تهیونگ انداختم..
بعد، مستقیم توی چشمهای جیمین خیره شدم.
هیچ ترسی رو نمیخواستم نشون بدم؛ حتی اگه از درون داشتم فرو میریختم.
با صدایی آروم اما محکم گفتم:
+«نه... قبول نمیکنم.»
سکوت سنگینی روی بار افتاد.
انگار حتی موسیقی هم دیگه به گوش نمیرسید.
جیمین بدون اینکه پلک بزنه نگاهم میکرد.
لبخند محوش هم از روی صورتش محو شده بود.
ادامه دادم:
«من جایزهی یه بازی نیستم که برنده بتونه منو با خودش ببره. این زندگی منه و فقط خودم دربارهش تصمیم میگیرم.»
بابا نفس راحتی کشید.
مامان زیر لب اسمم رو صدا زد.
اما تهیونگ...
برای اولین بار از اول شب، گوشهی لبش لبخند خیلی کمرنگی نشست.
دستم رو مشت کردم تا لرزشش معلوم نشه.
دیگه طاقت موندن توی اون فضای خفهکننده رو نداشتم.
بدون اینکه منتظر واکنش کسی باشم، از کنار صندلیها رد شدم.
صدای پاشنهی کفشم روی کف چوبی بار میپیچید.
همه نگاهم میکردن...
اما اهمیتی ندادم.
درِ بار رو باز کردم.
نسیم خنک به صورتم خورد.
برای چند ثانیه چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
انگار تازه یادم اومده بود چطور باید نفس بکشم.
ولی هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای باز شدن در، سکوت خیابون رو شکست.
بیاختیار ایستادم.
بدون اینکه برگردم، حس میکردم یکی پشت سرم ایستاده...
و نمیدونستم اومده تا منصرفم کنه...
هنوز چند قدم از بار دور نشده بودم که صدای در، سکوت خیابون رو شکست.
ایستادم...
اما برنگشتم.
صدای قدمهایی که نزدیکتر میشدن، باعث شد ناخودآگاه مشتهام رو گره کنم.
_ «فرار کردن چیزی رو عوض نمیکنه.»
با حرص برگشتم.
+«اسمش فرار نیست... اسمش تصمیم گرفتنه.»
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
نور چراغهای خیابون روی صورتش افتاده بود، اما از حالت چهرهش چیزی نمیشد فهمید.
_«تصمیمی که گرفتی، همهچیز رو سختتر میکنه.»
پوزخند زدم.
+«سخت برای تو، نه برای من.»
همون لحظه درِ بار دوباره باز شد.
تهیونگ با قدمهای تند بیرون اومد و پشت سرش جونگکوک.
تهیونگ بین من و جیمین ایستاد.
_«گفتم از خواهرم فاصله بگیر.»
هوا پر از تنش شده بود.
جونگکوک نگاهی بین هر دوشون انداخت.
_«این بحث رو همینجا تموم کنید.»
اما هیچکدوم انگار صدای اون رو نمیشنیدن.
جیمین بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، آروم گفت:
_ «بهش بگو دوباره فکر کنه.»
با عصبانیت خندیدم.
+«لازم نیست کسی از طرف من حرف بزنه. جوابم همونه... نه.»
تهیونگ قدمی جلو اومد.
_ «شنیدی؟»
چند لحظه سکوت بینشون کش اومد.
بعد جیمین با صدایی سرد گفت:
_«این ماجرا هنوز تموم نشده.»
اخم کردم.
+«یعنی چی؟»
نگاهش برای اولین بار از روی من برداشته شد و سمت تهیونگ رفت.
_«بعضی تصمیمها، فقط روی یک نفر اثر نمیذارن.»
حرفش باعث شد قلبم فرو بریزه.
تهیونگ فکش رو روی هم فشار داد.
_«داری تهدید میکنی؟»
_«دارم میگم این دشمنی هر روز هزینهی بیشتری داره.»
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
_«دیگه بسه. هر دو طرف دارین از روی عصبانیت حرف میزنین.»
اما انگار هیچکس قصد عقبنشینی نداشت.
نفسم رو با لرزش بیرون دادم.
+ «اگه فکر میکنی با ترسوندن من نظرم عوض میشه، اشتباه میکنی.»
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_«پس امیدوارم از عواقب تصمیمی که گرفتی، نترسی.»
بدون اینکه جوابش رو بدم، از کنارشون رد شدم.
پشت سرم فقط سکوت بود...
سکوتی که از هر فریادی ترسناکتر به نظر میرسید.
شرط =
220 لایک، 100 بازنشر
پارت "7"
"ویو جئون آنجلینا"
همه منتظر بودن...
منتظر اینکه جوابم چی باشه.
نفسم رو آروم بیرون دادم و نگاه کوتاهی به تهیونگ انداختم..
بعد، مستقیم توی چشمهای جیمین خیره شدم.
هیچ ترسی رو نمیخواستم نشون بدم؛ حتی اگه از درون داشتم فرو میریختم.
با صدایی آروم اما محکم گفتم:
+«نه... قبول نمیکنم.»
سکوت سنگینی روی بار افتاد.
انگار حتی موسیقی هم دیگه به گوش نمیرسید.
جیمین بدون اینکه پلک بزنه نگاهم میکرد.
لبخند محوش هم از روی صورتش محو شده بود.
ادامه دادم:
«من جایزهی یه بازی نیستم که برنده بتونه منو با خودش ببره. این زندگی منه و فقط خودم دربارهش تصمیم میگیرم.»
بابا نفس راحتی کشید.
مامان زیر لب اسمم رو صدا زد.
اما تهیونگ...
برای اولین بار از اول شب، گوشهی لبش لبخند خیلی کمرنگی نشست.
دستم رو مشت کردم تا لرزشش معلوم نشه.
دیگه طاقت موندن توی اون فضای خفهکننده رو نداشتم.
بدون اینکه منتظر واکنش کسی باشم، از کنار صندلیها رد شدم.
صدای پاشنهی کفشم روی کف چوبی بار میپیچید.
همه نگاهم میکردن...
اما اهمیتی ندادم.
درِ بار رو باز کردم.
نسیم خنک به صورتم خورد.
برای چند ثانیه چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
انگار تازه یادم اومده بود چطور باید نفس بکشم.
ولی هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای باز شدن در، سکوت خیابون رو شکست.
بیاختیار ایستادم.
بدون اینکه برگردم، حس میکردم یکی پشت سرم ایستاده...
و نمیدونستم اومده تا منصرفم کنه...
هنوز چند قدم از بار دور نشده بودم که صدای در، سکوت خیابون رو شکست.
ایستادم...
اما برنگشتم.
صدای قدمهایی که نزدیکتر میشدن، باعث شد ناخودآگاه مشتهام رو گره کنم.
_ «فرار کردن چیزی رو عوض نمیکنه.»
با حرص برگشتم.
+«اسمش فرار نیست... اسمش تصمیم گرفتنه.»
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
نور چراغهای خیابون روی صورتش افتاده بود، اما از حالت چهرهش چیزی نمیشد فهمید.
_«تصمیمی که گرفتی، همهچیز رو سختتر میکنه.»
پوزخند زدم.
+«سخت برای تو، نه برای من.»
همون لحظه درِ بار دوباره باز شد.
تهیونگ با قدمهای تند بیرون اومد و پشت سرش جونگکوک.
تهیونگ بین من و جیمین ایستاد.
_«گفتم از خواهرم فاصله بگیر.»
هوا پر از تنش شده بود.
جونگکوک نگاهی بین هر دوشون انداخت.
_«این بحث رو همینجا تموم کنید.»
اما هیچکدوم انگار صدای اون رو نمیشنیدن.
جیمین بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، آروم گفت:
_ «بهش بگو دوباره فکر کنه.»
با عصبانیت خندیدم.
+«لازم نیست کسی از طرف من حرف بزنه. جوابم همونه... نه.»
تهیونگ قدمی جلو اومد.
_ «شنیدی؟»
چند لحظه سکوت بینشون کش اومد.
بعد جیمین با صدایی سرد گفت:
_«این ماجرا هنوز تموم نشده.»
اخم کردم.
+«یعنی چی؟»
نگاهش برای اولین بار از روی من برداشته شد و سمت تهیونگ رفت.
_«بعضی تصمیمها، فقط روی یک نفر اثر نمیذارن.»
حرفش باعث شد قلبم فرو بریزه.
تهیونگ فکش رو روی هم فشار داد.
_«داری تهدید میکنی؟»
_«دارم میگم این دشمنی هر روز هزینهی بیشتری داره.»
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
_«دیگه بسه. هر دو طرف دارین از روی عصبانیت حرف میزنین.»
اما انگار هیچکس قصد عقبنشینی نداشت.
نفسم رو با لرزش بیرون دادم.
+ «اگه فکر میکنی با ترسوندن من نظرم عوض میشه، اشتباه میکنی.»
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_«پس امیدوارم از عواقب تصمیمی که گرفتی، نترسی.»
بدون اینکه جوابش رو بدم، از کنارشون رد شدم.
پشت سرم فقط سکوت بود...
سکوتی که از هر فریادی ترسناکتر به نظر میرسید.
شرط =
220 لایک، 100 بازنشر
- ۸.۵k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط