همان طور ک روی اسبم نشسته بودم در ظاهر این دخترک ایلیاتی
همان طور ک روی اسبم نشسته بودم در ظاهر این دخترک ایلیاتی غرق شده بودم و ب دنبال جملهای میگشتم که بتوانم سرصحبت را باز کنم و صدایش راهم بشنوم.او با چهرهای پر از خشم ،نگاهی پراز غرور و ابروانی ب هم گره خورده ب من زل زده بود،نگاهم را از او گرفتم و ب اسبی ک کنار دخترک ایستاده بود وافسارش در دست آن دختر بودنگاه کردم و با لبخند کمرنگی ک ب چهره داشتم دوباره صورتم را ب طرف او برگرداندم __گفتم:اسب زیبایی داری_این نژاد از اسبها در این حوالی کمیابند.اینها ب ادمهای نابلد اجازه سوار شدن نمیدهند.حتما سوارکار واردی هستی ک میتوانی کنترلش کنی .بالأخره این جرأت را پیدا کرده بودم ک به بهانهای سر صحبت را با او باز کنم و همان طور با صورت شاد روی اسبم نشسته بودم و منتظر جوابی بودم ک برخلاف انتظارم او دستهای گره خوردهاش را از هم باز کرد و پا در رکاب اسب گذاشت و بر روی ان پرید و بدون هیچ عکسالعملی ب پلهوی اسبش زد و ب راه افتادو از من فاصله گرفت.او رفت و خیالات مراهم با خود برد.اینگونه شد که صدای سقوط وجودم را در مقابل یک نگاه ب وضوح میشنیدم .چرا کدر چشمان یک دختر چیزی علاوه بر متانت و خجالت دیده بودم .چشمهای او شهامت و غرور را فریاد میزد.___شنیدم که میگفتند نامش (((صحرا)))است .دختری که زندگیش روی کولش جای داشت و« روی دستهای مهربان باد»از یک سرزمین ب سرزمین دیگری سفر میکند.از تمام دنیا هیچ نداشت جز قلبی خسته و ترک برداشته که لبریز از غمتنهایی و بیکسی بود.قلبی شکسته که در بیابانها و کوهستانها روی سینهاش سنگینی میکرد.همراه با چیزی از جنس درد که از هر ذرهاش غم را با صدای بلند فریاد میزد
- ۶۵۴
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط