#پارت_5
#پارت_5
از خواب پریدم خیس عرق بودم، چند بار پشت سر هم چشم هام رو باز و بسته کردم تا خواب کامل از سرم بپره.
سرم جام نشستم کش قوسی به بدنم دادم تا قشنگ لود شدم، تازه متوجه شدم توی رختکن خوابم برده، البته خدارو شکر از سردرد مزاحم خبری نبود.
به ساعتی که به دستم بود، نگاه کردم.
ساعت شانزده و چهل و سه دقیقه بود، چه قدر خوابیده بودم!
لباسم رو عوض کردم، شیفتم ساعت دو بعد ازظهر تموم می شد.
از رختکن خارج شدم گوشیم رو روشن کردم سه تماس بابا، پنج تماس مامان با یک مسیج اردرلان داده بود.
از بیمارستان خارج شدم، هوا ابری بود زمین خیس بود و بوی خاک کل فضا رو پر کرده بود.
قطرات باران وقتی روی صورت سُر می خورد حس لطافت رو در وجودم زنده می کرد.
سریع سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
بعد از نیم ساعت رسیدم خونه، ماشین رو توی حیاط پارک کردم.
کنار حوض که با آب باران پر شده بود نشستم و مشغول باز کردن کفش های اسپورتم شدم.
بعد از چند دقیقه آوا رو دیدم که از پشت حیاط می آید.
و با خوش رویی گفت:
- سلام چه طوری؟
- سلام، کجایید شما؟
- میگم بیا برو لباس هات رو عوض کن و بیا عصرانه میل کنیم.
لبخندی از روی رضایت بهش تحویل دادم.
و سمت در هال قدم برداشتم.
آوا با صدای آروم پرسید:
-کجا بودی دیر کردی؟
- می ترسی فرار کنم؟
- نه بابا فقط نگرانت شدم.
و زیر لب آروم طوری که من نشنوم، گفت:
- من رو باش نگران کی ام؟
با خندم افتادم دنبالش و داد زدم:
- فکر کردی نمی شنوم؟
- عجب گوش های تیزی!
آوا با دو رفت پشت حیاط، منم با دو رفتم دنبالش. پشت حیاط ما دور تا دور درخت است و وسط حیاط یه میز و دور تا دور آن صندلی چوبی بود، گاهی اوقات مامانم عصرانه درست می کرد باهم می رفتیم اونجا غذا می خوردیم.
آوا روی صندلی کنار اردلان نشست.
همه بهم سلام کردن بابا هم طبق معمول سر کار بود، تا شب بعد از ساعت ده می شد بابا رو دید.
بخاطر دویدن نفس نفس می زدم چند لحظه خم شدم و دستم رو روی شکم گذاشتم تا نفسم بالا بیاد بعد از این که حالم جا اومد، جواب سوال خانواده رو تک به تک دادم و اجازه گرفتم تا برم آبی به دست و صورتم بزنم.
بعد از شستن صورتم، لباس راحتی پوشیدم و رفتم توی حیاط چون هوا سرد بود کاپشنم رو پوشیدم.
مامان با نگرانی پرسید:
- آنا جان تو تا الان تو بیمارستان خواب بودی؟!
اردلان قهقه ای سر داد وگفت:
- خرس قطبی که میگن خواهر ماست!
- باز تو نمکدون شدی.
با لبخند جواب مامان رو دادم:
- قرص خوردم خوابیدم.
مامام با نگرانی گفت:
- مگه حالت خوب نبوده؟
**نظراتون رو برام کامنت کنید**
از خواب پریدم خیس عرق بودم، چند بار پشت سر هم چشم هام رو باز و بسته کردم تا خواب کامل از سرم بپره.
سرم جام نشستم کش قوسی به بدنم دادم تا قشنگ لود شدم، تازه متوجه شدم توی رختکن خوابم برده، البته خدارو شکر از سردرد مزاحم خبری نبود.
به ساعتی که به دستم بود، نگاه کردم.
ساعت شانزده و چهل و سه دقیقه بود، چه قدر خوابیده بودم!
لباسم رو عوض کردم، شیفتم ساعت دو بعد ازظهر تموم می شد.
از رختکن خارج شدم گوشیم رو روشن کردم سه تماس بابا، پنج تماس مامان با یک مسیج اردرلان داده بود.
از بیمارستان خارج شدم، هوا ابری بود زمین خیس بود و بوی خاک کل فضا رو پر کرده بود.
قطرات باران وقتی روی صورت سُر می خورد حس لطافت رو در وجودم زنده می کرد.
سریع سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
بعد از نیم ساعت رسیدم خونه، ماشین رو توی حیاط پارک کردم.
کنار حوض که با آب باران پر شده بود نشستم و مشغول باز کردن کفش های اسپورتم شدم.
بعد از چند دقیقه آوا رو دیدم که از پشت حیاط می آید.
و با خوش رویی گفت:
- سلام چه طوری؟
- سلام، کجایید شما؟
- میگم بیا برو لباس هات رو عوض کن و بیا عصرانه میل کنیم.
لبخندی از روی رضایت بهش تحویل دادم.
و سمت در هال قدم برداشتم.
آوا با صدای آروم پرسید:
-کجا بودی دیر کردی؟
- می ترسی فرار کنم؟
- نه بابا فقط نگرانت شدم.
و زیر لب آروم طوری که من نشنوم، گفت:
- من رو باش نگران کی ام؟
با خندم افتادم دنبالش و داد زدم:
- فکر کردی نمی شنوم؟
- عجب گوش های تیزی!
آوا با دو رفت پشت حیاط، منم با دو رفتم دنبالش. پشت حیاط ما دور تا دور درخت است و وسط حیاط یه میز و دور تا دور آن صندلی چوبی بود، گاهی اوقات مامانم عصرانه درست می کرد باهم می رفتیم اونجا غذا می خوردیم.
آوا روی صندلی کنار اردلان نشست.
همه بهم سلام کردن بابا هم طبق معمول سر کار بود، تا شب بعد از ساعت ده می شد بابا رو دید.
بخاطر دویدن نفس نفس می زدم چند لحظه خم شدم و دستم رو روی شکم گذاشتم تا نفسم بالا بیاد بعد از این که حالم جا اومد، جواب سوال خانواده رو تک به تک دادم و اجازه گرفتم تا برم آبی به دست و صورتم بزنم.
بعد از شستن صورتم، لباس راحتی پوشیدم و رفتم توی حیاط چون هوا سرد بود کاپشنم رو پوشیدم.
مامان با نگرانی پرسید:
- آنا جان تو تا الان تو بیمارستان خواب بودی؟!
اردلان قهقه ای سر داد وگفت:
- خرس قطبی که میگن خواهر ماست!
- باز تو نمکدون شدی.
با لبخند جواب مامان رو دادم:
- قرص خوردم خوابیدم.
مامام با نگرانی گفت:
- مگه حالت خوب نبوده؟
**نظراتون رو برام کامنت کنید**
- ۷.۶k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط