در دوره ای دوری یعنی قدیم
در دوره ای دوری یعنی قدیم
یک نفر هرجا می رسید
البته بی تربیتی ام میشه امیدوارم
که منو ببخشید 🙏
خب🤭
بعدش این یارو هرکجا که می رسید
چپ راست هی زرت زرت گوز می زد
تا این که همه شاکی شدن
و رفتن نزد شاه و به شاه توضیح دادن
این شکایت ها بار ها و بار ها
تو قصر توسط یک نفری نوشته میشد
که بله یک نفری هست
که از خود بی احترامی نشون میده
شاه ام بارها این یارو رو زندانی می کرد
و شکنجه می داد تا دست از رفتار
ناشایستش بلکه برداره
ولی اون باز این رفتار شو انجام میداد
در روز آخر شاه گفت بیا این سکه را
بستون و از این مملکت برو
جای که تورو نشناسند و ماهم تورو
نبینیم
تا شاید مردم این رفتار و شکل شمایل
تورا فراموش کردن
این بابا هم سکه رو بر میداره
و میره زیره درختی به خودش میگه خوبه
می گیرم همینجا می خوابم
بلکه بیدار شدم همه آن اتفاق ها رو
فراموش کرده باشند
این می خوابه و خواب این ۴۰۰ سال
طول می کشه
و بعد از این همه خواب طولانی که
بیدار میشه
و گرسنه اش ام میشه
میره در دکانی
لحظه ای
می بینه که دنیا تغییر کرده
از دکان دار می پرسه تو چه سالی هستیم؟
و اونم بهش میگه...
این یارو هم میگه خو خوبه
حالا دیگه هیچ کسی منو نمی شناسه
همین که یه خورده خوراکی می خره
و میاد پول رو پرداخت کنه
یهویی صاحب دکان بهش میگه
این پول خیلی خیلی قدیمیه
و مال دوره ای نتانگوزو هستش؟
عه کی گرفتی نکنه تو فلانی ایی...
دوباره بعد از ۴۰۰ سال
باز می شناس اندش و باز از آن
شهر بیرونش می کننده
😹
اینو برای کسی بخونید که
فکر میکنه زمان که می گذره
دنیا کار های او را
فراموش اش می کنه
🐒
یک نفر هرجا می رسید
البته بی تربیتی ام میشه امیدوارم
که منو ببخشید 🙏
خب🤭
بعدش این یارو هرکجا که می رسید
چپ راست هی زرت زرت گوز می زد
تا این که همه شاکی شدن
و رفتن نزد شاه و به شاه توضیح دادن
این شکایت ها بار ها و بار ها
تو قصر توسط یک نفری نوشته میشد
که بله یک نفری هست
که از خود بی احترامی نشون میده
شاه ام بارها این یارو رو زندانی می کرد
و شکنجه می داد تا دست از رفتار
ناشایستش بلکه برداره
ولی اون باز این رفتار شو انجام میداد
در روز آخر شاه گفت بیا این سکه را
بستون و از این مملکت برو
جای که تورو نشناسند و ماهم تورو
نبینیم
تا شاید مردم این رفتار و شکل شمایل
تورا فراموش کردن
این بابا هم سکه رو بر میداره
و میره زیره درختی به خودش میگه خوبه
می گیرم همینجا می خوابم
بلکه بیدار شدم همه آن اتفاق ها رو
فراموش کرده باشند
این می خوابه و خواب این ۴۰۰ سال
طول می کشه
و بعد از این همه خواب طولانی که
بیدار میشه
و گرسنه اش ام میشه
میره در دکانی
لحظه ای
می بینه که دنیا تغییر کرده
از دکان دار می پرسه تو چه سالی هستیم؟
و اونم بهش میگه...
این یارو هم میگه خو خوبه
حالا دیگه هیچ کسی منو نمی شناسه
همین که یه خورده خوراکی می خره
و میاد پول رو پرداخت کنه
یهویی صاحب دکان بهش میگه
این پول خیلی خیلی قدیمیه
و مال دوره ای نتانگوزو هستش؟
عه کی گرفتی نکنه تو فلانی ایی...
دوباره بعد از ۴۰۰ سال
باز می شناس اندش و باز از آن
شهر بیرونش می کننده
😹
اینو برای کسی بخونید که
فکر میکنه زمان که می گذره
دنیا کار های او را
فراموش اش می کنه
🐒
- ۵۳۹
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط