با خون دل خود بنگارم به نگار

با خون دل خود بنگارم به نگار
بدهم دست صبا تا بِبَرد بر در یار
می شمارد همه ی ثانیه ها را با شوق
دل رنجور و پریشان شده ام وقت قرار
ای همه هستی من وصل ترا خواهانم
تو بیا تا که خزانم بشود فصل بهار
آه انگار که این دل شده خنیاگر عشق
لحظه ای محض خدا گوش به حرفش بسپار
در رهت گشته سپید از غم و حسرت مویم
رفته گویا همه ی هستی من بر سرِ دار
منعم از عشق مَکُن بیدلم از هجرانت
پیرو مسلک عشقم چه کنم بی تو نگار
دیدگاه ها (۵)

ثمری ندارد آن دل که ندارد آشناییکه از این قفس نباشد بجز ...

می خرم با قیمت جان نازت ای زیبای منحک شده نامت از اوّل بر د...

خوشا عین اناری دانه دانهبه پاییزان کنار حوض خانهبه سرانگشت ز...

تو را به رخ تمام #شقایق_ها میکشم و میگویمتا #گل_من هست زندگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط