══❖پارت: دهم ❖══
══❖پارت: دهم ❖══
دو سال گذشت.
در این مدت، نام تسالیوس در سراسر قاره پیچیده بود.
کشوری که ناگهان ظهور کرده بود، حالا به یکی از قدرتهای بزرگ منطقه تبدیل شده بود.
تاجران از ثروت آن حرف میزدند.
جادوگران از قدرت آن.
و پادشاهان از خطر آن.
اما هنوز...
هیچکس پادشاه واقعی تسالیوس را نمیشناخت.
در قصر هریسون...
آدرین حالا شانزده ساله شده بود
قدش بلندتر شده بود.
چهره کودکانهاش کمکم از بین رفته بود.
و به شاهزادهای خوشچهره و مرموز تبدیل شده بود.
اما درونش...
همان آدم سابق بود.
آن شب...
آدرین در اتاقش نشسته بود که ناگهان سایهای از پنجره وارد شد.
کاین«سلام.»
آدرین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:«سلام.»
کاین«واقعاً یه روز از این کارت میترسم.»
آدرین«عادت میکنی.»
کاین آه کشید.
کاین«دیانا گفته باید بیای.»
آدرین«اتفاقی افتاده؟»
کاین«نه.»
آدرین«پس چرا بیام؟»
کاین لبخند زد.
کاین«نمیخای کشورت رو ببینی.»
آدرین«...باشه.»
در دل شب...
دو سایه از آسمان عبور کردند.
یکی از آنها شاهزاده سوم هریسون بود.
و دیگری فرمانده هفت سایه.
بعد از تلپورت کردن به تسالیوس رسید.
آدرین روی صخرهای فرود آمد.
و برای لحظهای...
خشکش زد.
پایین دستش...
شهر عظیمی گسترده شده بود.
چراغهای جادویی خیابانها را روشن کرده بودند.
برجهای بلند در دل آسمان میدرخشیدند.
مردم در خیابانها رفتوآمد میکردند.
و صدای زندگی در همهجا شنیده میشد.
آدرین همین جور فقط نگاه کرد.«...»
کاین لبخند زد.«خوبه؟»
آدرین«هوم»
هر دو وارد شهر شدند.
اما با لباسهای عادی.
هیچکس نمیدانست پادشاه واقعی کشور کنارشان راه میرود.
در بازار...
مردم با لبخند خرید میکردند.
در میدان مرکزی...
بچهها با جادو بازی میکردند.
و در خیابانها...
هیچ اثری از ترس دیده نمیشد.
آدرین آرام ایستاد.
او سالها زندگی مردم هریسون را دیده بود.
اما اینجا فرق داشت.
برای اولین بار...
احساس کرد جایی وجود دارد که واقعاً به آن تعلق دارد.
در همین لحظه...
دختربچهای کوچک به سمتش دوید.
تق!
مستقیم به او برخورد کرد.
دختربچه.«آخ!»
دخترک روی زمین افتاد.
آدرین خم شد و دستش را به سمت او دراز کرد.
آدرین«حالت خوبه؟»
دخترک سرش را بالا آورد.
دختربچه.«ببخشید آقا!»
بعد با کمک او بلند شد.
و با لبخند گفت:
دختربچه.«ممنون!»
سپس دوید و رفت.
آدرین چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام خندید.
آن شب...
در قصر سلطنتی تسالیوس...
دیانا منتظرشان بود.
وقتی آدرین وارد شد...
او لبخند زد.
دیانا«به قصرت خوش اومدی.»
برای لحظهای...
آدرین ساکت ماند.
آدرین«قصر...»
کلمهای بود که هیچوقت برای قصر هریسون به کار نبرده بود.
اما اینجا...
برای اولین بار...
احساس کرد شاید واقعاً معنایش را میفهمد.
و در همان لحظه...
هیچکس نمیدانست که سالهای آرامش تسالیوس کمکم به پایان نزدیک میشود.
زیرا در سایهها...
افرادی بودند که شروع به تحقیق درباره پادشاه مرموز این کشور کرده بودند.
و اگر راز آدرین فاش میشد...
تمام قاره وارد آشوب میشد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دو سال گذشت.
در این مدت، نام تسالیوس در سراسر قاره پیچیده بود.
کشوری که ناگهان ظهور کرده بود، حالا به یکی از قدرتهای بزرگ منطقه تبدیل شده بود.
تاجران از ثروت آن حرف میزدند.
جادوگران از قدرت آن.
و پادشاهان از خطر آن.
اما هنوز...
هیچکس پادشاه واقعی تسالیوس را نمیشناخت.
در قصر هریسون...
آدرین حالا شانزده ساله شده بود
قدش بلندتر شده بود.
چهره کودکانهاش کمکم از بین رفته بود.
و به شاهزادهای خوشچهره و مرموز تبدیل شده بود.
اما درونش...
همان آدم سابق بود.
آن شب...
آدرین در اتاقش نشسته بود که ناگهان سایهای از پنجره وارد شد.
کاین«سلام.»
آدرین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:«سلام.»
کاین«واقعاً یه روز از این کارت میترسم.»
آدرین«عادت میکنی.»
کاین آه کشید.
کاین«دیانا گفته باید بیای.»
آدرین«اتفاقی افتاده؟»
کاین«نه.»
آدرین«پس چرا بیام؟»
کاین لبخند زد.
کاین«نمیخای کشورت رو ببینی.»
آدرین«...باشه.»
در دل شب...
دو سایه از آسمان عبور کردند.
یکی از آنها شاهزاده سوم هریسون بود.
و دیگری فرمانده هفت سایه.
بعد از تلپورت کردن به تسالیوس رسید.
آدرین روی صخرهای فرود آمد.
و برای لحظهای...
خشکش زد.
پایین دستش...
شهر عظیمی گسترده شده بود.
چراغهای جادویی خیابانها را روشن کرده بودند.
برجهای بلند در دل آسمان میدرخشیدند.
مردم در خیابانها رفتوآمد میکردند.
و صدای زندگی در همهجا شنیده میشد.
آدرین همین جور فقط نگاه کرد.«...»
کاین لبخند زد.«خوبه؟»
آدرین«هوم»
هر دو وارد شهر شدند.
اما با لباسهای عادی.
هیچکس نمیدانست پادشاه واقعی کشور کنارشان راه میرود.
در بازار...
مردم با لبخند خرید میکردند.
در میدان مرکزی...
بچهها با جادو بازی میکردند.
و در خیابانها...
هیچ اثری از ترس دیده نمیشد.
آدرین آرام ایستاد.
او سالها زندگی مردم هریسون را دیده بود.
اما اینجا فرق داشت.
برای اولین بار...
احساس کرد جایی وجود دارد که واقعاً به آن تعلق دارد.
در همین لحظه...
دختربچهای کوچک به سمتش دوید.
تق!
مستقیم به او برخورد کرد.
دختربچه.«آخ!»
دخترک روی زمین افتاد.
آدرین خم شد و دستش را به سمت او دراز کرد.
آدرین«حالت خوبه؟»
دخترک سرش را بالا آورد.
دختربچه.«ببخشید آقا!»
بعد با کمک او بلند شد.
و با لبخند گفت:
دختربچه.«ممنون!»
سپس دوید و رفت.
آدرین چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام خندید.
آن شب...
در قصر سلطنتی تسالیوس...
دیانا منتظرشان بود.
وقتی آدرین وارد شد...
او لبخند زد.
دیانا«به قصرت خوش اومدی.»
برای لحظهای...
آدرین ساکت ماند.
آدرین«قصر...»
کلمهای بود که هیچوقت برای قصر هریسون به کار نبرده بود.
اما اینجا...
برای اولین بار...
احساس کرد شاید واقعاً معنایش را میفهمد.
و در همان لحظه...
هیچکس نمیدانست که سالهای آرامش تسالیوس کمکم به پایان نزدیک میشود.
زیرا در سایهها...
افرادی بودند که شروع به تحقیق درباره پادشاه مرموز این کشور کرده بودند.
و اگر راز آدرین فاش میشد...
تمام قاره وارد آشوب میشد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۳۵
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط