چند پارتی درخواستی از جونگکوک نمیدونم چند پارت میشه یا دو
چند پارتی درخواستی از جونگکوک نمیدونم چند پارت میشه یا دوتا یا بیشتر
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نورهای صحنه کمکم خاموش میشوند. صدای نفسزدن جمعیت هنوز در فضا مانده است.
جونگکوک دستش را روی سینهاش میگذارد و لبخند کمجانی میزند. نور طلایی، آرام روی چهره خیس از عرقش میافتد.
“خب بچهها…” صدایش در میان تشویقها میپیچد. “فکر میکنم وقتشه به قولم عمل کنم…”
همهمهی جمعیت اوج میگیرد. صفحههای گوشی بالا میرود. هزاران دوربین، هزاران قلب منتظر.
پشت صحنه، دستهایت میلرزند. جیمن با لبخندی مطمئن زمزمه میکند: “میدونم سخته، ولی اون بهت اعتماد کرده. برو.”
یک نفس عمیق میکشی و قدم برمیداری. نورها ناگهان رو به تو میچرخند. جمعیت نفسشان را حبس میکنند.
چشمان جونگکوک برق میزند — از افتخار، از عشق، از ترس.
قدمبهقدم نزدیکش میشوی، تمام بدنش متوقف شده اما نگاهش از تو جدا نمیشود.
جمعیت شروع به زمزمه میکند. “اون کیه؟” “واقعاً همونه؟” “عاشقش شده…!”
جونگکوک میخندد، نگاهی کوتاه به مردم میاندازد و سپس به تو.
دستت را میگیرد، انگشتانش محکم، اما گرم.
“این…” صدایش اندکی میلرزد، اما لبخندش مصمم است.
“کسیه که به خاطرش یاد گرفتم عشق، فقط کلمهای برای ترانه نیست.”
جمعیت میخندد، چند نفر جیغ میزنند، برخی اشک میریزند.
تو چیزی نمیگویی، فقط نگاهش میکنی — هم ترسیدهای و هم آزاد.
ناگهان، بدون مقدمه، جونگکوک خم میشود و لبانش را به آرامی روی لبانت میگذارد.
نور دور صحنه میچرخد، تشویق جمعیت مثل موجی روی استیج میکوبد.
لحظهای که قرار نبود فاش شود، حالا به زیباترین افشاگری دنیا تبدیل میشود.
وقتی از هم جدا میشوید، او دوباره رو به جمعیت فریاد میزند:
“آرمیها! بهتون قول دادم حقیقت رو پنهان نکنم. این عشقه — واقعی، صادقانه، و برای همیشه.”
دستت را بالا میبرد، هر دو به جمعیت نگاه میکنید. هزاران لایتاستیک بنفش مثل ستارهها روشن میشوند.
تو در گوشش آرام میگویی:
“الان دیگه همه چیز تموم شد، نه؟”
لبخندش باز میشود. “نه. تازه شروع شده عزیزم``
وقتی آخرین نت موسیقی در سالن خاموش شد، نورها کمکم فروکاستند، صدای تشویقها به پژواکی آرام تبدیل شد و پردهی صحنه پایین آمد.
جونگکوک دستت را هنوز رها نکرده بود. انگار میترسید اگر لحظهای ولت کند، همهچیز ناپدید شود — مثل رؤیا.
پشت صحنه، همه با تعجب نگاهتان میکردند. چند نفر لبخند میزدند، بعضی بهتزده بودند، و مدیر گروه تلفنش را مدام بالا میآورد تا سیل پیامهای خبرنگاران را ببیند.
ولی جونگکوک فقط تو را نگاه میکرد.
“میدونستی این کار یعنی چی؟” آرام گفت.
لبخند کوچکی زدی. “آره. یعنی بالاخره جرأت کردی، جونگکوک.”
او نفس عمیقی کشید، چشمهایش پر از احساسی بود که هم ترس داشت، هم آرامش. “میدونستم ممکنه دنیا برگرده روم… ولی خسته شدم از پنهونکاری. از اینکه وانمود کنم بخش مهمی از زندگیمو ندارم.”
به سمتش رفتی و گونهاش را لمس کردی. “ما از اول با ترس عاشق شدیم… شاید وقتشه با واقعیت ادامه بدیم.”
در همان لحظه، درِ پشت صحنه باز شد و یکی از اعضای بیتیاس با لبخند وارد شد — تهیونگ.
“هی، عاشقها!” خندید و دست زد. “کل اینترنت منفجر شده. ترند جهانی شدید!”
هر دو نگاهش کردید. “جدی میگی؟”
“جدیتر از همیشه. نصف دنیا داره جیغ میزنه از خوشحالی، نصف دیگه داره تحلیل مینویسه!”
جونگکوک سرت را بوسید و خندید. “خب، حالا دیگه برگردیم خونه، قبل از اینکه خبرنگارها از دیوار بالا بیان.”
صبح فردا
صبح روز بعد، تیترها همهجا بودند:
«جونگکوک از بیتیاس عشقش را معرفی کرد!»
«اولین بوسه عمومی آیدل جهانی!»
اما چیزی عجیب اتفاق افتاد — بیشتر آرمیها بهجای خشم، شروع کردند به نوشتن پیامهای زیبایی.
یکی نوشته بود:
«تا وقتی لبخندش واقعی باشه، ما خوشحالیم.»
دیگری در پستش نوشت:
«او انسانی مثل ماست، و امروز نشون داد چقدر شجاعه.»
جونگکوک وقتی اینها را خواند، چشمانش برق زد.
رو به تو گفت: “میدونی، فکر میکردم نابود میشم اگه حقیقت رو بگم… ولی حالا فقط حس میکنم آزاد شدم.”
تو لبخند زدی، درحالیکه فنجان قهوهات را روی میز گذاشتی. “خیلیاتون تا حالا پشت نقاب زندگی کردین، ولی حالا وقتشه خودِ واقعیتون رو نشون بدین.”
او خندهای نرم کرد و بازویش را دورت حلقه کرد. “و حالا که همه دنیا میدونه…”
نگاهش در چشمانت گره خورد.
“دیگه لازم نیست هیچکجا پنهون بشی.”
برو پارت بعد...
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نورهای صحنه کمکم خاموش میشوند. صدای نفسزدن جمعیت هنوز در فضا مانده است.
جونگکوک دستش را روی سینهاش میگذارد و لبخند کمجانی میزند. نور طلایی، آرام روی چهره خیس از عرقش میافتد.
“خب بچهها…” صدایش در میان تشویقها میپیچد. “فکر میکنم وقتشه به قولم عمل کنم…”
همهمهی جمعیت اوج میگیرد. صفحههای گوشی بالا میرود. هزاران دوربین، هزاران قلب منتظر.
پشت صحنه، دستهایت میلرزند. جیمن با لبخندی مطمئن زمزمه میکند: “میدونم سخته، ولی اون بهت اعتماد کرده. برو.”
یک نفس عمیق میکشی و قدم برمیداری. نورها ناگهان رو به تو میچرخند. جمعیت نفسشان را حبس میکنند.
چشمان جونگکوک برق میزند — از افتخار، از عشق، از ترس.
قدمبهقدم نزدیکش میشوی، تمام بدنش متوقف شده اما نگاهش از تو جدا نمیشود.
جمعیت شروع به زمزمه میکند. “اون کیه؟” “واقعاً همونه؟” “عاشقش شده…!”
جونگکوک میخندد، نگاهی کوتاه به مردم میاندازد و سپس به تو.
دستت را میگیرد، انگشتانش محکم، اما گرم.
“این…” صدایش اندکی میلرزد، اما لبخندش مصمم است.
“کسیه که به خاطرش یاد گرفتم عشق، فقط کلمهای برای ترانه نیست.”
جمعیت میخندد، چند نفر جیغ میزنند، برخی اشک میریزند.
تو چیزی نمیگویی، فقط نگاهش میکنی — هم ترسیدهای و هم آزاد.
ناگهان، بدون مقدمه، جونگکوک خم میشود و لبانش را به آرامی روی لبانت میگذارد.
نور دور صحنه میچرخد، تشویق جمعیت مثل موجی روی استیج میکوبد.
لحظهای که قرار نبود فاش شود، حالا به زیباترین افشاگری دنیا تبدیل میشود.
وقتی از هم جدا میشوید، او دوباره رو به جمعیت فریاد میزند:
“آرمیها! بهتون قول دادم حقیقت رو پنهان نکنم. این عشقه — واقعی، صادقانه، و برای همیشه.”
دستت را بالا میبرد، هر دو به جمعیت نگاه میکنید. هزاران لایتاستیک بنفش مثل ستارهها روشن میشوند.
تو در گوشش آرام میگویی:
“الان دیگه همه چیز تموم شد، نه؟”
لبخندش باز میشود. “نه. تازه شروع شده عزیزم``
وقتی آخرین نت موسیقی در سالن خاموش شد، نورها کمکم فروکاستند، صدای تشویقها به پژواکی آرام تبدیل شد و پردهی صحنه پایین آمد.
جونگکوک دستت را هنوز رها نکرده بود. انگار میترسید اگر لحظهای ولت کند، همهچیز ناپدید شود — مثل رؤیا.
پشت صحنه، همه با تعجب نگاهتان میکردند. چند نفر لبخند میزدند، بعضی بهتزده بودند، و مدیر گروه تلفنش را مدام بالا میآورد تا سیل پیامهای خبرنگاران را ببیند.
ولی جونگکوک فقط تو را نگاه میکرد.
“میدونستی این کار یعنی چی؟” آرام گفت.
لبخند کوچکی زدی. “آره. یعنی بالاخره جرأت کردی، جونگکوک.”
او نفس عمیقی کشید، چشمهایش پر از احساسی بود که هم ترس داشت، هم آرامش. “میدونستم ممکنه دنیا برگرده روم… ولی خسته شدم از پنهونکاری. از اینکه وانمود کنم بخش مهمی از زندگیمو ندارم.”
به سمتش رفتی و گونهاش را لمس کردی. “ما از اول با ترس عاشق شدیم… شاید وقتشه با واقعیت ادامه بدیم.”
در همان لحظه، درِ پشت صحنه باز شد و یکی از اعضای بیتیاس با لبخند وارد شد — تهیونگ.
“هی، عاشقها!” خندید و دست زد. “کل اینترنت منفجر شده. ترند جهانی شدید!”
هر دو نگاهش کردید. “جدی میگی؟”
“جدیتر از همیشه. نصف دنیا داره جیغ میزنه از خوشحالی، نصف دیگه داره تحلیل مینویسه!”
جونگکوک سرت را بوسید و خندید. “خب، حالا دیگه برگردیم خونه، قبل از اینکه خبرنگارها از دیوار بالا بیان.”
صبح فردا
صبح روز بعد، تیترها همهجا بودند:
«جونگکوک از بیتیاس عشقش را معرفی کرد!»
«اولین بوسه عمومی آیدل جهانی!»
اما چیزی عجیب اتفاق افتاد — بیشتر آرمیها بهجای خشم، شروع کردند به نوشتن پیامهای زیبایی.
یکی نوشته بود:
«تا وقتی لبخندش واقعی باشه، ما خوشحالیم.»
دیگری در پستش نوشت:
«او انسانی مثل ماست، و امروز نشون داد چقدر شجاعه.»
جونگکوک وقتی اینها را خواند، چشمانش برق زد.
رو به تو گفت: “میدونی، فکر میکردم نابود میشم اگه حقیقت رو بگم… ولی حالا فقط حس میکنم آزاد شدم.”
تو لبخند زدی، درحالیکه فنجان قهوهات را روی میز گذاشتی. “خیلیاتون تا حالا پشت نقاب زندگی کردین، ولی حالا وقتشه خودِ واقعیتون رو نشون بدین.”
او خندهای نرم کرد و بازویش را دورت حلقه کرد. “و حالا که همه دنیا میدونه…”
نگاهش در چشمانت گره خورد.
“دیگه لازم نیست هیچکجا پنهون بشی.”
برو پارت بعد...
- ۱.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط