noday
گاهی در نظرم از خود میپرسم که زندگانی چیست ، اما هیچ نتیجه ای ندارد . . . نمیفهمم که آیا از نفهمی من است یا از پیچیدگی زندگی
شاید هم این زندگیه به خصوص من است که در هم تنیده است و پیچ خورده ، این بخته سیاه من است که باعث بدبینی و روان دگرگون من شده و این زندگی شوم من است که مرا بدین حال وا گذاشته
نمیدانم که کاش میدانستم که بدین شکل سرگردان نباشم
چون مگر معنای زندگی گشتن و خندیدن و لذت بردن در آن نیست ؟ پس چرا من در این تنهاییه غمناک و زجر آورش زندانی ای بیش نیستم ؟ چرا فقط من حیران و سرگردانم در این نادانی بی انتها ؟ چون مگر زندگی به آن نبود که آگاه شویی ؟
عاح نمیدانم که این نداستن هم درد بدیست . . . دردیست که دوایی نخواهد داشت ، نه از جانب کسی که حتی با انسان های اطرافش هم نمیتواند ارتباط بگیرد ؛ تا زمانی که خون والدینم بر روی دستانم نریخته شده بود آنان بودند و حالا مردمی هستند که حالا قلب های کهنه و خونین آنان در دستان پینه بسته من است
تقصیر خودم نیست ، شاید به طور ذاتی برای زنده ها دوست داشتنی نیستم . . . چون تا به الان جنازه هایی که دیگر با من حرف نمیزنند به حرف هایم گوش داده اند
{ نامه های یک دیوانه - اورگاردن بی نام }
شاید هم این زندگیه به خصوص من است که در هم تنیده است و پیچ خورده ، این بخته سیاه من است که باعث بدبینی و روان دگرگون من شده و این زندگی شوم من است که مرا بدین حال وا گذاشته
نمیدانم که کاش میدانستم که بدین شکل سرگردان نباشم
چون مگر معنای زندگی گشتن و خندیدن و لذت بردن در آن نیست ؟ پس چرا من در این تنهاییه غمناک و زجر آورش زندانی ای بیش نیستم ؟ چرا فقط من حیران و سرگردانم در این نادانی بی انتها ؟ چون مگر زندگی به آن نبود که آگاه شویی ؟
عاح نمیدانم که این نداستن هم درد بدیست . . . دردیست که دوایی نخواهد داشت ، نه از جانب کسی که حتی با انسان های اطرافش هم نمیتواند ارتباط بگیرد ؛ تا زمانی که خون والدینم بر روی دستانم نریخته شده بود آنان بودند و حالا مردمی هستند که حالا قلب های کهنه و خونین آنان در دستان پینه بسته من است
تقصیر خودم نیست ، شاید به طور ذاتی برای زنده ها دوست داشتنی نیستم . . . چون تا به الان جنازه هایی که دیگر با من حرف نمیزنند به حرف هایم گوش داده اند
{ نامه های یک دیوانه - اورگاردن بی نام }
- ۶۱۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط