رمان امگا کوچولوی من پارت
رمان امگا کوچولوی من پارت ۸
رفت جیمینو بغل کرد دلش خیلی برا پسرش تنگ شده بود و بعد از چند دیقه ازش جدا شد که پسرا اومدن داخل
کوک: حالت خوبه چیم چیم ( نگران )
جیمی: اره کوکی خوبم
یونگی: تا شما حرف میزنید من برم کارای ترخیصو انجام بدم (بی حال)
ته: حالت خوبه یونگی
یونگی: اره
خواست بره که افتاد زمین بی هوش شد بچها رفتن سمتش و ته رفت و بعد از چند دیقه با دکتر برگشت تا اون موقع پچها گذاشتنش رو مبل بغل تخت و دکتر درحال معاینه کردنش بودو جیمین داشت با نگرانی نگاش میکرد
دکتر: بخاطر کم خوابی و کم غذایی و کم آبی طبیعی ایشون پنج روز که هم نخوابیدنو هم غذا و آب نخوردن شاید عجیب باشه ولی باید بیشتر از آقای پارک مراقب آقای مین باشید حالشون خوبه تا چند دیقه دیگه بهوش میاد اگه کاری با من ندارید من برم
ته : ممنونم
دکتر رفت و ته پشت سرش رفت تا کار ترخیص رو انجام بده چون یونگی نمیتونست الان انجامش بده تا اون موقع جیمین لباسشو پوشید و ته اومد
ته: کارای ترخیصو انجام دادم
جیمی: مرسی
ته: خواهش میکنم ( لبخند )
جیمین آروم طرف یونگی رفت کنارش وایساد و دستاشو گرفت
جیمی: یعنی پنج روز بخاطر من نه خوابیدی و نه چیزی خوردی
ته: اره
جین: کی با تو بود
ته: نه پس فکر کردی
کوک: با من بود بابا
ته : با من بود
نامی: دعوا نکنین اصلا با من بود
ته : با من بود
کوک: نه با من بود
یونگی: کی با شما بود با من بود
همه برگشتن طرف یونگی
ته : تو کی بهوش اومدی
یونگی: از وقتی دارین باهم دعوا میکنید
ته: آها
یونگی: آها زهرمار پاشید بریم خونه 😡
ته : باشه بابا عصبی
بچه ها از بیمارستان رفتن بیرون و به سمت خونه رفتن و بعد ۲۰ دیقه رسیدن و رفتن داخل عمارت همه رو مبلا ولو شده بودن از خسته گی
کوک:نظرتون چیه بعد از ظهر یه مهمونی بگیریم
ته و جین و نامی و جیمین باهم : اره
ته : یونگی توچی
یونگی: خسته کنندس
جیمی: لطفاً
یونگی: باشه ولی الان میخوابم
ته: اون که اره همه میریم میخوابیم
نامی : باشه پس هرکی بره اتاق خودش دیگه
همه رفتن اتاقاشون و از خسته گی زیاد زود خوابشون برد
( پرش زمانی به بعد از ظهر )
ویو یونگی
زودتر از بقیه پاشودم رفتم بیرون که برای جیمین حلقه بخرم خیلی با خودم کلنجار رفتم که نکنه قبول نکنه تو راه همین جوری با خودم حرف میزدم که چجوری بهش بگمو نفهمیدم که کی رسیدم رفتم تو یه خانم و یه آقای پیر اونجا بودن
خانم: سلام پسرم
یونگی: سلام یه حلقه ی ست میخواستم
خانم: حتماً برای زوج گی یا استریت
یونگی: گی
خانم: الان میارم پسرم
خانم برای یونگی ست های زیبایی اورد و یونگی خیلی گشت که چشمش یه حلقه ی خیلی زیبا دید و تصمیم گرفت اونو بگیره
یونگی: میشه اینو بدید
خانم: البته
خانم حلقه رو به یونگی داد و یونگی بعد از حساب از اونجا به طرف عمارت رفت و وقتی رسید دید بچها کلی الکول و غذا و مشروب سفارش دادن
ته : داداش کجا رفته بودی
یونگی: یه کاری مربوط به شرکت بود
ته : آها
بعد همه کلی خوش گذروندن به وسطای جشن که رسید یونگی به به بچها گفت که ساکت باشن بعد به طرف جیمین رفت آروم جلوش زانو زد و گفت
یونگی: جیمینم از اینکه اون روز تورو دیدیم واقعن خوشحالم واسه منی که کلمه ی هیچ معنایی نداشت حالا بخاطر همون کلمه حاضرم دنیامو بدم از وقتی وارد زندگیم شودی یه گل توی قلب من کاشتی که هر لحظه با دیدنت بیشتر شکوفا میشه اومدی تو زندگیمو همه دنیامو مال خودت کردی حالا میشه فرمانروای قلبمم باشی بامن ازدواج می کنی (نگران)🥹🥹
جیمین با ذوق و خجالت میگه : بله🫠🫠
یونگی خوشحال میشه حلقه رو دست جیمین میکنه بلند میشه دستشو دور کمر جیمین میگیره و جیمینم دستشو دور گردن یونگی حلقه میکنه و جلوی همه میبوستش
❤️ پایان ❤️
فصل اول این فیک تموم شد و فصل دومشم فک کنم بعد دوتا رمان بزارم ممنون که حمایتم کردید 💜💜
رفت جیمینو بغل کرد دلش خیلی برا پسرش تنگ شده بود و بعد از چند دیقه ازش جدا شد که پسرا اومدن داخل
کوک: حالت خوبه چیم چیم ( نگران )
جیمی: اره کوکی خوبم
یونگی: تا شما حرف میزنید من برم کارای ترخیصو انجام بدم (بی حال)
ته: حالت خوبه یونگی
یونگی: اره
خواست بره که افتاد زمین بی هوش شد بچها رفتن سمتش و ته رفت و بعد از چند دیقه با دکتر برگشت تا اون موقع پچها گذاشتنش رو مبل بغل تخت و دکتر درحال معاینه کردنش بودو جیمین داشت با نگرانی نگاش میکرد
دکتر: بخاطر کم خوابی و کم غذایی و کم آبی طبیعی ایشون پنج روز که هم نخوابیدنو هم غذا و آب نخوردن شاید عجیب باشه ولی باید بیشتر از آقای پارک مراقب آقای مین باشید حالشون خوبه تا چند دیقه دیگه بهوش میاد اگه کاری با من ندارید من برم
ته : ممنونم
دکتر رفت و ته پشت سرش رفت تا کار ترخیص رو انجام بده چون یونگی نمیتونست الان انجامش بده تا اون موقع جیمین لباسشو پوشید و ته اومد
ته: کارای ترخیصو انجام دادم
جیمی: مرسی
ته: خواهش میکنم ( لبخند )
جیمین آروم طرف یونگی رفت کنارش وایساد و دستاشو گرفت
جیمی: یعنی پنج روز بخاطر من نه خوابیدی و نه چیزی خوردی
ته: اره
جین: کی با تو بود
ته: نه پس فکر کردی
کوک: با من بود بابا
ته : با من بود
نامی: دعوا نکنین اصلا با من بود
ته : با من بود
کوک: نه با من بود
یونگی: کی با شما بود با من بود
همه برگشتن طرف یونگی
ته : تو کی بهوش اومدی
یونگی: از وقتی دارین باهم دعوا میکنید
ته: آها
یونگی: آها زهرمار پاشید بریم خونه 😡
ته : باشه بابا عصبی
بچه ها از بیمارستان رفتن بیرون و به سمت خونه رفتن و بعد ۲۰ دیقه رسیدن و رفتن داخل عمارت همه رو مبلا ولو شده بودن از خسته گی
کوک:نظرتون چیه بعد از ظهر یه مهمونی بگیریم
ته و جین و نامی و جیمین باهم : اره
ته : یونگی توچی
یونگی: خسته کنندس
جیمی: لطفاً
یونگی: باشه ولی الان میخوابم
ته: اون که اره همه میریم میخوابیم
نامی : باشه پس هرکی بره اتاق خودش دیگه
همه رفتن اتاقاشون و از خسته گی زیاد زود خوابشون برد
( پرش زمانی به بعد از ظهر )
ویو یونگی
زودتر از بقیه پاشودم رفتم بیرون که برای جیمین حلقه بخرم خیلی با خودم کلنجار رفتم که نکنه قبول نکنه تو راه همین جوری با خودم حرف میزدم که چجوری بهش بگمو نفهمیدم که کی رسیدم رفتم تو یه خانم و یه آقای پیر اونجا بودن
خانم: سلام پسرم
یونگی: سلام یه حلقه ی ست میخواستم
خانم: حتماً برای زوج گی یا استریت
یونگی: گی
خانم: الان میارم پسرم
خانم برای یونگی ست های زیبایی اورد و یونگی خیلی گشت که چشمش یه حلقه ی خیلی زیبا دید و تصمیم گرفت اونو بگیره
یونگی: میشه اینو بدید
خانم: البته
خانم حلقه رو به یونگی داد و یونگی بعد از حساب از اونجا به طرف عمارت رفت و وقتی رسید دید بچها کلی الکول و غذا و مشروب سفارش دادن
ته : داداش کجا رفته بودی
یونگی: یه کاری مربوط به شرکت بود
ته : آها
بعد همه کلی خوش گذروندن به وسطای جشن که رسید یونگی به به بچها گفت که ساکت باشن بعد به طرف جیمین رفت آروم جلوش زانو زد و گفت
یونگی: جیمینم از اینکه اون روز تورو دیدیم واقعن خوشحالم واسه منی که کلمه ی هیچ معنایی نداشت حالا بخاطر همون کلمه حاضرم دنیامو بدم از وقتی وارد زندگیم شودی یه گل توی قلب من کاشتی که هر لحظه با دیدنت بیشتر شکوفا میشه اومدی تو زندگیمو همه دنیامو مال خودت کردی حالا میشه فرمانروای قلبمم باشی بامن ازدواج می کنی (نگران)🥹🥹
جیمین با ذوق و خجالت میگه : بله🫠🫠
یونگی خوشحال میشه حلقه رو دست جیمین میکنه بلند میشه دستشو دور کمر جیمین میگیره و جیمینم دستشو دور گردن یونگی حلقه میکنه و جلوی همه میبوستش
❤️ پایان ❤️
فصل اول این فیک تموم شد و فصل دومشم فک کنم بعد دوتا رمان بزارم ممنون که حمایتم کردید 💜💜
- ۲.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط