وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...

part:③

جونگکوک واقعاً زبان اشاره یاد گرفت.

نه کامل...

اما هر روز چند حرکت جدید تمرین می‌کرد.

گاهی اشتباه انجام می‌داد و خودم خنده‌ام می‌گرفت.

یک روز بعد از تمام شدن کار، برق شرکت برای چند دقیقه قطع شد.

همه منتظر بودن تا دوباره روشن بشه.

من کنار پنجره ایستاده بودم و به بارون نگاه می‌کردم.

جونگکوک کنارم اومد.

چند ثانیه سکوت بود.

بعد با زبان اشاره، خیلی آرام گفت:

«حالت خوبه؟»

حرکت دست‌هاش کاملاً درست نبود، اما منظورش رو فهمیدم.

سرم رو به نشونه‌ی «آره» تکون دادم.

دفترچه‌م رو باز کردم و نوشتم:

«مرسی که سعی کردی زبان منو یاد بگیری.»

دفترچه رو خوند و لبخند زد.

بعد با همون اشاره‌های نصفه‌ونیمه جواب داد:

«چون دوست ندارم هیچ‌وقت احساس کنی کسی حرفات رو نمی‌فهمه.»

برای چند لحظه فقط به بارون خیره شدم.

همیشه فکر می‌کردم سکوت، فاصله بین آدم‌هاست...

اما اون روز فهمیدم اگر کسی واقعاً بخواد، حتی بدون یک کلمه هم می‌شه همدیگه رو فهمید.
دیدگاه ها (۵)

#درخواستی وقتی یه آرمی ایرانی هستی و میری پیش اعضا...تکپارت...

#درخواستی تکپارتی «وقتی جیمین موچی می‌خواد ولی براش درست نمی...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...part:②از اون روز ب...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...part:①همه فکر می‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط