اولین تک پارتی از لوپه خانوم؟:)))
اولین تک پارتی از لوپه خانوم؟:)))
٪سنیورا!
این صدای اون سه قلو بود که توی اتاقک کابین پیچید. لوپه، لیکو، و لونا. از وقتی که پدر مادرشون رو توی جنگ از دست داده بودن، پیش تو و جیمین زندگی میکردن.
جان دل سنیورا؟
لیکو، که از همه اشون شجاع تر بود جلو اومد.
"سنیورا میسه امشب برامون داستان بگین؟
چشمای درشتی داشت که اون رو مظلوم میکرد، طوری که اگه برای گرفتن سهمیه غذای رایگان میبردنش جنوب، تموم سهمیه بهش میرسید!
_چرا نشه خانوم کوچولو؟
جیمین در حالی که دستشو دور کمرت میپیچید، از پشت سرت گفت.
" واخن میشهه؟
از شدت ذوق کردن لیکو خندت گرفت. چقدر خوب بود که با همچین چیزای ساده ایی خوشحال میشدن.
آره عزیزم میشه، برین تو اتاق تا ما هم بیایم
اون سه تا با خوشحالی به هم نگاه کردن و بعد گفتن"چشم سنیورا "داخل اتاق دویدن. با خنده سمت جیمین برگشتی و یه طرف صورتشو قاب گرفتی. پیشونیت رو به پیشونیش چسبوندی. همین کار کوچیک باعث شد که چشماش روی هم بیوفتن و کمرتو توی دوتا دستاش بگیره.
جیمینا، ازت ممنونم که باعث شدی هم اونا خوشحال بشن هم من.
آروم خندید و برای دیدن صورت گلبهی ات چشماشو باز کنه.
_از تو هم ممنونم که شدی همه چیزم، سنیوریتا. نمیدونستم بدون تو چیکار کنم.
٪سنیور، سنیورا!!
لوپه با دیدنتون سمت لیکو و لونا برگشت.
~بیاین بریم مزاحمشون نشیم بچه ها
و بعد دوباره تو اتاق دویدن. خندتون گرفت، و لحضه ایی بعد لبای نرم جیمین روی لبات فرود اومد.
بعد چند ثانیه که ریه هاتون بهتون فهموند که نفسی ندارین، از هم جدا شدین
دوستت دارم جیمینا
لبخند شیرینی بهت زد
_من ندارم، عاشقتم
و ثانیه ایی بعد صدای خنده دلنشینتون توی کابین پیچید.
خب توت فرنگیا ببخشید که بد شد، عجله ایی نوشتمش
امیدوارم خوشتون بیاد:>>>
دوستتون دارم، لوپه همتون رو میبوسه:) 💋
٪سنیورا!
این صدای اون سه قلو بود که توی اتاقک کابین پیچید. لوپه، لیکو، و لونا. از وقتی که پدر مادرشون رو توی جنگ از دست داده بودن، پیش تو و جیمین زندگی میکردن.
جان دل سنیورا؟
لیکو، که از همه اشون شجاع تر بود جلو اومد.
"سنیورا میسه امشب برامون داستان بگین؟
چشمای درشتی داشت که اون رو مظلوم میکرد، طوری که اگه برای گرفتن سهمیه غذای رایگان میبردنش جنوب، تموم سهمیه بهش میرسید!
_چرا نشه خانوم کوچولو؟
جیمین در حالی که دستشو دور کمرت میپیچید، از پشت سرت گفت.
" واخن میشهه؟
از شدت ذوق کردن لیکو خندت گرفت. چقدر خوب بود که با همچین چیزای ساده ایی خوشحال میشدن.
آره عزیزم میشه، برین تو اتاق تا ما هم بیایم
اون سه تا با خوشحالی به هم نگاه کردن و بعد گفتن"چشم سنیورا "داخل اتاق دویدن. با خنده سمت جیمین برگشتی و یه طرف صورتشو قاب گرفتی. پیشونیت رو به پیشونیش چسبوندی. همین کار کوچیک باعث شد که چشماش روی هم بیوفتن و کمرتو توی دوتا دستاش بگیره.
جیمینا، ازت ممنونم که باعث شدی هم اونا خوشحال بشن هم من.
آروم خندید و برای دیدن صورت گلبهی ات چشماشو باز کنه.
_از تو هم ممنونم که شدی همه چیزم، سنیوریتا. نمیدونستم بدون تو چیکار کنم.
٪سنیور، سنیورا!!
لوپه با دیدنتون سمت لیکو و لونا برگشت.
~بیاین بریم مزاحمشون نشیم بچه ها
و بعد دوباره تو اتاق دویدن. خندتون گرفت، و لحضه ایی بعد لبای نرم جیمین روی لبات فرود اومد.
بعد چند ثانیه که ریه هاتون بهتون فهموند که نفسی ندارین، از هم جدا شدین
دوستت دارم جیمینا
لبخند شیرینی بهت زد
_من ندارم، عاشقتم
و ثانیه ایی بعد صدای خنده دلنشینتون توی کابین پیچید.
خب توت فرنگیا ببخشید که بد شد، عجله ایی نوشتمش
امیدوارم خوشتون بیاد:>>>
دوستتون دارم، لوپه همتون رو میبوسه:) 💋
- ۱۳.۹k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط