«حکایت لسان الغیب »

«حکایت لسان الغیب »

چون حافظِ شیرازی، آن رندِ بی‌پروا و عاشق‌پیشه، از عالم خاکی رخت بربست، درِ گلگشتِ مصلی به رویِ اهلِ دل بسته شد. اما همه دل‌شاد نبودند. گروهی از زاهدانِ خشک‌مغز و قشریونِ متعصب، به پا خاستند و گفتند:
«این مرد، باده‌پرست بوده و در اشعارش از می و مطرب دم می‌زده؛ پس چگونه رواست که بر جنازه‌ی او نماز بخوانیم و او را در گورستانِ مسلمانان دفن کنیم؟»

کشمکش بالا گرفت. گروهی از عاشقانِ شعرِ او، مدافعِ پیکرش شدند و آن زاهدانِ ظاهرپرست، سرسختانه مخالفت می‌کردند. سرانجام به پیشنهادِ بزرگانِ شهر، قرار بر این شد که دیوانِ او را بگشایند و به شعرش «تفأل» بزنند. گفتند: «اگر دیوان، حکایت از گناه و دوری از درگاه حق داشت، او را از گورستان برانید؛ و اگر جز آن بود، به حرمتِ کلامش، با احترام دفنش کنید.»

دیوان را به دستِ کودکی سپردند تا با دلی پاک و بی‌غرض، صفحه‌ای بگشاید. همگان نفس در سینه حبس کرده بودند. کودک دیوان را گشود و این بیتِ شورانگیز از دلِ صفحاتِ آن برخاست:

«قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت»

گویی کلامِ حافظ، خود از آن سوی پرده به داوری نشست. صدای زمزمه‌ی بیت در میانِ جمع پیچید. آنانی که سنگِ تکفیر در دست داشتند، چنان مبهوت شدند که انگار تیری از غیب بر سینه‌شان نشسته باشد. دیگر جای سخنی نماند؛ حجابِ جهل فروریخت.

آن روز، حافظ با احترامی که شایسته‌ی لسان‌الغیب بود، در خاکِ آرامگاهش—همان‌جا که هنوز هم وعده‌گاهِ عشاق است—به آغوشِ خاک سپرده شد. و از آن پس، این رسم در میانِ مردم ماند که هرگاه در حیرتِ روزگار درماندند، به امیدِ گشودنِ گره‌ای، به دیوانِ او پناه برند و از «زبانِ غیب» مشورتی بجویند.
دیدگاه ها (۰)

so...you think the devil has borns?

این خاصیت عشق است...

🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃🌸بارالها در این روز...

الْحَمْدُ للهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط