[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁶
جونکوک درِ اتاق رو باز کرد و نینا پشت در ایستاده بود. دست نینا توی هوا خشک شد، نگاهش اول افتاد به چهرهی بیتفاوت و خونسردِ جونکوک که داشت دکمههای آستینش رو مرتب میکرد، بعد سرش رو از کنار شانه جونکوک کشید داخل اتاق و زل زد به آلیس.
آلیس با صورتِ گلانداخته، لبهای سرخشده و موهای بهم ریخته که دور و برش ریخته بود، وسط اتاق ایستاده بود و داشت نفسنفس میزد.
چشمهای نینا توی یک ثانیه گرد شد، بعد یه پوزخند و لبخندِ فوقالعاده خبیثانه و مرموز نشست گوشه لبش. نینا ابروهاش رو انداخت بالا، دو تا دستش رو زد به کمرش و با لحنِ شیطون و پر از کنایهاش گفت:
«اوووه... ببخشید وسطِ جلسهی مهمتون مزاحم شدم! مثل اینکه کارِتون خیلی جدیتر از این حرفها بوده که انقدر نفستان بند آمده!»
آلیس سریع دستش رو از روی لبش آورد پایین، موهای بلندش رو با حرص داد پشت گوشش و با چشمهای خاکستریِ پر از خط و نشان زل زد به نینا:
«نینا! هیچی بین ما نبوده! این پسرهی مغرور فقط داشت رو اعصابم میرفت!»
نینا خندهی خبیثانهاش رو مهار نکرد، یه نگاه به جونکوک انداخت که اصلاً کلمهای حرف نمیزد و فقط با پوزخندِ رو اعصابش تماشا میکرد. نینا گفت:
«آره جون خودت! صورتِ سرخِ تو و لبهای جونکوک هم حتماً اتفاقی اینطوری شده! باشه، منم باور کردم آلیس جون!»
جونکوک دستهاش رو کرد توی جیبِ شلوارش، نگاهِ عمیق و تیرهاش رو برای آخرینبار انداخت روی آلیس و با همون صدای بم و خشدارش گفت:
«نینا... بابا چیکار داشت؟»
نینا قیافه شیطونش رو جمع کرد، اما هنوز لبخندِ خبیثانهاش تهِ چشماش بود:
«بابا توی سالنِ جلساتِ زیرزمین منتظرتونه. انگار به مشکلی تو کار پیش اومده.»
تغییر حالتِ چهره جونکوک توی یک ثانیه اتفاق افتاد. اون حسِ کلکل و لجبازی جاش رو داد به یه تاریکی و بیرحمیِ محض. چشمهای مشکیش باریک شد و فک محکمش فشار خورد روی هم.
جونکوک برگشت سمت آلیس. نگاهش از روی موهای بلند و تاپِ سفیدش رد شد و با لحنِ سرد، جدی و کاملاً دستوری گفت:
«شلوارک و تاپت رو عوض کن بچه... یه لباسِ مناسب بپوش و بیا پایین!»
آلیس دندونهاش رو کوبید روی هم، چونهاش رو داد بالا و با پوزخندِ پرجراتش گفت:
«تو نگرانِ لباس من نباش آقای کوه یخ! نگرانِ خودت باش که وسط جنگ واقعی، قلبت از حرکت نفته!»
جونکوک بدون اینکه جوابش رو بده، چرخید و با قدمهای سنگینش رفت سمت راهرو. نینا در رو بست، پرید روی تختِ آلیس و با خندهی زیرپوستی گفت:
«خب... حالا برام بگو وقتی داشت میبوستت چقدر دست و پات رو گم کردی؟»
آلیس بالشت رو برداشت و پرت کرد سمت نینا: «خفه شو نینا! زود باش برام یه هودی و شلوارِ مشکی بیار، وقتِ تلافیه!»
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁶
جونکوک درِ اتاق رو باز کرد و نینا پشت در ایستاده بود. دست نینا توی هوا خشک شد، نگاهش اول افتاد به چهرهی بیتفاوت و خونسردِ جونکوک که داشت دکمههای آستینش رو مرتب میکرد، بعد سرش رو از کنار شانه جونکوک کشید داخل اتاق و زل زد به آلیس.
آلیس با صورتِ گلانداخته، لبهای سرخشده و موهای بهم ریخته که دور و برش ریخته بود، وسط اتاق ایستاده بود و داشت نفسنفس میزد.
چشمهای نینا توی یک ثانیه گرد شد، بعد یه پوزخند و لبخندِ فوقالعاده خبیثانه و مرموز نشست گوشه لبش. نینا ابروهاش رو انداخت بالا، دو تا دستش رو زد به کمرش و با لحنِ شیطون و پر از کنایهاش گفت:
«اوووه... ببخشید وسطِ جلسهی مهمتون مزاحم شدم! مثل اینکه کارِتون خیلی جدیتر از این حرفها بوده که انقدر نفستان بند آمده!»
آلیس سریع دستش رو از روی لبش آورد پایین، موهای بلندش رو با حرص داد پشت گوشش و با چشمهای خاکستریِ پر از خط و نشان زل زد به نینا:
«نینا! هیچی بین ما نبوده! این پسرهی مغرور فقط داشت رو اعصابم میرفت!»
نینا خندهی خبیثانهاش رو مهار نکرد، یه نگاه به جونکوک انداخت که اصلاً کلمهای حرف نمیزد و فقط با پوزخندِ رو اعصابش تماشا میکرد. نینا گفت:
«آره جون خودت! صورتِ سرخِ تو و لبهای جونکوک هم حتماً اتفاقی اینطوری شده! باشه، منم باور کردم آلیس جون!»
جونکوک دستهاش رو کرد توی جیبِ شلوارش، نگاهِ عمیق و تیرهاش رو برای آخرینبار انداخت روی آلیس و با همون صدای بم و خشدارش گفت:
«نینا... بابا چیکار داشت؟»
نینا قیافه شیطونش رو جمع کرد، اما هنوز لبخندِ خبیثانهاش تهِ چشماش بود:
«بابا توی سالنِ جلساتِ زیرزمین منتظرتونه. انگار به مشکلی تو کار پیش اومده.»
تغییر حالتِ چهره جونکوک توی یک ثانیه اتفاق افتاد. اون حسِ کلکل و لجبازی جاش رو داد به یه تاریکی و بیرحمیِ محض. چشمهای مشکیش باریک شد و فک محکمش فشار خورد روی هم.
جونکوک برگشت سمت آلیس. نگاهش از روی موهای بلند و تاپِ سفیدش رد شد و با لحنِ سرد، جدی و کاملاً دستوری گفت:
«شلوارک و تاپت رو عوض کن بچه... یه لباسِ مناسب بپوش و بیا پایین!»
آلیس دندونهاش رو کوبید روی هم، چونهاش رو داد بالا و با پوزخندِ پرجراتش گفت:
«تو نگرانِ لباس من نباش آقای کوه یخ! نگرانِ خودت باش که وسط جنگ واقعی، قلبت از حرکت نفته!»
جونکوک بدون اینکه جوابش رو بده، چرخید و با قدمهای سنگینش رفت سمت راهرو. نینا در رو بست، پرید روی تختِ آلیس و با خندهی زیرپوستی گفت:
«خب... حالا برام بگو وقتی داشت میبوستت چقدر دست و پات رو گم کردی؟»
آلیس بالشت رو برداشت و پرت کرد سمت نینا: «خفه شو نینا! زود باش برام یه هودی و شلوارِ مشکی بیار، وقتِ تلافیه!»
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۳.۹k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط