تاریکی در روز
**تاریکی در روز**
#PART_4
#Jeon_rina
«فردا میریم یه مهمونی با شرکای تجاری. ابروهای زرقوبرقدار جمع کن و نبر، یه لباسی بپوش که چشم مردم چهار تا بشه وقتی بهت نگاه میکنن.»
میا چشمهایش را چرخاند، دستش را با لبه لباسش خشک کرد و از کنار جونگکوک گذشت. عمداً شانهاش را به شانه او کوبید؛ ضربهای محکم و حسابشده که جونگکوک را لحظهای به عقب راند.
چشمان جونگکوک از خشم برق زد. دست میا را گرفت؛ محکم، اما نه آنقدر که آسیب بزند. فقط به اندازهای که هشدار باشد.
«مراقب باش چی کار میکنی. از خط قرمز عبور نکن، گستاخ.»
میا با شدت دستش را آزاد کرد، بیتفاوت از کنارش گذشت و به سمت اتاقش در طبقه بالا رفت. جونگکوک از عصبانیت و کلافگی آهی عمیق کشید و دوباره روی مبل چرمی نشست. پاهایش را روی هم انداخت، کراوات را کاملاً باز کرد و روی دسته مبل پرت کرد. لیوان را دوباره پر کرد، این بار با شدت بیشتری ویسکی را سر کشید؛ یکنفس، عصبانی. لیوان را محکم روی میز کوبید؛ چنانکه کریستال محکم آن ترک ظریفی برداشت.
پاهایش را با سرعت تکان میداد؛ نه از اضطراب، از خشم خالص. مشتش را گره کرد.
«آه... دختر لعنتی! همیشه گستاخ و پررو.»
لیوان را برداشت و با تمام نیرو به دیوار کوبید. کریستال تکهتکه شد و روی کف مرمر پخش گردید. صدای برخورد تیز آن در تمام عمارت پیچید. جونگکوک لحظهای آرامتر شد، نفس عمیقی کشید و بلند شد. به شیشههای پراکنده اهمیت نداد؛ به خدمتکاران سپرد. با قدمهایی سنجیده، استوار و پر از اعتمادبهنفس به سمت دفتر کار خانگیاش رفت.
عینک مطالعه را برداشت، دستی میان موهایش کشید و آنها را به عقب حالت داد. پشت میز نشست، برگهها را بیرون آورد و شروع به خواندن، چک کردن و امضا کرد. گاهی افکارش به میا میرفت، اما سعی میکرد آنها را با خشونت کنار بزند و به کار ادامه دهد...
چند دقیقه بعد فهمید که نمیتواند. برگهها را به کناری هل داد و به پشتی صندلی تکیه داد.
«کاش میا رو هم با خانوادهاش میکشتم... اگر احساساتم رو نادیده میگرفتم...»
فکش منقبض شد. جمله را تمام نکرد. دستش را مشت کرد، نفس عمیقی کشید و به در دفتر خیره شد؛ انگار منتظر بود میا ناگهان وارد شود. اما کسی نبود. دوباره برگهها را به سمت خود کشید، باز کرد و به کار ادامه داد... برای فرار از واقعیت.
یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت... ناگهان به شش ساعت کار بیوقفه رسید.
خودش هم دیگر طاقت نیاورد. زیر چشمانش گود افتاده بود، خستگی تمام وجودش را گرفته بود. به پنجره نگاه کرد؛ شب کاملاً فرا رسیده بود. ساعت مچیاش ۱:۳۳ را نشان میداد؛ از نیمهشب گذشته بود. بلند شد، به آینه نگاهی انداخت: مردی خسته با چشمان کبود و موهای آشفته. تصمیم گرفت دوش بگیرد.
ده دقیقه بعد بیرون آمد؛ سرحالتر، تازهتر. موهایش را خشک کرد، لباس راحتی پوشید: تیشرت گشاد طوسی که با وجود گشادیاش به سینههای سفت و خوشفرمش چسبیده بود، و شلوار گرمکن طوسی کاملاً راحت. موهایش را شانه کشید و به سمت اتاق خواب رفت. روی تخت کینگسایز دراز کشید، گوشی را سایلنت کرد. فردا کاری نداشت. با خیال راحت به خواب رفت.
اما در اتاق میا چه میگذشت؟
در همان زمان، توی اتاق میا...
میا داشت وسایل درسی فردا را مرتب میکرد؛ کتابها را در کیف میگذاشت، آماده میکرد. لباسش را اتو کرد، اتاق را تمیز و مرتب نمود. لباس خواب پوشید: شلوارک سفید راحتی و تیشرت سفید ست با آن. روی تخت ولو شد، گوشی را برداشت و شروع به گشتوگذار در فضای مجازی کرد. چند دقیقه بعد خسته شد، گوشی را خاموش کرد و خوابید.
باید برای فردا سرحال باشد؛ هم برای مهمونی، هم برای دانشگاه...
#جونگکوک
#اسمات
#فیک
#داستان
#بی_تی_اس
#دارک-رومنس
#Jeon_rina
#PART_4
#Jeon_rina
«فردا میریم یه مهمونی با شرکای تجاری. ابروهای زرقوبرقدار جمع کن و نبر، یه لباسی بپوش که چشم مردم چهار تا بشه وقتی بهت نگاه میکنن.»
میا چشمهایش را چرخاند، دستش را با لبه لباسش خشک کرد و از کنار جونگکوک گذشت. عمداً شانهاش را به شانه او کوبید؛ ضربهای محکم و حسابشده که جونگکوک را لحظهای به عقب راند.
چشمان جونگکوک از خشم برق زد. دست میا را گرفت؛ محکم، اما نه آنقدر که آسیب بزند. فقط به اندازهای که هشدار باشد.
«مراقب باش چی کار میکنی. از خط قرمز عبور نکن، گستاخ.»
میا با شدت دستش را آزاد کرد، بیتفاوت از کنارش گذشت و به سمت اتاقش در طبقه بالا رفت. جونگکوک از عصبانیت و کلافگی آهی عمیق کشید و دوباره روی مبل چرمی نشست. پاهایش را روی هم انداخت، کراوات را کاملاً باز کرد و روی دسته مبل پرت کرد. لیوان را دوباره پر کرد، این بار با شدت بیشتری ویسکی را سر کشید؛ یکنفس، عصبانی. لیوان را محکم روی میز کوبید؛ چنانکه کریستال محکم آن ترک ظریفی برداشت.
پاهایش را با سرعت تکان میداد؛ نه از اضطراب، از خشم خالص. مشتش را گره کرد.
«آه... دختر لعنتی! همیشه گستاخ و پررو.»
لیوان را برداشت و با تمام نیرو به دیوار کوبید. کریستال تکهتکه شد و روی کف مرمر پخش گردید. صدای برخورد تیز آن در تمام عمارت پیچید. جونگکوک لحظهای آرامتر شد، نفس عمیقی کشید و بلند شد. به شیشههای پراکنده اهمیت نداد؛ به خدمتکاران سپرد. با قدمهایی سنجیده، استوار و پر از اعتمادبهنفس به سمت دفتر کار خانگیاش رفت.
عینک مطالعه را برداشت، دستی میان موهایش کشید و آنها را به عقب حالت داد. پشت میز نشست، برگهها را بیرون آورد و شروع به خواندن، چک کردن و امضا کرد. گاهی افکارش به میا میرفت، اما سعی میکرد آنها را با خشونت کنار بزند و به کار ادامه دهد...
چند دقیقه بعد فهمید که نمیتواند. برگهها را به کناری هل داد و به پشتی صندلی تکیه داد.
«کاش میا رو هم با خانوادهاش میکشتم... اگر احساساتم رو نادیده میگرفتم...»
فکش منقبض شد. جمله را تمام نکرد. دستش را مشت کرد، نفس عمیقی کشید و به در دفتر خیره شد؛ انگار منتظر بود میا ناگهان وارد شود. اما کسی نبود. دوباره برگهها را به سمت خود کشید، باز کرد و به کار ادامه داد... برای فرار از واقعیت.
یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت... ناگهان به شش ساعت کار بیوقفه رسید.
خودش هم دیگر طاقت نیاورد. زیر چشمانش گود افتاده بود، خستگی تمام وجودش را گرفته بود. به پنجره نگاه کرد؛ شب کاملاً فرا رسیده بود. ساعت مچیاش ۱:۳۳ را نشان میداد؛ از نیمهشب گذشته بود. بلند شد، به آینه نگاهی انداخت: مردی خسته با چشمان کبود و موهای آشفته. تصمیم گرفت دوش بگیرد.
ده دقیقه بعد بیرون آمد؛ سرحالتر، تازهتر. موهایش را خشک کرد، لباس راحتی پوشید: تیشرت گشاد طوسی که با وجود گشادیاش به سینههای سفت و خوشفرمش چسبیده بود، و شلوار گرمکن طوسی کاملاً راحت. موهایش را شانه کشید و به سمت اتاق خواب رفت. روی تخت کینگسایز دراز کشید، گوشی را سایلنت کرد. فردا کاری نداشت. با خیال راحت به خواب رفت.
اما در اتاق میا چه میگذشت؟
در همان زمان، توی اتاق میا...
میا داشت وسایل درسی فردا را مرتب میکرد؛ کتابها را در کیف میگذاشت، آماده میکرد. لباسش را اتو کرد، اتاق را تمیز و مرتب نمود. لباس خواب پوشید: شلوارک سفید راحتی و تیشرت سفید ست با آن. روی تخت ولو شد، گوشی را برداشت و شروع به گشتوگذار در فضای مجازی کرد. چند دقیقه بعد خسته شد، گوشی را خاموش کرد و خوابید.
باید برای فردا سرحال باشد؛ هم برای مهمونی، هم برای دانشگاه...
#جونگکوک
#اسمات
#فیک
#داستان
#بی_تی_اس
#دارک-رومنس
#Jeon_rina
- ۷.۲k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط