تکاپو پارت 74: اون کیه؟

تکاپو پارت 74: اون کیه؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
آنیا کنارِ میزِ نوشیدنی ایستاده بود و با بکی و امیل درباره‌یِ وضعیتِ کلاس‌ها صحبت می‌کرد. هنوز خنده‌یِ کمرنگی رویِ لب‌هایش بود که سایه‌ای سیاه از کنارش گذشت. آن‌قدر سریع بود که هیچ‌کس متوجه نشد؛ دختری جوان با لباسی کوتاه و مشکی. تنها چیزی که دیده شد، برقِ سردِ فلزی بود که در هوا درخشید و در یک آن، به رانِ پایِ آنیا نشست.

فریادِ آنیا در تالار پیچید و موسیقیِ آرامِ سالن را به سکوتی مرگبار بدل کرد. آنیا رویِ زمین افتاد، در حالی که خونِ گرم، لباسِ ظریفش را رنگین می‌کرد. همه میخکوب شده بودند، اما دامیان… دامیان اولین کسی بود که ازمیانِ جمعیت گذشت. انگار تمامِ آن “پوکر فیس” بودن‌ها در یک ثانیه دود شد و رفت هوا.

وقتی کنارِ آنیا به زانو افتاد، دستانش می‌لرزید. «خوبی!.. آنیا!.. آنیا!» صدایش از وحشت می‌لرزید. آنیا فقط از شدتِ دردی که در پایش می‌پیچید، ناله می‌کرد و انگشتانش را با قدرتِ هرچه تمام‌تر در دستِ دامیان فرو می‌برد.

دامیان با صدایی که از خشم و اضطراب می‌غرید، فریاد زد: «اون زن رو بگیرید! همین الان!»

اما وقتی امیل از میانِ جمعیت برایِ تعقیبِ ضارب دوید، دیگر دیر شده بود؛ آن دخترغیبش زده بود. لوید و یور با چشمانی گرد شده و چهره‌هایی که حالا رنگِ واقعیِ ماموریت‌هایِ شبانه‌شان را گرفته بود، به سمتِ آنیا می‌دویدند.

دامیان تحملِ نگاه‌هایِ خیره‌یِ مهمانان را نداشت. آنیا را از روی زمین بلند کرد؛ بدنِ ضعیفِ آنیا در آغوشش سبک بود، اما این‌بار وزنِ سنگینِ خونِ رویِ لباسش، روحِ دامیان را می‌فشرد. او را با عجله به سمتِ یکی از اتاق‌هایِ استراحتِ اختصاصی در طبقه بالا برد.

داخلِ اتاق، دامیان رویِ زمین نشست و فریاد زد: «بکی! برو براش پانسمان بیار، همین الان!»بکی با صورتی که از ترس سفید شده بود، به سمتِ جعبه‌یِ کمک‌هایِ اولیه دوید. دامیان سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند: «چیزی نیست آنیا… فقط آروم باش…»

او نتوانست لباسِ آنیا را کامل درآورد، پس با دستانِ لرزان اما مصمم، پارچه‌یِ دامنِ آنیا را در محلِ زخم پاره کرد تا به جراحت برسد. شکافِ بزرگی در دامن ایجاد شد. او بی‌درنگ دستِ راستش را رویِ زخم گذاشت تا جلویِ خونریزیِ شدید را بگیرد و با دستِ چپش، صورتِ عرق‌کرده و دردناکِ آنیا را نوازش کرد.

بکی نفس‌زنان با پانسمان رسید. دامیان آن را گرفت و سریع دورِ پایِ آنیا پیچید. بکی با صدایی لرزان گفت: «دامیان… لباست…»دامیان به پیراهنِ سفیدِ گران‌قیمتش نگاه کرد که حالا با خونِ آنیا سرخ شده بود. برایش مهم نبود؛ آن لباس حالا بخشی از کابوسِ امشب بود. با تندی به بکی گفت: «الان وقتش نیست!»

صدایِ آژیرِ آمبولانس در فضایِ بازِ عمارت پیچید. دامیان بدونِ معطلی، آنیا را دوباره در آغوش گرفت و به سمتِ طبقه‌یِ پایین دوید. آنیا در آغوشِ او، از شدتِ درد به پیراهنِ دامیان چنگ می‌زد. وقتی او را داخلِ آمبولانس گذاشت، دامیان حتی یک لحظه هم تردید نکرد و همراهش پرید.

درِ آمبولانس بسته شد و مهمانیِ پرزرق‌وبرق پشتِ سرشان رها شد. دامیان در تمامِ مسیرِبیمارستان، دستِ آنیا را رها نکرد و زیرِ لب دعا می‌کرد که این زخمِ عمیق
نباشد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 73:ماسک سنگی🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍هوا در پشتِ درهایِ بزرگِ تا...

تکاپو پارت ۷۲ : ساکت! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دامیان سرش را تکان داد:«بیا ...

تکاپو پارت 23 = خشم بیدار شده و تیغ خیانت

تکاپو پارت 12= نفوذی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط