ذهنم را پاک کردم

ذهنم را پاک کردم
از هرآنچه مرا آزرده بود .
به باد فراموشی سپردم تمام خاطرات خوب و بد را ...
اما
یک شب بلند زمستان ،
وقتی سرما به مغزاستخوانم زد و
بر خود لرزیدم ،
پالتو بلند طوسی رنگ تو روی شانه ام نشست ...
دستکش های گرمت ،
دست های چوب شده ام را در بر گرفت و
شال گردنی که خودم برایت بافته بودم
دور گردنم حلقه شد
و باز هم تداعی خاطرات
پیروز شد بر تمام راهکارهای روانشاسانه ...
دیدگاه ها (۶)

نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرمسایه‌ات نیز بیفتد به تنم می‌...

فالی شدی که من نمی خواهم بگیرمتا قولی از آینده ای مبهم بگیرم...

شب است وسکوت ومن وجام عشقهمیشه چنین باد هنگام عشقش...

آسمان آرامشی بر حالِ بی تابم بدهغرقِ تشویشم شبی رویایِ جذابم...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟮هواپیمای خطوط هوایی فرانسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط