پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرساز

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرساز

صبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیمه‌باز وارد شرکت شد.

یک لیوان آبمیوه دستش بود و موهاش هم کاملاً به‌هم‌ریخته.

همکارش با دیدنش خندید.

— «دیشب نخوابیدی؟»

تهیونگ:
— «نه.»

— «چرا؟»

— «فکر می‌کردم.»

— «به چی؟»

تهیونگ چند لحظه مکث کرد.

— «به اینکه چرا رئیس دیروز منو رسوند.»

همکارش لبخند زد.

— «خب؟»

— «هیچی. عجیب بود.»

صدایی از پشت سرش اومد:

— «چی عجیب بود؟»

تهیونگ برگشت.

جونگ‌کوک.

— «هیچی!»

— «مطمئنی؟»

— «صددرصد.»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

بعد نگاهش افتاد به آبمیوه‌ی دست تهیونگ.

— «صبحانه خوردی؟»

تهیونگ:
— «آبمیوه خوردم.»

— «این صبحانه نیست.»

— «برای من هست.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت و وارد دفترش شد.

نیم ساعت بعد، منشی یک پاکت روی میز تهیونگ گذاشت.

— «این برای شماست.»

تهیونگ پاکت رو باز کرد.

یک ساندویچ و یک آبمیوه داخلش بود.

روی کاغذ کوچکی نوشته شده بود:

«صبحانه بخور. — رئیس»

تهیونگ با تعجب به دفتر جونگ‌کوک نگاه کرد.

آروم بلند شد و وارد دفتر شد.

— «رئیس؟»

جونگ‌کوک سرش رو از روی لپ‌تاپ بلند کرد.

— «بله؟»

تهیونگ پاکت رو بالا گرفت.

— «این چیه؟»

— «صبحانه.»

— «می‌دونم صبحانه‌ست. چرا برای من گرفتین؟»

جونگ‌کوک خیلی عادی گفت:

— «چون صبح‌ها شبیه آدم‌های بی‌خواب راه می‌ری.»

تهیونگ:
— «یعنی نگرانم بودین؟»

جونگ‌کوک مکث کرد.

— «نه.»

تهیونگ لبخند زد.

— «پس چرا خریدین؟»

— «چون کارمند گرسنه، کارمند مفیدی نیست.»

تهیونگ سر تکون داد.

— «آهااا. کاملاً کاری.»

— «دقیقاً.»

تهیونگ به سمت در رفت.

قبل از بیرون رفتن برگشت.

— «ممنون، رئیس.»

جونگ‌کوک فقط سر تکون داد.

در بسته شد.

چند ثانیه بعد، جونگ‌کوک به صفحه‌ی لپ‌تاپش خیره موند.

ولی چیزی نمی‌خوند.

فقط به این فکر می‌کرد که چرا وقتی تهیونگ لبخند می‌زد، خودش هم ناخودآگاه لبخند می‌زد.

و این موضوع...

اصلاً براش قابل توضیح نبود.
دیدگاه ها (۰)

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط