「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 148
✦.................................

+ هنوز هست...

نیکان چند ثانیه نفهمید منظورش چیست. بعد دست نیکی را گرفت و نگاهش کرد

نیکان: چی؟

نیکی با اشک خندید

+ شاهکارم...

نوک انگشتش را خیلی آرام کنار پیشانی نیکان گذاشت..

+ هنوز ردش هست..

نیکان چند ثانیه به او نگاه کرد و بعد بالاخره فهمید، لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.

نیکان: تو هنوز یادت مونده؟

نیکی با گریه خندید

+ مگه میشه یادم بره؟

نیکان هم خندید؛ اما چشم‌هایش هنوز خیس بود.

سولی چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت.

جونگکوک هم پشت سر نیکی ایستاده بود نگاهش روی نیکی بود؛ روی دختری که چند دقیقه قبل از حقیقت زندگی اوشکسته بود و حالا برای اولین بار بعد از هشت سال، برادرش را در آغوش گرفته بود.

نیکی و نیکان چند دقیقه همان‌طور در آغوش هم ماندند؛ هیچکدام عجله‌ای برای جدا شدن نداشتند. گریه‌ی هیچکدام هم بند نمی‌آمد.

نیکان یک دستش را پشت سر نیکی نگه داشته بود و دست دیگرش محکم دور شانه‌های او بود، انگار اگر کمی شل میگرفت، دوباره همان هشت سال فاصله بینشان می‌افتاد.

نیکی هم لباسش را از پشت مشت کرده بود و صورتش را روی شانه‌ی برادرش فشار میداد. نفس‌هایش بریده‌بریده بود و هر بار که میخواست خودش را کنترل کند، دوباره صدای گرفته‌ی نیکان کنار گوشش می‌آمد و اشک‌هایش سرازیر میشد

نیکان آرام گفت:

نیکان: بذار ببینمت...

نیکی سرش را تکان داد، اما هنوز رهایش نکرد

+ نه...

نیکان با صدای گرفته‌ای خندید

نیکان: نیکی...

+ هشت سال ندیدمت

نیکان چند ثانیه ساکت ماند. دستش را آرام روی موهای نیکی کشید

نیکان: میدونم.

+ نه، نمیدونی...

نیکی بالاخره کمی از او فاصله گرفت، اما دست‌هایش هنوز دور کمر نیکان بود. صورتش خیس از اشک بود و چشم‌هایش آن‌قدر قرمز شده بودند که نیکان برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

+ همه گفتن مردی.. گفتن دیگه برنمیگردی

نیکان فکش را سفت کرد و نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت

نیکان: منم همینو درباره‌ی تو شنیدم... بعد از اون شب، همه‌چی از هم پاشید. منو فرستادن آمریکا... تنها.

نیکی آهسته پرسید:

+ آمریکا؟

نیکان سر تکان داد

نیکان: آره. تو رو هم بردن پیش دایی و زندایی

چهره‌ی نیکی برای لحظه‌ای تغییر کرد. نیکان همان تغییر کوچک را دید

نیکان: باهات خوب رفتار نکردن؟

نیکی فوراً نگاهش را دزدید

+ مهم نیست.

نیکان چند ثانیه نگاهش کرد. هنوز همان لحن را میشناخت؛ همان لحن بچگی که وقتی اتفاق بدی افتاده بود، سعی میکرد همه‌چیز را کوچک جلوه بدهد. نیکان آرام گفت:

نیکان: تو همیشه همینطوری بودی

نیکی با چشم‌های خیس نگاهش کرد

+ چی؟

نیکان: وقتی اذیتت میکردن، میگفتی چیزی نیست

نیکی لب‌هایش را روی هم فشار داد

نیکان: وقتی میترسیدی، میگفتی نمیترسم. وقتی گریه میکردی، میرفتی یه گوشه که کسی نبینتت.

نیکی نگاهش را پایین انداخت

نیکان: و من نبودم که جلوشونو بگیرم...

چشم‌های نیکی دوباره پر شد

+ تقصیر تو نبود

نیکان نگاهش را از صورت او گرفت و نفس عمیقی کشید

نیکان: من اونطرف تنها موندم. اولش حتی نمیدونستم باید چیکار کنم. بعد کم‌کم کار کردم، آدم پیدا کردم، شرکت زدم... پول اومد، قدرت اومد، آدمایی دورم جمع شدن.

نگاهش دوباره روی نیکی برگشت

نیکان: خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.

نیکی با بغض لبخند زد.

+ پس واسه همینه اینقدر پولدار شدی؟

نیکان برای اولین بار بعد از دیدنش خنده‌ی واقعی کوتاهی کرد

نیکان: تو هنوزم همونقدر پررویی؟

نیکی با پشت دست اشکش را پاک کرد

نیکان: دلم برات تنگ شده بود خواهر کوچولو... خیلی زیاد.

نیکی دوباره خودش را به او نزدیک کرد و پیشانی‌اش را به شانه‌ی نیکان تکیه داد.
چند ثانیه بعد، نیکان دستش را روی سر او گذاشت.

نیکان: دیگه تنها نیستی

همین جمله کافی بود تا نیکی دوباره بغض کند. اما این بار قبل از اینکه چیزی بگوید، نگاه نیکان از روی شانه‌ی او رد شد

روی مردی ایستاد که چند قدم آن‌طرف‌تر، ساکت ایستاده بود؛ جونگکوک.
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 149✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140✦..................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط