سیلام سیلام این فن فیک برای من کاملا قابل پرستیدنه

سیلام سیلام. این فن فیک برای من کاملا قابل پرستیدنه.

پارت۶♡(اگه نباشی...)

صبح توی خوابگاه یو ای همیشه با هیاهوی بچه های A-1 شروع میشه پر از صدای ظرف خنده و دعواهای ریز. ولی اون روز یه حس خواصی داشت. ایزوکو بعد از اون شب، هنوز نصفش تو خواب مونده بود نصف دیگش تو فکرِ چیزی که بینشون گذشته بود. بیدار شدنش با تپش قلب بود، هنوز گرمای لمس باکوگو رو حس میکرد. با لباس ساده، با موهای کمی به هم ریخته، وارد آشپز خونه شد. همه تقریبا جمع بودن؛ ایدا طبق معمول داشت نظم برقرار می‌کرد، اوراراکا با خنده درحال درست کردن وافل بود و شوتو در سکوت قهوش رو می‌خورد. ایزوکو سعی کرد خیلی بی صدا وارد آشپز خونه بشه، ولی نگاه بعضی‌ها سمتش رفت، مخصوصا وقتی باکوگو درست پشت سرش وارد شد. صدای خشک و پر انرژی باکوگو فضا رو برید. باکوگو:صبح بخیر احمقا!
ایدا داد زد:باکوگو! کمی احترام لطفا!
ولی باکوگو اصلا گوش نکرد، مستقیم به سمت ایزوکو رفت. قدم هایی مطمئن و تا حدی عجیب و آروم. ایزوکو داشت برای خودش قهوه میریخت که یه هو حس کرد چیز گرم و محکم دور کمرش حلقه شد. دست باکوگو.
ناگهانی، کوتاه، اما واضح.
بعدش آروم دم گوشش بهش گفت نه اونقدر آروم بقیه هم شنیدن:برا منم قهوه میریزی؟
با لحنی کاملا معمول، ولی در چشمانش برق بدجنسی داشت. ایزوکو عین آتیش قرمز شد و گفت:ک..کاچان..نه اینجوری. صدایش کمی لرزید و فورا سعی کرد خودش رو جمع کنه. همه سر ها به سمتشون برگشتن. اوراراکا نیمه خنده گفت:امم... باکوگو... شما دوتا جدیدا خیلی به هم نزدیک شدید ها، نه؟
شوتو هم با لحن سردش اضافه کرد:عجیبه. معمولا باکوگو هیچکس رو لمس نمیکنه مگه اینکه بخواد منفجرش کنه.
ایزوکو بیشتر سرخ شد، تقریبا تا گوشاش، و تند گفت:نه!نه، اشتباه برداشت نکنید! اون فقط... فقط یه حرکت ناگهانی بود، نمیخواست!
باکوگو پوزخندی زد، سرش رو کمی پایین اورد و در گوشش آرام گفت:اوه، میخوای قایمش کنیم؟
ایزوکو زیرلب جواب داد:خواهش می‌کنم، الان نه!
باکوگو لبخند نیمه خطرناکی زد و صاف نشست، ولی نگاهش رو ایزوکو موند. چشم تو چشم شدنشون فقط چند ثانیه طول کشید، اما توی اون ثانیه هزار حرف گفته شد.
جیرو و کامیناری چشم چرخونی کردند. کامیناری با خنده گفت:آهان، حالا یه هو صمیمی شدین؟ دکو و باکوگو، چی شده بین تون؟ یه شرط ازدواج گذاشتین؟
جمع خندیدن. حتی شوتو لبخند بی اراده ای زد. ایزوکو سریع دستش رو جلوی صورتش گرفت و گفت:نه نه نه! ما فقط تمرین می‌کنیم باهم بیشتر برای تاکتیک تیمی.
((من:چه تاکتیک تیمی ژالبییی😂.))
باکوگو لبش رو فشار داد تا خندش در نیاد پشت لیوان قهوش قایم شد و آروم کنار ایزوکو زمزمه کرد:تاکتیک تیمی، هوم؟ یعنی اون چیزی که دیشب تمرین کردیم؟ ایزوکو با ارنج به پهلوش زد و زیر لب گفت:خفه شو قبل از اینکه همه چیو خراب کنی.
اون‌جا فقط شوتو با نگاهی شک‌دار گفت:تاکتیک؟ جالبه... هرچی بود، کار میکنه. چون امروز خیلی آرومتر از همیشه اید.
ایزوکو سریع جواب داد: فقط خستم، همین!
اما باکوگو زیر لب گفت:یا شاید از رویایی که بلاخره به واقعیت پیوست.
ایزوکو هایی که از خجالت برق میزد، لب پایینش رو گاز گرفت و روبه پنجره نگاه کرد تا کسی گونه هاش رو نبینه. ولی بقیه، حتی اگر هیچکس چیزی نگفت، انگار همون لحظه حس کردن یه چیزی بین اون دونفر تغییر کرده. چیزی نرم تر، ولی انفجاری تر از هر تمرینی تاحالا.
فکر کنم خیلی بد شده.💫
اینم از پارت۶.💫
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
دیدگاه ها (۱۱)

مرسی قشنگ مننن.😭🛐💫@laya_993

مرسی ممنونمم.💗💫@sepidehsaffar77

این برادر گرامی پخت و پز کرده.😂مرسییی.😭💫@hana865

سیلام سیلام اونقدر حمایت هاتون قشنگ و بامزه بود که اصلا گیگی...

باکودکو

رمان (نوری در درون تاریکی)پارت۴ایزوکو: عام..نمیدونم شاید بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط