هایون نفسش رو آهسته بیرون داد. کف دستهاش رو به زانوهاش ک
هایون نفسش رو آهسته بیرون داد. کف دستهاش رو به زانوهاش کشید و بلند شد. نگاهش روی اسکیتبرد بود، انگار با یه موجود زنده طرفه.
«اگه افتادم…»
یونگی با نگاهی مطمئن هایون رو ساکت کرد.
«میگیرمت.»
دل هایون لحظه ای لرزید، اما نادیدهش گرفت. بعد با اکراه پا گذاشت روی اسکیتبرد. یه پای لرزون و یه پوزخند عصبی.
«احساس میکنم قراره بمیرم.»
یونگی دستهاشو گرفت، محکم ولی با ملایمت. انگار همیشه میدونست چجوری هایون رو لمس کنه که هم نترسه، هم پروانه های دلشو پرواز بده.
«تو از مرگ نمیترسی، یونی. از اینکه به من باختی میترسی.»
هایون چشمغره رفت.
«اوه خفه شو، اسکیتبازِ خودشیفته.»
یونگی خندید. خندهش نرم بود، مثل نسیم بین برگها. بعد کمکش کرد یه ذره خودش رو جلو هل بده. چرخهای اسکیتبرد صدای خفهای دادن و یونگی با وحشت گفت:
«نه نه نه صبر کن صبر کن صبر کن!»
و بوم! افتاد. مستقیم توی بغل یونگی.
«اگه افتادم…»
یونگی با نگاهی مطمئن هایون رو ساکت کرد.
«میگیرمت.»
دل هایون لحظه ای لرزید، اما نادیدهش گرفت. بعد با اکراه پا گذاشت روی اسکیتبرد. یه پای لرزون و یه پوزخند عصبی.
«احساس میکنم قراره بمیرم.»
یونگی دستهاشو گرفت، محکم ولی با ملایمت. انگار همیشه میدونست چجوری هایون رو لمس کنه که هم نترسه، هم پروانه های دلشو پرواز بده.
«تو از مرگ نمیترسی، یونی. از اینکه به من باختی میترسی.»
هایون چشمغره رفت.
«اوه خفه شو، اسکیتبازِ خودشیفته.»
یونگی خندید. خندهش نرم بود، مثل نسیم بین برگها. بعد کمکش کرد یه ذره خودش رو جلو هل بده. چرخهای اسکیتبرد صدای خفهای دادن و یونگی با وحشت گفت:
«نه نه نه صبر کن صبر کن صبر کن!»
و بوم! افتاد. مستقیم توی بغل یونگی.
- ۱.۴k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط