و عشق

و عشق
آغاز آفرینش است
دستهایت را میگویم
دریغشان نڪن از تن خسته ام...!
دیدگاه ها (۴)

چشم وا کردم و دیدم کخدایم تو شدی...دفتر بر غزل خاطره هایمتو ...

دوستتــــ دارمگلایه از تکراری بودنش نکنمشکل از مـــــن نیستت...

⚘⚘

خَستِهِ‌‌‌‌‌‌ اَز‌ جانی‌ کِهِ‌ گِرِفِتارِه‌ تَن‌ اَست .

با خدا میگویم آنچه بر سرم آورد عشق.........

غزل ۱۸۶۷ از دیوان شمس مولانا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط