پارت ۲۳

پارت ۲۳
(دقت کردین زمان رفتن اوبیتو دقیقا افتاد با ساسکه؟ خیلی رو مخم داره میره)


قیچی باغبانی از بین دست های کاکاشی افتاد، صدای تلق برخورد فلز با کاشی های خیس حیاط توی گوش هایش اکو شد.
ماندگار، همراه با بارانی که میبارید.

پشت تلفن، گای داشت سعی میکرد توضیح دهد. و اینطرف، کاکاشی؟ با هر کلمه قلبش سنگین تر میشد.

G:"...اوبیتو گفت میخواد بره"

'اوبیتو گفت...میخواد بره'

'میخواد بره...'

این کلمات توی گوش کاکاشی پیچید، نصفه نیمه پلک زد در حالی که بغض شدیدی گلویش را گرفته بود.
او حرف های بعدی گای را که در مورد دوباره برگشتن اوبیتو بود نشنید.
فکر کرد استاکرش قرار است برود، برای همیشه توی شهر بیرون از روستا زندگی کند.
و کاکاشی هنوز نگفته بود.

هنوز هیچی را به اوبیتو نگفته بود، هنوز به اندازه ی کافی با او وقت نگذرانده بود.
هنوز راجب اینکه چجور حسی دارد اعتراف نکرده بود، هنوز بابت صبحانه ی خوشمزه ی ان روز یا رساندن او به خانه از اوبیتو تشکر نکرده بود.
و همین باعث میشد سینه اش سفت شود، به طرز بدی.
خجالت میکشید که خودش را در این حد درمانده و بی کنترل می‌یابد.

کلمات گای دوباره پیچیدند، البته از اسپیکر گوشی. چون تلفن از قبل روی پله ها افتاده بود، مثل شئ ای فراموش شده.

G:"با قطار سریع السیر میره، احتمالا خط سه. کاکاشی؟ کاکاشی اونجایی؟"

کاکاشی اهمیتی نمیداد که تلفنش را جا گذاشته، اهمیتی نمیداد که در حیاط باز مانده‌.
یا اینکه فقط با یک تی شرت و شلوارک زیر باران دارد به سمت ایستگاه قطار میدود.
او فقط باید به موقع میرسید.

فقط پنج دقیقه زودتر.

فقط کمی زمان بیشتر برای اینکه حرف هایش را بزند، ان سه کلمه ی لعنتی را بگوید و خلاص شود.
و شاید ان موقع اوبیتو نمیرفت؟
او حتی نمیدانست اوبیتو به چه دلیل در حال رفتن است.

فروشنده ی دکه ی بلیط، سکه ها را از روی پیشخوان برداشت و یک بلیط را به جلو هل داد:"سفر خوشی داشته باشید."
خوش کلمه ی مزخرفی برای توصیف حال اینده ی اوبیتو بود. سری تکان داد و بلیط را برداشت.
کلاه سوییشرتش را کشید روی سرش.
اینبار نه برای اینکه توی خانه ی کاکاشی قدم بگذارد، بلکه فقط چون میخواست زیر باران خیس نشود.

زیر یکی از سقف ها منتظر ماند، بی صبرانه.
گاهی با پایش روی سنگ فرش خیس ایستگاه ضرب میگرفت یا با دسته ی چمدانش ور میرفت.
حس بدی داشت.
دوباره نگاهی به گوشی اش انداخت.

●کاکا کله سفیده: پنج تماس بی پاسخ از شما●

اوبیتو اب دهانش را قورت داد، سعی کرد بد فکر نکند.
احتمالا کاکاشی جایی مشغول بود و بخاطر همین جواب نداد، او به خودش قبولاند‌.
دکمه ی کنار گوشی اش را فشار داد و خاموشش کرد.

دینگ دینگ!
دکمه ی هشدار دهنده ی ایستگاه روشن شد.

"مسافرین محترم خط سه، لطفا از سکو فاصله بگیرید. دینگ دینگ! لطفا از سکو فاصله بگیرید."

اوبیتو چراغ های قطار را دید که از دور به سمت ایستگاه می امدند. چند قدم رفت عقب.
قطار در حالی که اب باران را به دیواره های سکو میپاشید جلوی ایستگاه ترمز گرفت.

مردم صف کشیدند و اوبیتو هم جایی بین انها ایستاد.
در های قطار اهسته باز شدند و فضای داخل گرم بود.
مسافرین یکی یکی سوار شدند در حالی که اوبیتو هنوز گوشی اش را چک میکرد.
O:"کاشکی جواب میداد."

کاکاشی تند تند میدوید، اب باران مثل سوزن به پوست صورتش میخورد و ماسک مشکی اش را خیس میکرد.
موهایش به هم ریخته شده بودند و تی شرتش از عرق و اب باران خیس بود.

نفس نفس میزد و کم کم بین دویدنش داشت تلو تلو میخورد.

K:"توروخدا دیر نشه توروخدا نرو."

او مثل دعا ان را از بین نفس هایش بیرون داد و از سرپایینی دوید پایین، میتوانست ایستگاه قطار را از دور ببیند.
قطار از قبل رسیده بود، قلب کاکاشی محکم کوبید:"نه نرو نرو یه دیقه وایسا."

هر جوری که بود [حتی اگر به معنای لیز خوردن روی پیاده روی خیس یا بین راه زمین خوردن باشد] کاکاشی خودش را رساند.

او فقط نگهبان هایی که سعی میکردند جلویش را بگیرند کنار زد.
و انجا؟ جلوی قطار بین چند نفر دیگر، هیکل اوبیتو را دید.
همان سوییشرت همان شخص. با چمدان.
خواست بدود سمتش:"اوبی-"
ولی نگهبان قطار مچ دستش را گرفت:"نمیتونی بری، قطار داره حرکت میکنه."

(داریم به چی نزدیک میشیم؟👂زارتان زورتان.)
دیدگاه ها (۲۴)

پارت ۲۰ساسکه خشکش زد.ان کلمه [اسم خودش] در فضای بینشان معلق ...

اینا چیه تو اکسپلور منننن🗣🗣🤣

پارت ۱۹هر چهار نفر، شروع کردند لباس عوض کردن. (دالتون‌ها...)...

پارت ۲۲ساکورا توی دست های کلفت و قوی نگهبان ها تقلا میکرد، س...

پارت ۱۱R:"چی شده، اخمات تو همه باز."O:"اه بابا کاکاشی باز رف...

پارت ۱۴G:"حالا میفهمم منظورت از نگاه استاکرت چی بود. یجوری ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط