«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۱

پیش هم تجربه اش کرده بودم.

اره..سالها پیش..

١٥٣٤..وقتي گیر کرده بودیم. سر روي شونه اش گذاشته

بودم

واقعا زندگیم بازتاب گذشته شده بود..

اخ..

لبمو محکم گاز گرفتم تا بیشتر از این اشکی از چشمام

نیاد..

چشمام سنگین تر شده بود و داشت خوابم میبرد و شدیداً

داشتم باهاش مقابله میکردم..

اروم گفت: نخواب.. حس خفگیت بیشتر میشه.. همیشه چیزی که ادما رو خفه میکنه کمبود هوا نیست..گاهي بغض و درداشونه.. بغض اومد تو گلوم و گفتم تا حالا کسي رو دوست داشتي؟

حرفي نزد.

با سماجت گفتم:داشتي؟

با غیض گفت:مشاور رابطه اي؟

و شونه اشو از زیر سرم کنار کشید.

داغون صورتمو تو هم کشیدم و زیرلب گفتم تو واقعا گند

اخلاقي..

دست زد و گفت آفرین به تو..چقدر تو باهوشي..

با دهن کجی نگاش کردم و گفتم تازه عوضي هم هستي..

با حرص نگام کرد.

لبخند خيلي گشاد و حرص دراري بهش زدم.
با حرص نام کرد.

لبخند خيلي گشاد و حرص دراري بهش زدم. نگاه ازم کند و نگاهش رو به روبروش دوخت.

نفس عميقي كشيدم.

کیفش رو باز کرد و پرونده اي رو بیرون کشید.. کاغذي با پرونده بیرون اومد که تند فرستادش داخل.

چشمامو باريك كردم

مطمینم طراحی چشم بود.

سریع هولش داد داخل ولي ديدمش..

-طراحي ميكني؟

جدي و خشن گفت نه.

زل زدم بهش.

هاله اش نيلي رنگ و پر تشویش بود. محتاط و محافظه کار و البته پنهان کار

عمیق نگاش کردم.

توي چشماش هاله کم رنگ سرخ دیده میشد.. میکردم احتمالاً شب رو خوب نخوابیده..

حس

تهیونگ از ادمایی که بهم خیره بشن خوشم نمیاد.. لبخند بي اختياري زدم.

حتي سرشو بلند نکرده بود.. چطور فهمید؟

نگاه ازش کندم و گفتم الان بهترین کاري که ازت برمیاد کار

کردن رو پرونده هاته؟

زانوهاشو بالا کشید و خودکار دست گرفت و جدي

گفت: پیشنهاد بهترین دارین؟

حرفي نزدم..

به جلد پرونده اش نگاه کردم.

ارم یه شرکت پیمانکاری بود.

دستمو روي صورتم گذاشتم.

پرونده شو کلافه انداخت کنار و بلند شد و کوبید به در و

دکمه ها و زیرلب گفت:لعنتي..

حادو د رو از روی دکمه ها و اسانسور برداشتم..دکمه ها و زیرلب کف

روي دکمه ها و اسانسور برداشتم..

جادوم رو از

میترسیدم

خفه شیم.

باید بریم بیرون.

باز با مشت کوبید رو دکمه ها که یه دفعه اسانسور با تکون بزرگي حرکت کرد و شروع کرد به بالا رفتن..

اروم پاشدم.

تند ٢٤ رو زد و اسانسور بدون مكث رفت بالا... زیرلب گفتم اخ..خداروشکر...

تهیونگم نفسش رو داد

بیرون

اسانسور طبقه ٢٤ وایستاد و درهاش راحت باز شد.

سریع رفتیم بیرون..

با غیض گفت: معلوم نبود چه مرگش شده..

رو

استشمام

لبخند بیحالي زدم و هواي تازه و كمي خنك کردم و گفتم حالا جرئت داري برو داخلش تا این به طبقه

رو ببرتت پایین

در

اسانسور رو کشید و باز کرد که هول بازوش رو گرفتم و

گفتم: عه.. ديوونه نشو..يه طبقه است..با پله برو.. با اخم بازوشو از دستم کشید و گفت: چشم..منتظر بودم تو

بگي...

لبخند زدم و رفتم سمت در و در حالیکه کلید مینداختم

گفتم بیا یه لیوان آب بخور..

و رفتم داخل و در رو تا ته باز گذاشتم..

اوووف..

چه روزي بود امروز..

نفس عمیق کشیدم و رفتم سر یخچال..

اب ریختم که سالن رو دیدم که نیومده..

متعجب سرمو خم کردم که دیدم جلوي در وایستاده. ابرو بالا انداختم و سرمو به معناي چيه تکون دادم و

گفت:نمياي داخل؟

اخر

يه جوراب كلفه امور داخل

اخمي کرد و يه جورايي کلافه اومد داخل.

لیوان اب رو سمتش گرفتم.

گرفت و تمامش رو يك باره سرکشید.

رفتم سر یخچال تا براي خودم اب بریزم..

جدي

گفت: فعلا.

و رفت بیرون و در رو بست.

لبخند باريکي زدم و زمزمه کردم:فعلا..

رفتم دوش بگیرم که راحت بخوابم که باز متوجه کبودي

روي زانوم شدم.. يه كبودي تازه..

من نه زمین خورده بودم نه زانوم به جايي خورده بود و

این..

يه جاي قضیه میلنگه...

والا زندگي من دیگه همه جاش داره میلنگه..کلا زندگیم رو

ویبره

است..

از پام بگیر تا معشوق عجیب غریب فراموش کارم..

اه.
دیدگاه ها (۳)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۰اروم گفتم تهیونگ ! با غیض گ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۹نفس عمیق کشیدم و رفتم سر یخ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۸جدي و خشن گفت نه. زل زدم به...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۷با حرص نگام کرد. خشن گفتم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط