P9
P9
جئون چند ثانیه به پنجره خیره ماند. چراغ بخش غربی هنوز روشن بود.
بعد بدون اینکه نگاهش را از شیشه بگیرد، گفت:
— اجوما.
اجوما که هنوز نزدیک در ایستاده بود، برگشت.
— بله، ارباب؟
جئون آرام پرسید:
— بهش گفتی قراره چه اتفاقی بیفته؟
اجوما لحظهای مکث کرد.
— نه، هنوز، ارباب.
سکوت.
انگشت جئون روی دستهی صندلی آرام ضرب گرفت.
— چرا؟
— دختر هنوز از اتفاقات دیشب شوکهست. فکر کردم بهتره اول با محیط عمارت آشنا بشه.
جئون بالاخره نگاهش کرد.
— محیط؟
لحنش سرد بود.
— قراره همسر من بشه، نه خدمتکار این عمارت.
اجوما سرش را پایین انداخت.
— بله، ارباب.
جئون از پشت میز بلند شد.
قد بلندش در نور کمرنگ دفتر، سایهی سنگینی روی زمین انداخت.
— فردا صبح بهش بگو.
اجوما با تعجب نگاهش کرد.
— خودتون نمیخواین...
جئون حرفش را برید.
— نه.
— چشم، ارباب.
جئون به سمت پنجره رفت.
— باید بدونه برای چی اینجاست.
اجوما چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— ارباب...
— چی؟
— اگر بفهمه قراره با شما ازدواج کنه، احتمالاً خیلی میترسه.
جئون بدون احساس جواب داد:
— ترسش اهمیتی نداره.
مکث کرد.
— مراسم سه روز دیگهست.
اجوما آرام سر خم کرد.
— متوجه شدم، ارباب.
— و اجوما...
— بله؟
جئون نگاهش را به چراغ روشن طبقهی غربی دوخت.
— فردا وقتی بهش گفتی، مطمئن شو فرار به ذهنش هم نرسه.
اجوما چیزی نگفت.
چون میدانست وقتی ارباب دربارهی چیزی تصمیم میگرفت، دیگر چیزی به نام «نظر دیگران» وجود نداشت.
جئون دوباره پشت میزش نشست.
— میتونی بری.
— شب بخیر، ارباب.
اجوما از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، جئون تنها ماند.
سه روز.
سه روز دیگر، دختری که هنوز حتی جرئت نمیکرد مستقیم به چشمهایش نگاه کند، قرار بود همسر ارباب این عمارت شود.
و طناز...
هیچ تصوری نداشت که صبح فردا، زندگیاش برای بار دوم زیر و رو خواهد شد.
جئون چند ثانیه به پنجره خیره ماند. چراغ بخش غربی هنوز روشن بود.
بعد بدون اینکه نگاهش را از شیشه بگیرد، گفت:
— اجوما.
اجوما که هنوز نزدیک در ایستاده بود، برگشت.
— بله، ارباب؟
جئون آرام پرسید:
— بهش گفتی قراره چه اتفاقی بیفته؟
اجوما لحظهای مکث کرد.
— نه، هنوز، ارباب.
سکوت.
انگشت جئون روی دستهی صندلی آرام ضرب گرفت.
— چرا؟
— دختر هنوز از اتفاقات دیشب شوکهست. فکر کردم بهتره اول با محیط عمارت آشنا بشه.
جئون بالاخره نگاهش کرد.
— محیط؟
لحنش سرد بود.
— قراره همسر من بشه، نه خدمتکار این عمارت.
اجوما سرش را پایین انداخت.
— بله، ارباب.
جئون از پشت میز بلند شد.
قد بلندش در نور کمرنگ دفتر، سایهی سنگینی روی زمین انداخت.
— فردا صبح بهش بگو.
اجوما با تعجب نگاهش کرد.
— خودتون نمیخواین...
جئون حرفش را برید.
— نه.
— چشم، ارباب.
جئون به سمت پنجره رفت.
— باید بدونه برای چی اینجاست.
اجوما چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— ارباب...
— چی؟
— اگر بفهمه قراره با شما ازدواج کنه، احتمالاً خیلی میترسه.
جئون بدون احساس جواب داد:
— ترسش اهمیتی نداره.
مکث کرد.
— مراسم سه روز دیگهست.
اجوما آرام سر خم کرد.
— متوجه شدم، ارباب.
— و اجوما...
— بله؟
جئون نگاهش را به چراغ روشن طبقهی غربی دوخت.
— فردا وقتی بهش گفتی، مطمئن شو فرار به ذهنش هم نرسه.
اجوما چیزی نگفت.
چون میدانست وقتی ارباب دربارهی چیزی تصمیم میگرفت، دیگر چیزی به نام «نظر دیگران» وجود نداشت.
جئون دوباره پشت میزش نشست.
— میتونی بری.
— شب بخیر، ارباب.
اجوما از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، جئون تنها ماند.
سه روز.
سه روز دیگر، دختری که هنوز حتی جرئت نمیکرد مستقیم به چشمهایش نگاه کند، قرار بود همسر ارباب این عمارت شود.
و طناز...
هیچ تصوری نداشت که صبح فردا، زندگیاش برای بار دوم زیر و رو خواهد شد.
- ۳۱۲
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط