گیرم که سرم را به غمی کوفته ای

گیرم که سرم را به غمی کوفته ای
رگبار تگرگ بر تنم دوخته ای
از طاقت درد ، دلم سوخته ای
بر سوسن و یاس آتش افروخته ای
با جوانه های عشق ،
بی ما چه کُنی...............
#شهزاد
دیدگاه ها (۵)

در مکتب عشق رفتم از بهر نیاز گفت استاد : اذان بگو من از جان...

شب ِ سرد ِ خزانی بودحضور درد جانی بودوجودم گرم این گردونفتاد...

شبی مهتاب بود و کوچه ای باریک دل ِ وامانده از هر قصه ای تاری...

من می دانمکه چرااسب حیوان نجیبیستو چرادر قفس هیچکسی کرکس نیس...

برده عمارت جئون

بارها آن نام مقدس عشق را تکرار میکنم به ذهن یادآور میشوم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط