مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش

## پارت دوم: پرده‌ی تظاهر

خورشید صبحگاهی که از میان پرده‌های سنگین ودر مهمانی، همه نگاه‌ها به آن‌ها بود. «زوج طلایی جدید».
تهیونگ، دست «ا.ت» را گرفت. دست او سرد بود، اما فشار انگشتان تهیونگ دور دست او، گرم و مقتدرانه بود. آن‌ها لبخند می‌زدند، درباره پروژه‌های مشترک حرف می‌زدند و با ظرافت از کنار هم رد می‌شدند. هر کسی که آن‌ها را می‌دید، تصور می‌کرد که پیوندی عمیق و عاشقانه میان آن‌ها برقرار است.

اما در میان آن همهمه و نورهای درخشان، «ا.ت» زیر لب، در حالی که لبخند مصنوعی بر لب داشت، گفت: «دستت را کمتر فشار بده. دارم خفه می‌شوم.»

تهیونگ در حالی که با لبخندی آرام به خبرنگاری که به سمتشان می‌آمد پاسخ می‌داد، خیلی نزدیک به گوش او زمزمه کرد: «اگر می‌خواهی این نمایش را تا آخر بیازی، باید یاد بگیری که چطور با هیولاها کنار بیایی، نه اینکه از آن‌ها فرار کنی.»

در همان لحظه، موسیقی ملایمی در سالن پخش شد. یکی از مهمانان از آن‌ها خواست که برقصند. تهیونگ، بدون اینکه فرصتی برای اعتراض به «ا.ت» بدهد، او را به سمت سالن رقص هدایت کرد.

وقتی دست «ا.ت» را روی شانه او گذاشت و دست دیگر تهیونگ را دور کمر او حلقه کرد، جهان برای لحظه‌ای دور سرشان چرخید. در آن فاصله بسیار کم، در میان ریتم موسیقی و نگاه‌های خیره، چیزی متفاوت اتفاق افتاد. دیگر خبری از خشم و نفرت نبود؛ تنها یک تنشِ عجیب و ناپیدا میان دو روح بود که از هم دور بودند، اما در آن لحظه، به طرز خطرناکی به هم نزدیک شده بودند.

تهیونگ در حالی که به چشمان «ا.ت» خیره شده بود، با صدایی که دیگر سرد نبود، اما هنوز لبریز از رمز و راز بود، گفت: «می‌بینی؟ حتی دروغ‌های ما هم می‌توانند حقیقت به نظر برسند.»

«ا.ت» نتوانست پاسخ دهد. او فقط می‌توانست تپش قلبش را حس کند که با تپش قلب مردی که حالا تمام زندگی‌اش را در اختیار داشت، هماهنگ شده بود. مخمل اتاق می‌تابید، نه گرمایی داشت و نه آرامشی. «ا.ت» با چشمانی که از بی‌خوابی شب گذشته سنگین شده بود، به سقف بلند اتاق خیره شد. این اتاق، با تمام وسعت و تجملش، برای او شبیه به یک سلول بسیار لوکس بود. او هنوز در خواب هم حس می‌کرد که حضور سنگین تهیونگ در بخش دیگری از این خانه، مانند یک سایه‌ی همیشگی در پی اوست.

با دقتی که از او بر می‌آمد، لباس‌هایش را انتخاب کرد. او نمی‌خواست اجازه دهد این ازدواج، یا بهتر بگویم این «قرارداد»، از وقار و شخصیت او بکاهد. او می‌خواست وقتی در برابر او ایستاده، نشان دهد که حتی در میان این طوفان، همچنان تسلیم نشده است.

وقتی به سالن ناهارخوری پایین آمد، تهیونگ را دید. او با همان نظم همیشگی، پشت میز بزرگ و سفید نشسته بود و در حالی که یک فنجان قهوه تلخ در دست داشت، با دقت به گزارش‌های اقتصادی در تبلت خود نگاه می‌ می‌کرد. او حتی سرش را بلند نکرد، اما حضور «ا.ت» را حس کرد.

«صبح بخیر،» «ا.ت» با لحنی که سعی می‌کرد کاملاً بی‌تفاوت باشد، گفت.

تهیونگ بدون اینکه از صفحه نمایش چشم بردارد، پاسخ داد: «صبح بخیر. امروز عصر یک مهمانی خیریه در هتل مرکزی داریم. تمام مهمانان اصلی و سرمایه‌گذاران حضور دارند. می‌دانم که دوست نداری، اما این اولین تستِ حضور ما در جامعه است. باید بی‌نقص باشی.»

«ا.ت» صندلی را عقب کشید و نشست. «بی‌نقص بودن در برابر دوربین‌ها کار سختی نیست، تهیونگ. من در این کار استاد هستم. فقط یادت باشد که وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند، من دیگر آن بازیگرِ مطیع تو نیستم.»

تهیونگ بالاخره نگاهش را از تبلت گرفت. چشمانش در نور صبحگاهی کمی نرم‌تر به نظر می‌رسید، اما هنوز همان عمق سرد را داشت. «این دقیقاً همان چیزی است که از تو انتظار دارم. فقط... مراقب باش. در دنیای من، اشتباه کوچک می‌تواند منجر به سقوط بزرگ شود. و من اجازه نمی‌دهم امپراتوری‌ام به خاطر یک لغزشِ احساسی یا یک رفتار ناشیانه به خطر بیفتد.»

ساعت‌ها گذشت و زمانِ مراسم فرا رسید. «ا.ت» در لباس مشکی خیره‌کننده‌ای که با پوستش تضاد زیبایی داشت، آماده شد. وقتی از پله‌های بزرگ عمارت پایین آمد، تهیونگ که در سالن منتظر بود، برای لحظه‌ای در جای خود خشک شد. او می‌دانست که «ا.ت» زیباست، اما این بار، زیبایی او چیزی فراتر از ظاهر بود؛ یک جور اقتدار و غرور در نگاهش موج می‌زد که تهیونگ را ناخودآگاه به چالش می‌کشید.
دیدگاه ها (۰)

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت سوم: شکاف در دیوارِ یخ‌م...

رمان: پیمانِ یخ و آتش (بخش پایانی)‌## پارت چهارم: بازتابِ شک...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت اول: در بندِ ابریشم‌صدای...

پارت ۹

پارت ۱۴: عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط