"I fell in love with someone'' (P16)
"I fell in love with someone'' (P16)
ویو ا.ت
صب با دل درد بدی بیدار شدم
کوک نبود.
رفتم سرویس و بعد از کارای لازم اومدم بیرون
رفتم پایین
همه تو اشپز خونه بودن
نشستم روی صندای کنار کوک.
و صبح بخیری زیر لب گفتم.
بعد از خوردن همه پاشدن و رفتن ظرفارو ممع کردم...
شروع به شستن کردم....
چند مین گذشت..
و با صدای خنده های کثیف لیا برگشتم سمتش دیدم اون یوری هم باهاش بود ازشون معلوم بود حرصی شدن گفتم..
ا.ت : چیزی شده*سرد*
لیا : اره هعی ا.ت ناراحت نشو ولی تو بدرد این عمارت نمیخوری شاید جونکوک داره باهات بازی میکنه ولی بدون منو جونکوک زمان دبیرستانمون خیلی باهم صمیمی بودیم.
ا.ت : خوب که چی
لیا : شاید ازتو متنفر باشه
یوری : راست میگه دیگه شما یا اجبار ازدواج کردید بعد چطور به هم دیگه حسی پیدا کنید زیادی مسخره نیست*لبخند شیطانی یا کثیف*
ا.ت : برام هیچی مهم نیست
کوک : ا.ت!
ا.ت : کوک
کوک : چیزی شده
ا.ت : نه
کوک برگشت سمت اونا : به ا.ت نزدیک نمیشید
لیا : کوک چی می...*حرفش قطع کرد*
ا.ت : کوک؟ یا جونگ کوک
لیا : من تورو میکشم*زیرلب*
یوری : جونگ کوک ببین ما غریبه نیستیم که اینو میگی
کوک : ولی نه اینکه مزاحم کاراش بشید*نگاه ترسناک*
کوک : حالا برید*کمی جدی*
یوری و لیا از اونجا رفتن کوک برگشت سمت ا.ت..
کوک : ا.ت خوبی چیزی بهت گفتم
ا.ت خودشو بغل کوک میکشه*
ا.ت : من خوبم چیزی نگفتن
کوک رو پیشونی ا.ت بوسه ای گذاشت گفت...
کوک : من تا شب نیستم قراره برم شرکت بعد کارخونه شاید دیر وقت اومدم بخاطرم بیدار نمون اگه اتفاقی افتاد....
ا.ت : وای کوک بسه فهمیدم
کوک به ل.ب های ا.ت بوسه ای میزاره....
تهیونگ : ببخشید*خنده شیطونی*
کوک با خشم برگشت سمت تهیونگ
تهیونگ : نمیخوایم بریم
کوک : حالا میام
تهیونگ : باشه*چشمک*
کوک : خودم میدونم چیکارش کنم، من میرم
ا.ت : باشه
چند ساعت بعد :
از زبان ا.ت :
تمام کار هارو کردم حسابی خسته شدم آخه چرا من باید کار کنم دارم تو این عمارت دیونه میشم که با صدای جیغ خوشحالی به خودم اومدم....ا...ون صدای هانول بود....
ادامه داره....
ادمین :
گایز تو معرفی فیک یادم رفت اینو بزارم :
مین هو(همسر هانول) : 35 سال
ویو ا.ت
صب با دل درد بدی بیدار شدم
کوک نبود.
رفتم سرویس و بعد از کارای لازم اومدم بیرون
رفتم پایین
همه تو اشپز خونه بودن
نشستم روی صندای کنار کوک.
و صبح بخیری زیر لب گفتم.
بعد از خوردن همه پاشدن و رفتن ظرفارو ممع کردم...
شروع به شستن کردم....
چند مین گذشت..
و با صدای خنده های کثیف لیا برگشتم سمتش دیدم اون یوری هم باهاش بود ازشون معلوم بود حرصی شدن گفتم..
ا.ت : چیزی شده*سرد*
لیا : اره هعی ا.ت ناراحت نشو ولی تو بدرد این عمارت نمیخوری شاید جونکوک داره باهات بازی میکنه ولی بدون منو جونکوک زمان دبیرستانمون خیلی باهم صمیمی بودیم.
ا.ت : خوب که چی
لیا : شاید ازتو متنفر باشه
یوری : راست میگه دیگه شما یا اجبار ازدواج کردید بعد چطور به هم دیگه حسی پیدا کنید زیادی مسخره نیست*لبخند شیطانی یا کثیف*
ا.ت : برام هیچی مهم نیست
کوک : ا.ت!
ا.ت : کوک
کوک : چیزی شده
ا.ت : نه
کوک برگشت سمت اونا : به ا.ت نزدیک نمیشید
لیا : کوک چی می...*حرفش قطع کرد*
ا.ت : کوک؟ یا جونگ کوک
لیا : من تورو میکشم*زیرلب*
یوری : جونگ کوک ببین ما غریبه نیستیم که اینو میگی
کوک : ولی نه اینکه مزاحم کاراش بشید*نگاه ترسناک*
کوک : حالا برید*کمی جدی*
یوری و لیا از اونجا رفتن کوک برگشت سمت ا.ت..
کوک : ا.ت خوبی چیزی بهت گفتم
ا.ت خودشو بغل کوک میکشه*
ا.ت : من خوبم چیزی نگفتن
کوک رو پیشونی ا.ت بوسه ای گذاشت گفت...
کوک : من تا شب نیستم قراره برم شرکت بعد کارخونه شاید دیر وقت اومدم بخاطرم بیدار نمون اگه اتفاقی افتاد....
ا.ت : وای کوک بسه فهمیدم
کوک به ل.ب های ا.ت بوسه ای میزاره....
تهیونگ : ببخشید*خنده شیطونی*
کوک با خشم برگشت سمت تهیونگ
تهیونگ : نمیخوایم بریم
کوک : حالا میام
تهیونگ : باشه*چشمک*
کوک : خودم میدونم چیکارش کنم، من میرم
ا.ت : باشه
چند ساعت بعد :
از زبان ا.ت :
تمام کار هارو کردم حسابی خسته شدم آخه چرا من باید کار کنم دارم تو این عمارت دیونه میشم که با صدای جیغ خوشحالی به خودم اومدم....ا...ون صدای هانول بود....
ادامه داره....
ادمین :
گایز تو معرفی فیک یادم رفت اینو بزارم :
مین هو(همسر هانول) : 35 سال
- ۱.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط