***

***

### 🖤 **رمان / سناریو: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱

بوی عطر تلخ و سنگینِ ادکلنش، با دودِ سیگار برگِ توی هوا ترکیب شده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. نگاهِ خیره‌اش از روی صندلی چرمیِ بزرگش، مثل تیغِ جراحی روی تنم می‌کشید.

جونگ‌کوک... مردی که اسمش توی تمام اخبارِ سریِ دنیا به عنوان رئیسِ بی‌رقیبِ مافیای جهانی می‌چرخید. بیست‌وشش ساله، بی‌رحم، سرد و دقیقاً همون کسی که تا چند ساعت پیش فکر می‌کردم فقط یه کابوسِ تو فیلم‌هاست.

و من؟ «ا/ت»، یه دخترِ نوزده‌ساله که تا همین دیروز دغدغه‌ام این بود که معلمِ ریاضیِ سخت‌گیرمون، فردا برگه امتحانی‌مو صفر نده! ولی حالا... با لباسِ سفیدِ عروسی که بیشتر شبیه کفنِ سفید بود، وسط این عمارتِ تاریک و مرموز ایستاده بودم.

صدای پوتین‌های نظامیِ یکی از محافظا از راهرو پیچید. تهیونگ با اون نگاهِ تیز و خونسردش در رو نیمه‌باز کرد و سرش رو آورد داخل:
- «رئیس، شوگا و آیسو تو محوطه منتظرن. همه‌چیز تحت کنترله.»

جونگ‌کوک حتی پلک هم نزد. پیکِ ویسکی رو توی دستش چرخوند، نگاهِ سردش رو از من گرفت و با اون صدای بم و خش‌دارش زمزمه کرد:
- «بگو بیان داخل... کارمون با این بچه تموم بشه.»

کلمه «بچه» رو جوری گفت که دندون‌هام رو روی هم فشردم. با تمام وجود ترسی که توی گلوم گره خورده بود، پارتیم رو جمع کردم، سرم رو بلند کردم و با صدایی که به زور می‌لرزید گفتم:
- «بچه خودتی! من به میل خودم اینجا نیومدم که حالا بخوای...»

حرفم تموم نشده بود که جونگ‌کوک با یه حرکتِ سریع از پشت میز بلند شد. قدم‌به‌قدم به سمتم اومد؛ قدِ بلندش، سایه سیاهی روی تنم انداخت. نزدیک‌تر که شد، خم شد و با اون نگاهِ خیره و ترسناکش کنار گوشم زمزمه کرد:
- «اینجا بازیِ مدرسه نیست، کوچولو... این زندگیِ منه. اگه یه بار دیگه صدات رو برای من ببری بالا، یادت می‌آرم که اینجا عمارتِ رئیسِ مافیای جهانه، نه مهدکودک!»

عقب کشید، سیگارش رو روی میز خاموش کرد و بدون اینکه حتی یه نگاهِ دیگه بهم بندازه، از اتاق بیرون زد... و من موندم و یه دنیای ناشناخته که قرار بود زندگیم رو به آتیش بکشه.

***
پارت بعد هم میزارم منتظر باشیننن✨️
دیدگاه ها (۰)

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط